................خاکنوشتـ .......... ـه................

در اینجا یک خاک که از خاک زاییده شده و به خاک برمیگردد ، مانند باقی خاکیان ، سعی میکند خاکی بنویسد و بس

................خاکنوشتـ .......... ـه................

در اینجا یک خاک که از خاک زاییده شده و به خاک برمیگردد ، مانند باقی خاکیان ، سعی میکند خاکی بنویسد و بس

۲۱ مطلب با موضوع «تحلیل» ثبت شده است

منتشر شده در Goodreads به تاریخ 8 جنیوری 2017 :

خیلی از مواقع وقتی فشار روی ما زیاد میشه ، بخاطر یک پروژه ی دانشجویی ، شروع میکنیم به توهین به استاد توی ذهنمون یا به همکلاسی هامون غر میزنیم یا با یک خلق خیلی خشن میریم توی اتاق استاد و هم خودمون و هم استاد رو ضایع میکنیم. اگر میخواید از یک روش درست حرفتون رو به استاد بفهمونید و درخواستتون رو بهش ارائه بدید حتما این کتاب رو بخونید ! 

یکبار سر موضوعاتی نامه ای بلند به رئیس شرکتمون نوشتم و با فکر خودم فکر کردم چقدر خوب جواب همه ی اشتباهاتی که در حق من کرده رو داده دادم ، کلی درخواست هم توی اون نامه نوشته بودم که با توجه به لحن و بیانم اصلا معقول نبود. این نامه داشت به اخراج من منجر میشد در حالی که درخواست های من کاملا معقول بود و اگر جور دیگر و از منظر دیگه ای بیانشون میکردم خیلی راحت تر پذیرفته میشد. اگر شما هم از این مشکلات داشتید ، حتما این کتاب رو بخونید!

در اظهار نظر های روزمره مون هممون مشکلاتی داریم که در جمع ها معمولا باعث ایجاد تنش میشه. راحت مخالفت میکنیم راحت به یک عقیده و نظر توهین میکنیم و کوتاه نمیایم از نظرمون ، گاهی به لباس پوشیدن ساده ی افراد انتقاد های سنگین میکنیم و بعدش ، انتظار داریم ادم ها هنوز مارو دوست داشته باشن. اگر شما هم تا به حال این مشکلات رو داشتید حتما این کتاب رو بخونید!

خیلی از والدین رو دیدم که در تربیت فرزندشون مشکلات زیادی دارن. در امر و نهی و توصیه و هشدار. ب شکل زننده ای با بچه هاشون برخورد میکنن و واقعا نمیدونن اون بچه از این رفتارش چی میخواد. اگر این مشکل رو دارید حتما این کتاب رو بخونید ! 

و در پایان بهتره قبل ازشروع هر ارتباطی این کناب رو بخونید تا اون ارتباط رو زیبا تر و موثر تر کنید. ای کاش در مدارس ما این کتاب تدریس میشد. ای کاش یک واحد دانشگاهی بود. امروز خانم خانه دار ما ، بچه ی ما ، دانشجو ی ما ، مهندس و محقق ما ، دکتر ما و حتی دولتیی های ما خیلی از مشکلات مطرح شده در این کتاب رودارن که اگر یکدور این کتاب رو بخونن و بهش عمل کنن ، مشکلات رفع میشه.

با یک جستجو متوجه شدم این کتاب تحت عنوان "ایین دوستیابی " ترجمه شده. این عنوان غلط ترین عنوانیه که میشه یرای این کتاب انتخاب کرد. گول این عنوان رو نخورید و برای همه ی بخش های زندگی روزمره و کاریتون از این کتاب استفاده کنید. 

دریافت کتاب

how to win friends and influence people

زندان



وقتی به تاریخ آخرین یادداشتم نگاه میکنم ، سوالی نمیماند که بی پاسخ مانده باشد ، 3 سال است آنقدر درگیر و دار زندگی فرو رفته ام که نه توان بازخوانی نوشته هایم را دارم و نه توان دوباره از سر گرفتن نوشتن را . البته در این 3 سال که نبودم ، در دفترچه خاطرات آنلاینم ، خیلی نوشته ام ولی همه برای خودم بوده و روزمرگی هایم و داستان هایی که این روزها همه درگیرش هستیم. 

شاید فرصت نبوده که بنویسم و شاید هم ، آن موضوعی نبوده که من را به سمت خودش بکشد ! و البته وقتی صحبت از موضوع با کشش میشود ، منظور این نیست که آن موضوع انقدر کشش دارد که بتواند همه ی جامعه را دنبال خودش بکشد ، بلکه کششی مطرح است که روح من را به سمت خود کشیده باشد ، قلابش به گوشه ای از دل شخص من گرفته باشد و فکرم را کشیده باشد. 

دیشب تک آهنگ جدید محسن چاوشی ، خواننده ای که همیشه دوستش داشتم ، چه زمانی که از غم میخواند و هجران و دوری و سختی راه و چه زمانی که امروزه روز ، ورد زبان خیلی ها شده ، منتشر شد. محسن چاوشی را از منظر یک دوست دارش میتوان تعریف کرد و از منظر یک سلبریتی هم میشود تعریف کرد و از منظر تغییرهایش و رشدش و مسیر رو به کمالش هم میشود تعریف کرد که این سومی را اگر کسی پی اش را بگیرد ، فکر میکنم از هر تعریفی منصفانه تر خواهد شد.

همانطور که گفتم ، انتشار این آهنگ فقط بهانه ای بود برای نوشتن ، موضوع نه آهنگ است و تحلیل موسیقیایی ، نه محسن چاوشی و خاطرات و ابتلائات ، بلکه موضوع من شعر است. موضوع مولانا است. ما بواسطه ی تنبلی ، مشغله ، عدم معرفی صحیح در جامعه ، بی حوصلگی و باز هم تنبلی ، از این شاعر و عارف ایرانی کامل ، خیلی غافلیم .. خیلی مواقع به اون نزدیک میشویم ، مثلا در سخنرانی ها وقتی واعظ از او شعری میگوید ، روانمان آتش میگیرد از این همه صدق گفتار و زیبایی بیان ، ولی این حال به ساعتی ختم میشود و باز هم دوری ما از مولوی . مولوی اصل انسان است و بیانش ، اصل انسانیت ، ولی ما مصداق آن کسی هستیم کو دور ماند از اصل خویش و رشته ی ماجرای وصل خویش را گم کرده ایم و همانند کوری هستیم که هرچه مینگریم سیاهی است. جالبش این است که سیاهی ما، عینک دودی ماست ، که اگر برش داریم میتوانیم رشته ی طناب انسان شدن را بیابیم و مسیر را بپیماییم. 

محسن چاوشی اگر هر ضعفی داشته باشد که اصلا هم بعید نیست ، همین که کمی عینک دودی اش را بالاتر گذاشته ، از روزنه ای باریکی طناب را یافته ، و سعی میکند چشمان کور ما را به حقایق گفتار مولوی باز کند ، چندین مرتبه از همکاران و هم نسل هایش بالاتر است. چه بسا از نسل های پیشین خود. البته ما هر کسی را با هم لباسانش مقایسه میکنیم.


دیشب که موسیقی را شنیدم ، اول نسبت به محتوایش گیج بودم ، کم کم چندین بار شنیدم ، متن شعر به دستم رسید ، از رویش خواندم ، کم کم فهمیدم که این شعر عجب انسجامی دارد ، چقدر روان است و سلیس و پر حرف ، بنظرم آمد که آنچه از این شعر به ذهنم میرسد با مخاطبان با مرام این بلاگ مطرح کنم شاید دری باز شود از ذهن من به ذهن شما ، شاید تراوشی صورت گیرد در این رد و بدل کردن کلمات !


شعر از عشق میگوید ، عشقی که زمینی نیست ، صرف آسمانی هم نیست ، شعر بیان ، ما ز بالاییم و بالا میرویم است. شعر بیان عارفانه ی لزوم کندن از دنیا و آغاز پرواز در مسیر معبود است. شعر از ارتباط این جسم زمینی با آن روح آسمانی سخن میگوید. میگوید :

بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید

در این عشق چو مردید همه روح پذیرید

بمیرید بمیرید وزین مرگ نترسید

کز این خاک برآیید سماوات بگیرید

شاعر دریافته است که دنیا چقدر محقر است و امروز در دنیای سال 2017 چقدر واضح تر شده است حقارت این دنیا و هرچه آن را ارزش تلقی میکنیم. مردن از نگاه شاعر ، نه کشتن جسم بلکه کشتن هرچیزی است که مارا به این دنیا متصل میکند. هر بلایی که این روز ها مارا به خود دچار کرده است. درد نان ، درد دنیا ، درد پشت میز نشینی و ارزش امضا. در جایی دیگر میگوید :

یکی تیشه بگیرید پی حفره ی زندان

چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید

احساس میکنم شاعر در اینجا امراض وجودی ما را به حفره هایی تشبیه کرده است که در عین حالی که نقص اند ، جای پیش رفت ما هستند. در مذهب ما بیان میشود که یک قدم بردارید ، پیروزید ، اینجا شاعر میگوید از جایت بلند شو ، دستت را بگذار روی نقطه ی ضعفت ( هرچه که هست ، از عادت به دروغ ، عادت به حسادت ، تندخویی ، کم کاری ، تنبلی ) و آن ضعف را نابود کن و بعد از آن از زندانی که دور خود ساخته ای رها خواهی شد و تو خود اختیار دار خود خواهی شد. چقدر این حرف درست است. اگر درست آنجایی که داری اشتباه میکنی را متوقف کنی ، درست همانجایی که داری غلط میروی را درست بروی ، همانجایی که نقطه ضعفت است را اگر قوی کنی ، تو شاه جهان خواهی شد ! 

ما معمولا به دنبال اضافه کردن توانایی های خود هستیم که یک پله رشد کنیم ، شاعر میگوید اول ضعف هایت را اصلاح کن و سماوات را بگیر .. 

البته توجه کنید که بنده مفهوم را خیلی تقلیل دادم که به این مسائل رسید و دید عارفانه کمی کمرنگ شد. سیر انسان از زمین به سوی آسمان با شکست دیوار نفس و رها شدن در دل آسمان رقم میخورد، شاهد مثالش هم اینچنین است :

بمیرید بمیرید از این ابر برآیید

چو زین ابر برآیید همه بدر منیرید

بمیرید بمیرید وزین مرگ نترسید

کز این خاک برآیید سماوات بگیرید


کمتر کسی را میتوان یافت که ادعا کنید در بند این دنیا نیست. واله ترین مردان روی زمین نیز این روزها دغدغه هایی از جنس دنیا دارند که اسیرشان کرده است. در این دوران شاید نشود کاملا از دنیا آزاد شد ، ولی سعی بر این است که آزاده باشیم . مسائل را از منظر دیگه ای بنگریم ، از نگاه به یک کودک گرسنه ی آفریقایی اول چیزی که به ذهن ما می آید چیست ؟ گرسنگی او ؟ باید برابری ما و او در انسانیت و فطرت انسان باشد. از مشاهده ی یک بودایی چه به ذهن ما می آید ؟ خدای او ؟ که خدایی او ، همان خدای ماست .. هرچند کتمان میکنیم ! از دیدن کسی که خون میریزد یا حقی را ناحق میکند چطور ، چه چیزی به ذهنمان می آید ؟ ظالم بودن او ؟ باید دستگاه قضاوت عادلانه ی خداوند به ذهن ما بیاید! 

انسان در طول تاریخ ، از مفاهیمی که برای خود ساخته ، از قانون ، از چراغ قرمز ، از برگ جریمه ، دیواری دور خود کشیده است ، زندانی که در آن گیر افتاده است. کار دولتی نیست ، کار ملتی نیست ، کار همه ی تاریخ است و همه ی مردمانش ! ما نفهمیدیم که در خلقت یکسانیم ، در قضاوت خداوند هم یکسان ! نفهمیدیم که تن هر خوشه ی گندم سهم همه ی ماست ، ما به مرز بندی رسیدیم. نفهمیدیم که اگر چرخ این دنیا میچرخد از قدم یک یک ماست و اگر ما حرکت نکنیم ، این چرخ دیگر نمیچرخد. اینها را نفهمیدیم و خلاف کردیم و حق را ناحق کردیم ، بعضی اوقات هم خوب بودیم ولی این خوب بودن باز هم با بستن چشم ما بر انسانیستمان بود و فقط بخاطر قانون های خود ساخته ی بشری ! 


شاعر میگوید ، حصار های زندانی که در طول تاریخ برای خود ساخته ای بشکن ، آزاد باش و این آزادی به معنی آزادگیست. تابع هیچ قانونی نباش ولی نه اینکه تابع بی قانونی باشی. تو دزدی نمیکنی ، نه از برای اینکه دزدی قانونا عواقب داد ، بلکه به این دلیل که کاریست خلاف ارزش های انسانی. تو دست مظلومی را میگیری ، نه از برای اینکه این کار شهرت می آورد ، بلکه از روی دلسوزی های فطری انسانی ...




پس بشکنیم زندان نفس را ، پا گذاریم بر روی نفس ، بمیریم بمیریم در این عشق بمیریم ، در این عشق چو مردیم ، همه روح پذیریم . ما خدا را عاشقانه از عمق جان عاشقیم ، عاشق خلاف میل عشقش کاری نمیکند! 


حرف برای گفتن هست ، وقت برای نوشتن نیست .. گفتنی ها بسیار ، شنیدنی ها بسیار ، عمر کوتاه و سرعت گذرانش بسیار !

4 سال ریاست جمهوری آقای احمدی نژاد برای من خیلی چیز ها را ثابت کرد . به من ثابت کرد همه چیز در سیاست نسبیست و هیچ چیز قطعیت ندارد و هر کس در سیاست دم از قطعیت بزند اشتباه کرده است . هیچ کس به قطع خوب نیست و هیچ کس به قطع مضر نیست . میشود انسانی در امری قوی باشد و در امری دیگر بسیار ضعیف . فهمیدم که در سیاست هیچ وقت نباید از کسی به عنوان قهرمان یا نابودگر یاد کرد . هر کس ابعاد کاملا متفاوتی دارد که باید در آن ابعاد سنجیده شود .

سال 88 میگفتم بین بد و بدتر ، بد را انتخاب کرده ام . گروهی دیگر بودند که از احمدی نژاد یک مرد آرمانی می ساختند . سال 84 نیز کسانی بودند که از او فرشته ساختند . فرشته ای که برعکس همه ی دیپلمات ها کاپشن میپوشد ، روی حصیر میخوابد ، بسیار ساده زیست است ، کنار فقرا و تهی دستان غذا میخورد ، دم از عدالت میزند و خود را داعیه دار عدالت میداند (رفتار انسان ها نشان از فکرشان است) ، کوبنده صحبت میکند ، تابع ولایت است ، ضد صهیونیست است ، جوان است و فکر جوان دارد ، ضد سرمایه داری ، به فکر مردم و هم میهنان ، خالص و پاک و با تقوا و بی ریا ، با سابقه ی اجرایی خوب در شهرداری تهران ، از تفکر جوانان استفاده میکند .. احمدی نژاد سال 84 خود یک گفتمان بود که هنوز هم به آن مشهور است .. احمدی نژاد 84 مقابل انقلابی همپای رهبری برتری یافت و شد رئیس جمهور مردمی ایران !

سال 88 ، احمدی نژاد با نشان دادن تبعیت کامل از رهبری و هم چنین 4 سال کار اجرایی نسبتا مناسب در حد خودش ، باز هم دربرابر میر حسین موسوی پیروز شد و ما بچه بسیجی ها تمام قد از اون دفاع کردیم . دعوا کردیم ، بحث کردیم ، صحبت کردیم ، قهر و آشتی و انواع روابط تلخ و شیرین با فامیل و دوست و آشنا برای انکه شخصی برای رهبری کار کند ، حرف رهبری را گوش کند ، او را اطاعت کند .. ما از کسی دفاع کردیم که باز هم انقلابی باشد ، انقلابی بماند ... ولی در پایان احمدی نژاد ، برایمان شد تف سر بالا ! نمیدانیم خوبی های نداشته ی این روز هایش را بگوییم یا بدی ها و ضرر های فرهنگی و اقتصادی و گفتمانی او را ! همان کس که روزی گفتمان برتر انقلابی را آورد حالا گفتمانی رمالی را بلای جانمان کرده است !

در این میان حرف و دفاع ما بی ارزش شد ، در این میان واژه ی عدالت بی ارزش شد ، در این میان اسلام ساختگی در ذهن عموم مردم یک پله تنزل یافت ، مردم اسلام را و عدالت را از منظر احمدی نژاد میدیدند و حالا احمدی نژاد را مسبب بیشتر سختی هایشان میبینند !

بعد از این 4 سال احساس میکردم ما بسیجی ها فهمیده ایم که نباید در دنیای سیاست تک بعدی نگاه کنیم ، نباید احساسی نگاه کنیم ، باید مصلحت را زمینه ی تصمیم گیری هایمان کنیم ، مصلحت نظام ، مصلحت اسلام ، مصلحت ایران !

سال 84 از فرهنگ غلط رنج میبردیم ، احمدی نژاد با شعار فرهنگی و گفتمانی پیروز شد ، امسال آقا شعار سال را حماسه سیاسی و حماسی اقتصادی معرفی کرده اند ، این یعنی فرهنگ کافیست ، گفتمان کافیست ، به فکر اقتصاد باشید ، همانا فقر از هردری وارد خانه شود ، دین از همان در خارج میشود . یکی از متغیر های تابع فرهنگ و مذهب ، اقتصاد است . امثال شعار آقا هوشمندانه ذهنمان را روشن کرده است ولی در این میان هستند کسانی که هنوز شعار گفتمانی میدهند ، هنوز دارند روی کتاب های منطق و فلسفه شان شیرجه میروند ، اصلا آنقدر از قضیه پرت اند که هنوز دارند دم از فرهنگی میزنند که در معرض خطر فقر اقتصادی ست !

نمیخواهم کسی را نقد کنم ، ولی میخواهم شما را به هدف انتخاب احمدی نژاد در 84 و هدف انتخاب رئیس جمهور در 92 معطوف کنم . شرایط کاملا متفاوت است ، باید طرحی نو در اندازیم !



امسال ، کسی را انتخاب میکنم که فرشته نباشد ، اصلح هم نبود ، نبود .. کسی را انتخاب میکنم که در همه ی زمینه های مورد بررسی 70 یا 80 درصدی باشد . کسی که برای قدرت آمده باشد ولی قدرت را آیینه ی خدمت به مردم ببیند  و خدمت به مردم را در راستای فرمان رهبری . کسی را انتخاب میکنم که اگر بعد از 4 سال خوب از آب در آمد بگویم این بود اعتماد 80 درصدی من و اینطور خود را مطمئن میسازم و اگر هم خوب از آب در نیامد بگویم این همان ضعف 20 درصدی است که پیش بینی اش میکردم . این نیز من را مطمئن میکند . کسی را انتخاب نمیکنم که در ابتدای راه احساس کنم 100 درصد آرمان های من است و انتهای راه مغزم به تته پته بیفتد که چه شد ؟ چرا اینطور شد ؟!

امسال به قالیباف رای میدهم ، شخصی که خدمات بسیار شایانی در قرارگاه خاتم ، نیروی هوایی ، نیروی انتظامی و شهرداری تهران داشته است . شخصی که آنقدر در مقام های قبلیش بروز داشته است که در هرکدام چندین خدمت به نام او ثبت شده است . کسی که تلاش برای قدرت را در آیینه ی خدمت به مردم در راستای فرمان رهبری دیده است . کسی که مورد تقدیر رهبری در ریاست نیروی انتظامی بوده است . کسی که مدبرانه عمل میکند . با برنامه حرف میزند ، با برنامه جلو می آید ( او سال 84 علت انتخاب نشدنش را کم بروزی یافته ، 8 سال برنامه ریزی کرده و به اینجا رسیده ) . او تابع رهبر است ، او مطیع رهبرست و رهبر برای او مشاوری قدرتمند است در عین حالی که حرف رهبر سند است . او داعیه دار اقتصاد مقاومتی که بعضی ها شعارش را میدهند نیست ، آن چه دیگران تازه میخواهند شروعش کنند را ، او چندین سال است عمل کرده است .

من امسال کسی را انتخاب میکنم که با تمام خوبی هایی که در وصفش گفته اند ، در برخی سمت هایش ، ریخت و پاش هم بوده است ، بخور بخور هم بوده است ، بعضا ضعفهایی هم بوده است ، به کسی رای میدهم که میگویند نقصان فرهنگ در بین او و اطرافیانش موج میزند ، این را خودم نیز از میان صحبت هایش در مناظرات فهمیده ام .. به کسی قالیباف رای میدهم که فرشته نیست ، ادای فرشته ها را نیز در نمی آورد ، او یک انسان است که کم کم به مقامی رسیده که میخواهد رئیس جمهور شود تا قدرت را به دست بگیرد ، تا زندگی مردم را سر و سامان دهد ، تا اسمی از او به نیکی در تاریخ ایران یاد شود .. من به قالیباف رای میدهم !

 

در پایان پیشنهادی دارم برای هواداران باقی کاندیدا ها اعم از هواداران آقای جلیلی ،

این فرض ها را در نظر بگیرید :


1.      آقای جلیلی اگر رئیس جمهور شوند محکم  واستوار از سیاست های هسته ای ایران دفاع میکنند ، با شمشیر سر میبرند و قاطعانه حرف ایران را بر کرسی می نشانند .

2.      آقای قالیباف بر حقوق هسته ای ایران طبق فرمایش آقا تاکید میکنند و در مذاکرات آینده میتوانند با پنبه سر ببرند و حرف ایران را بر کرسی بنشانند .

3.      آقای روحانی احتمال دارد باز ، به تبعیت از رئیس اصلاحات ، کوتاه بیایند ، مذاکرات را باخته ، حقوق هسته ای ایران نابود شود .

4.      آقای جلیلی با توجه به نظر سنجی ها و همچنین آرایی که خود را خوب نشان داده اند تا کنون ، رای کمتری نسبت به آقای قالیباف دارند .

5.      درصد آرای آقای روحانی روز به روز رو به افزایش است و جو قابل توجهی از تهران ( تا جایی که من دیده ام ) با ایشان هم نوایی میکنند ..

6.      حرف آقا نباید در هیچ کدام از عرصه ها بخصوص حقوق هسته ای روی زمین بماند .

 

بیایید با حمایت از یک کاندیدای اصولگرا ، اصلاح طلب های سازش گر را شکست دهیم !


پایان /



کتاب "نامیرا" تصویر گر رفتار سینوسی انسان ها در مواجه با فتنه است . هر کس ریشه و عمق دین را کمتر فهمیده باشد بیشتر در این روند سینوسی بالا و پایین میرود . بیشتر شک میکند و شاید در پایان با عقیده ی اصلیش کیلومتر ها فاصله داشته باشد .

در آیه 137 سوره ی نساء چنین آمده است که :

إِنَّ الَّذِینَ آمَنُواْ ثُمَّ کَفَرُواْ ثُمَّ آمَنُواْ ثُمَّ کَفَرُواْ ثُمَّ ازْدَادُواْ کُفْرًا لَّمْ یَکُنِ اللّهُ لِیَغْفِرَ لَهُمْ وَلاَ لِیَهْدِیَهُمْ سَبِیلاً


ترجمه : آنان که ایمان آوردند، سپس کافر شدند، بار دیگر ایمان آوردند و دوباره کفر ورزیدند، سپس بر کفر خود افزودند، قطعاً امیدى به آن نیست که خداوند آنان را ببخشد و به راه حقّ هدایتشان کند.


قطعا آنان که در این نبرد سینوسی شکست میخورند همانا امیدی به بخشش خداوند و هدایتشان نیست.


کتاب "نامیرا" شرحی بود بر پیمان شکنی کوفیان . کوفیان که متحدا اباعبدالله را به کوفه دعوت کردند ، در پایان آنقدر ریزش داشتند که از ایشان عده ی محدودی به یاری اباعبدالله رفتند . در داستان دعوت کوفیان از امام کسانی بودند که ابتدا شور بسیار داشتند ولی انگار شورشان ریشه در شناخت درست دین و امامشان نداشت و صرفا شوری بود گذرا . همچنین کسانی بودند که از ابتدا شور حضور و همرکابی امام حسین را داشتند و تا پایان هم بر این شور باقی ماندند . در این میان کسانی هم بودند که ابتدا دم از لزوم آرامش امت اسلام و اطاعت از خلیفه میزدند و در پایان به یاری مولایشان شتافتند و کسانی هم بودند که از ابتدا تا انتها دم از مخالفت و سرکوب حسین ابن علی و یارانش میزدند . در این داستان عکس العمل این 4 گروه در برابر شرایط خاص به خوبی به تصویر کشیده شده بود . 


کتاب "نامیرا" فتنه را نشان میدهد ؛ آنهنگام که به قومی فرود می آید حق از ناحق شناخته نمیشود . مردان باتجربه هر لحظه رنگ عوض میکنند و در پی آن جوانانی که صرفا دین را در غالب انسان ها یافته اند دگرگون میشوند ولی در این میان آنکس که دل به اصل دین بسته است ، راه درست را همواره نشان میدهد.


کتاب "نامیرا" اثر صادق کرمیار ، سندی رمان گونه از نامردی کوفیان است و راهنمایی برای نجات از فتنه ها . با نزدیک شدن به انتخابات ریاست جمهوری سال 92 دوباره حق و ناحق است که در هم می آمیزد و زاییده اش گمراهی عده  ایست که در راه خویش استوار نشده اند . این کتاب توسط مقام معظم رهبری توصیه به مطالعه شده است و ایشان در این باره گفته اند : «هر کسی می‌خواهد فتنه‌ اخیر را بشناسد، این کتاب را بخواند» . 


این کتاب و این داستان و این جریان که قبل از حادثه ی عاشورا اتفاق افتاده است ، رویا نیست بلکه قبلا اتفاق افتاده و باز هم اتفاق می افتد . ما ای که این روز ها مهدی بیا مهدی بیا سر میدهیم باید مراقب پیش رو نیز باشیم . باید مراقب باشیم ، نشود که ما در سپاهی مقابل امام زمانمان حاضر شویم که در این صورت هر چه تا به حال مهدی بیا مهدی بیا رشته کرده ایم ، پنبه میشود . پنبه هم خوب میسوزد ، به آتش ضلالت نزدیک میشویم و زود نابود میشویم . پس باید از وقایع عاشورا پند بگیریم که عبد الله بن عمیر باشیم نه عمرو ابن حجاج !


والسلام

جانستان کابلستان


به هیچ وجه قصدم نوشتن نقد بر "جانستان کابلستان" نیست ، که همانا نقد نوشتن به سفرنامه بیهوده مینماید . چون آنچه رخ داده ، رخ داده و از قلم نویسنده چیز دیگری بر نمی آید . ولی میتوان از "جانستان کابلستان" خوب گفت . راستش را بخواهید اولین باری بود که کتابی غیر داستانی از رضا امیرخانی میخواندم و اصلا فکر نمیکردم قدرت سفرنامه نویسی او همتراز قدرت داستان نویسی او باشد . از ترسیم همه ی مکان ها و احساس ها و لطایف زمان گرفته تا توضیح مناسب و دقیق وقایع آنچنان که حس بودن در آنها به انسان منتقل میشود . آنجا که نویسنده میترسد لاجرم خواننده نیز میترسد و آنجا که لذت می برد ، خواننده نیز لذت می برد .

از خواندن کل این کتاب همین بس که فقط به یک فصل و از آن فصل به یک بخشش اشاره کنم . امیرخانی نام فصل "بلاکش هندوکش" را از برق نگاه دخترکی در میدان هوایی کابل گرفته بود و شرح داده بود که چه آینه ای میتواند در انتظار او باشد . او را با فرزند خود مقایسه کرده بود و اشکی هم ریخته بود و البته این حس تلخ خوب به خواننده نیز منتقل میشد . آینده ی نامعلوم یعنی مرگ در یک قدمی ، زوال در بیخ گوش و بی کس شدن از نوک بینی نزدیک تر ، حال آنکه کماکان خداوند از رگ گردن به ما نزدیک تر است . امیدی که در دل امت افغان هنوز بسیار غلیان میکند .

حرف قیدار را زیاد شنیده بودم ولی متاسفانه فرصت مطالعه ی رمان نداشتم . از این طرف و آن طرف ، از جای جای کتاب ، تکه کلام ها و جملات قصار قیدار و اطرافیانش را میشنیدم ، ولوله ای در من افتاده بود که در اولین فرصت قیدار را بخوانم .

قیدار اما ، همان حال و هوایی را داشت که من میخواستم ، یعنی بعد از تجربه ی موفق مطالعه ی من او ، حال و هوای آن روز های تهران و شیرینی ها و تلخی هایش ، دلم لک زده بود که دوباره در تهران قدیم زندگی کنم ، اینبار قیدار دلم را برد به سمت آن لوتی گری ها و معرفت ها و قدیمی ها !

همچون ارمیا ، من او ، بی وتن و از به  ، قیدار هم آن چنان نرم نوشته شده بود که خواندنش بسیار آسان مینمود و اصلا خاصیت نثر امیرخانی همین است که راحت خوانده میشود . نیاز نیست برای خواندن کتاب های امیر خانی بابت نثر فسفر بسوزانی ولی اگر بابت فهم فسفر بسوزانی ضرر نخواهی کرد . البته فهم را همه این روزها دارند ، مهم پند است . از خواندن رمان های امیرخانی چنین برداشت کردم که او داستانی نمینوسد که در آن اتفاق عجیبی بیفتد . در داستان هایش قرار نیست کسی ناگهانی و بی دلیل بمیرد یا اتفاقی به غایت ناخوش آیند یا خوش آیند بیفتد . صرفا روز نامه ایست که نوشته میشود از زندگی یک انسان . حال میتواند خیلی بزرگ باشید همچون قیدار نامی و میتواند خیلی ساده باشد همچون ارمیا نامی و میتواند یک انسان معمولی باشد همچون علی فتاح . درست مانند این میماند که وقتی در خیابان راه میروی یکهو ، وقتی یک کتابفروشی قدیمی چشمت را میگیرد ، همین که فروشنده ی کهنسالش را میبینی ، همین که احساس کنی زندگی این انسان حرفی برای گفتن داشته باشد ، بنشینی و زندگی او را داستان کنی ! یا حتی میشود دست نظافت چی محلتان را بگیری و هر روز وقتی جارو بدست میگیرد و زمین محلتان را جارو میزند ، زندگی نامه اش را ضبط و ثبت کنی . رمان نویسی های امیرخانی از این دست است . امیرخانی در انتخاب شخصیت هایش دنبال شاه نمیگردد ، مشاور شاه هم کافیست . به همین دلیل است که رمان های امیرخانی را در متن زندگیمان میابیم . به همین دلیل است که علی فتاح را همچون دوست واقعی خود دوست میداریم و برای اینجانب اسمش که می آید بدنم میلرزد ...

بعد از جنجال هایی که بر سر فیلم من مادر هستم ایجاد شد و تشنج تا جایی بالا گرفت که برخی نمایندگان مجلس شورای اسلامی انتقاد ها را شروع کردند ، خواستم از محتوای فیلم آگاه شوم . لذا به دیدن این فیلم رفتم . فیلم من مادر هستم ساخته ی فریدون جیرانی کارگردان و منتقد سینماست که این روز ها روی پرده ی سینما خودنمایی میکند. 
تحت تاثیر موج های منفی پشت این فیلم ، ابتدای فیلم برای من با دید منفی شروع شد . فیلم از صحنه هایی شروع میشود که زنی بنام سیمین پیش دکتر روانپزشک میخواهد داستانی را از دختری به نام آوا آغاز کند . سیمین که به تازگی از خارج آمده ، میخواهد زندگیش با شوهرش را ادامه دارد . آوا دختر نادر و ناهید و سعید شوهر سیمین و دوست نادر است . پدرام نیز میخواهد با آوا ازدواج کند . ناهید و نادر 6 ماهیست زندگی مشترک نداشته اند و سعید این روزها در خانه ی نادر زندگی میکند . زندگی سعید و نادر مملو مستی از شراب است و سعید که از فرانسه آمده است ، روحیه ای جذاب دارد . در این میان آوا سعید را عمو صدا میزند و در اولین نگاه زندگی سالمی را تلقی میکند . در این فیلم سطح زندگی انسان های شهوت پرست به نمایش گذاشته شده است . 

من مادر هستم

با ورود سیمین به فرودگاه و استقبال نادر از او , کم کم روابط گذشته این دونفر آشکار میشود . ناهید که از بی خیالی نادر رنج میبرد در ازدواج آوا و پدرام ممانعت به خرج داده ، با ادامه یافتن این دوستی (!) مخالفت میکند . ناهید که در ابتدا تا حتی میانه ی فیلم شخصیت فردی عصبی را نشان میدهد ، از آن به بعد چهره ای بسیار دلسوزتر و بعضا مظلوم به خود میگیرد و حس مادری با لطافتی بیشتر در وجودش غلیان میکند . در این فیلم شاید غربت زندگی هایی نشان داده شده که در آن فساد جریان دارد و حد و حدود الهی بر آن اعمال نمیشود . از روابط نزدیک محرم و نامحرم که سعید را مجبور به کار نامشروع میکند تا مستی هایی که عقل و هوش و حافظه از سر آوا میپراند . در این فیلم ، آوا عاشق پسری پیانو زن شده است و خود نیز ساز میزند . فیلم از ابتدا تا پایان میخواهد چهره ای معصوم از آوا بسازد که دل مخاطب را برنج آورد ولی در این قدم آنچنان هم موفق نبوده است تا جایی که نادر در دادگاه با لقب معصوم آوا را خطاب قرار میدهد . این در حالیست که همه میدانند عصمت هیچ صنمی با مشروب نداشته و هیچ موقع این دو لحظه ای در کنار یکدیگر قرار نگرفته اند . تجاوز سعید به آوا آغاز تراژدی من مادر هستم است . جایی که آوا این گناه را بر نمیتابد و از شرافت (!) خود پایین نمی آید و سعید –دوست مورد اعتماد نادر- را به قتل میرساند حتی تا جایی که ناهید قتل سعید را بر عهده گرفته و میخواهد جان دخترش را نجات دهد . سیمین که در ابتدای امر روابط خوبی با نادر داشت از نیمه ی داستان به بعد ، یعنی از جایی که سعید توسط دختر یا همسر نادر به قتل میرسد ، تغییر جهت داده و بلایی که نادر به سرش آورده را به یاد می آورد . در ذهن مخاطب چنین می آید ، آن کسی که دم از محبت نادر میزد حالا در دادگاه از رای خود بر قصاص دختر نادر نمیگذرد و او را به دار آویزان میکند . او تا دیروز اصلا به یاد نداشت که در پی رابطه ی نامشروعش با نادر مقطوع الرحم شده است و دیگر بچه دار نمیشود و به یک باره بعد از قتل سعید این داستان برایش به یک کینه ی بزرگ تبدیل میشود . اینجاست که در ذهن مخاطب سوالی ایجاد میشود که مگر میشود زمانی داستانی بر انسان تاثیری نداشته باشد و زمانی به یک باره باعث کینه ی انسان شود . شاید این یکی از مشکلات فیلم نامه ی این فیلم باشد . سعید که در ظاهر میخواهد آوا و پدرام به وصلت برسند ، دست به میوه ی ممنوعه برده و خود جواز قتل خود را برای آوا صادر میکند . داستان با اعدام آوا و افسردگی سیمین و مرگ سعید و نابودی زندگی ناهید و نادر به پایان میرسد . 
اگر بخواهیم با نگاهی شرعی به این فیلم نگاه کنیم ، بهتر بود کارگردان این فیلم ، حدود الهی را بیشتر در این فیلم رعایت میکرد . از آواز خواندن های سیمین با نادر در مسیر برگشت فرودگاه تا شعر خواندن های عشوه آلود ناهید بالای سر آوا در بیمارستان . از عادی نشان دادن رابطه آوا و پدرام و شبگردی های این دو جوان تا شکست قبح شراب خواری . شاید بهتر بود غلظت فساد آلود بودن زندگی این افراد را حداقل در نشان دادن آن کمی پایین بیاورند تا این مسائل راهی زبان های مردم نشود . البته با لحاظ کردن اینکه نمیتوان ، بودن چنین فساد هایی را در جامعه ی امروز انکار کرد ولی باز هم این دلیلی بر فیلم ساختن و نشان دادن آن ها نمیشود . فیلم سازان و کارگردانان باید توجه کنند که خدای ناکرده در ثواب کردن ، دستور الهی کباب نشود . به نظر نویسنده یکی از ایراداتی که به این فیلم وارد بود همین اشاعه ی بی پروای فحشاست . 
البته لازم به ذکر است که در پایان به هیچ وجه نیک بودن اعمال فاسد ایشان بر ذهن انسان مترتب نمیشود چه بسا حس انزجار و نفرت از زندگی هایی فساد آلود ، وجود آدمی را فرا میگیرد . زندگی هایی که رنگ و بویی خدای به خود نگرفته اند لاجرم به نابودی منجر میشوند و درسی میشوند برای آنانکه میخواهند راه زندگی خویش را آغاز کنند . اگر فسادهای واقع در فیلم را کنار بگذاریم و به منطق و شاهد حاکم بر فیلم بنگریم چنین می یابیم که نویسنده و کارگردان به دنبال شنیء خواندن این اعمال بوده اند . حرف ایشان را در 10 دقیقه ی پایانی فیلم میتوان دریافت . زندگی های بی بند و بار هیچ وقت نوید رستگاری نداده و نمیدهند .

نمیدانم آیا برای شما هم اتفاق افتاده است یا نه ، ولی برای من شده ! شاید میپرسید چه بی مقدمه و چقدر بی ربط ! خب طبیعی است دیگر بعضی اوقات بعضی چیز ها اتفاق می افتد که واقعا بی ربط بی ربط است . برای مثال نشسته ای پشت میز و درس میخوانی ناگهان کاملا بی مقدمه ، حتی بدون در زدن و اجازه گرفتن رفیقت میپرد روی مویرگ های مغز ملتهبت و راجع به نرخ دلار از تو میپرسد . خب من که میخواهم همان لحظه سیلی محکمی بزنم زیر گوشش و به یک باره خودم را خالی کنم . اصلا شاید دعوایی اساسی راه بیندازم و بخاطر یک هواس پرتی پته ی ملتی را روی آب بریزم . ولی مطمئنم چندی بعدش به اقدام در لحظه ام که فکر  میکنم ، پشیمان خواهم شد . مهره ای که از بازی بیرون رفته است ، دیگر رفته است . آبی که به زمین ریخته ، دیگر ریخته ! نمیشود جمعش کرد . وسطی بازی نمیکنیم که 3 تا گل بگیریم و یارمان را به یاری خود بیاوریم .

چندی که بگذرد ، همه را دلگیر و دلخور و آزرده کرده ایم ! ما مانده ایم و من ...

اصلا اینها را نمیخواستم بگویم ، خیلی اتفاقی بر دستانم جاری گشت ، شاید الان باید با کله بکوبم به مانیتور و او را هم از خود دلگیر کنم و فردا روز دیگر مانیتور هم تحمل چشم های خسته من را نداشته باشد . منی که تلاش کردم برای سالم نگاه نداشتن این چشمان بی رمق ، حالا با ضربه نه چندان بی رمق ، دمار از روزگار این بی زبان در خواهم آورد ... نه رهایش کن ، نترس ، نمیزنم .

این را میخواستم بگویم که بعضی اوقات میشود که اوضاع بر وفق مراد پیش نمیرود . اصلا آنچه میخواهیم و انتظارش را میکشیم انجام نمیگیرد . از آن بدتر مسبب انجام نشدن و خوب پیش نرفتن کاری ، صعف خود ماست . از آن بدتر تر به ناگاه کاری را خراب میکنیم . هر چه رشته ایم پنبه میکنیم . ثمره ی سالها تلاشمان را با یک حرف نا روا یا یک تصمیم نادرست بر باد میدهیم . اینجاست که حس عجیب و غریب و ناملموسی در ذهن ما نقش میبندد . این حس حامل امواج نا امید کننده است . این حس مثل سرطان میماند و ذهن برنامه ریزی شده را در می نوردد . کم کم در همه ی شئون زندگی نفوذ میکند و بزرگ میشود . ناگهان میبینی بخاطر یک موضوع طبقه بندی شده ، طبقه ی دیگری آتش میگیرد . پی در پی این آتش الو میکند و زمانی میرسد که میخواهد از این جسم خاکی به در رود . آری ، زمانی میرسد که وقتی اشتباهی میکنی میخواهی پشت سر هم ، باز هم اشتباه کنی . میخواهی پل های روبه روی خود را یکی یکی خراب کنی . اصلا میخواهی قید همه چیز را بزنی شاید از قید آتش درونت رها شوی .

آری اینجاست که خطرناک میشوی ! اصلا شاید عزیزترین کسانت را نیز مورد هجمه قرار دهی . به این می پری ، به آن می پری .. اصلا چرا گوشت کوب قلمبست ، چرا آب توو تلمبست ، دختره این پیرزنه چرا گرامافون میزنه ؟

آری ، به همه گیر میدهی الا خودت . به خود رجوع نمیکنی چون همان حس نا امید کننده میداند که مقصر تویی تو ست که تو را از خود دور میکند . در ظاهر عده ای را به جنگ طلبیده ای ولی در باطن با خود میجنگی ! با خوده فطری خودت . که میدانی اشتباه کرده ای و باور نمیکنی !

--

القصه ، سخن کوتاه میدارم و نقبی میزنم به اتفاقات این چند روزه ی دنیای سیاست . داستان سر میز و سوال دلار چند شده ی رفیق ماست . حالا که اقتصاد کشور به میز محاکمه آمده است و همه در تکاپوی چه کنم چه کنم های سیاسی به سر میبرند ، مردی که صلابتش چشم استکبار را کور کرده است ، میخواهد رفیق دیرینه اش را در زندان ملاقات کند . اینجاست که ملتی به هیجان می افتد که مرد مومن ، برس به داد این ملت که دارد زیر غلطک سنگین نوسازی های اقتصادی و تحریم های وحشیانه ی دنیا شیره ی وجودش خارج میشود . رفیق و رفیق بازی باشد برای بعد .

بعدشم که میشود قسمت دوم عرائضم ! نامه پشت نامه ، پرده کنی پشت پرده کنی ، توهین و افترا ، حرف و حرف کشی و چه بسا گیس و گیس کشی ! حال این بگو و آن بگو .. در مغز ما که نمیرود .

--

سفر مقام معظم رهبری به خراسان شمالی ، سخنرانی به سخنرانی اش درس بود . درس هایی که نیاز است بعضی مسئولین چندین بار بیفتندش تا خوب در مغز هایشان رود . مسئولینی میخواهیم که از زیر کلاس درس رهبر با نمره ی 20 بیرون بیایند . البته گواهینامه را هم چند سال یکبار تجدید میکنند . بعضی ها باید دوباره امتحان دهند که دست قضا دارد کارش را میکند .


یاعلی


یکی از چیزایی که انسان رو میسوزه تفکر اشتباهه که نتیجه ی برداشت اشتباهه که اونم نتیجه ی نگاه اشتباهه که اونم نتیجه ی زاویه و فاصله ی دید اشتباهه که اونم نتیجه ی ابعاد روحیه نامناسبه


هرچی روحت بزرگتر باشه زاویه ی دید وسیع تر و فاصله دید منطقی تری داری در نتیجه به کسی یا چیزی یا حرفی اشتباه نگاه نمیکنی و در نتیجه از حرفی یا نوتی برداشت اشتباه نمیکنی و در نتیجه تفکرت نسبت به هیچ چیزی اشتباه نخواهد بود .... این جوری دور وریات رو کمتر میسوزونی !

دور وریا مثل مهره های شطرنج میمونند ، اگر بسوزونیشون دیگه از صفحه ی شطرنج میرن بیروون ! هرچی زور بزنی دیگه هیچ راهی برا بازگشتشون نیست .... حواست رو جمع کن !

شاید باورش براتون سخت باشه ولی حالا که شده :)!

داشتم تو گوگل راجع به صنایع جوش و شرکت های بازرسی جوش در ایران سرچ میکردم وسطاش گفتم یه سری هم به خارجیا بزنم . یکم که محو شدم در موتور جستجو گر قدرتمند آمریکایی گوگل ( که الحمدلله این یکی نمونه ی داخلی ندارد و الا فیلتر میشد ) ، نمیدونم چی شد که یهو رسیدم به Vocapella-Persian Vocal pieces. اونم کجا !؟؟؟! توی آیتیونز استور ! بعد رفتم توشو دیدم نوشته برای گروه Tehran Vocal Ensemble . تو همون آیتیونز استور 10 - 15 ثانیش رو گوش دادم و خیلی حال کردم . دستی در آهنگ و این چیزا ندارم ولی حس زیبایی شناختیمان بر انگیخته شد . البته چیزی نفهمیدم هااا از آهنگاش :) . آهنگ " سری گلین " انگار همون بود که تو وبلاگ n سال پیش گذاشته بودمش ( پاییز آمد ) . البته باز خوانیش !

رفتم و گشتم و فهمیدم این گروه خوش ذوق ایرانی از موسیقی آکاپلا استفاده کرده و این آلبوم رو داده بیرون .

و حالا آکاپلا چیست ؟

رابرت مک فرین را افسانه ی آکاپلا مینامند .  "در سال 1983 مک فرین برای نخستین بار به طور انفرادی کنسرتی برگزار نمود، چند ماه پس از آن با اجرای توری در آلمان به عنوان خواننده ای با استعداد در عرصه بین المللی شناخته شد. آلبوم " The Voice " او گزیده ای از هنرنمایی های مک فرین درسفرش به آلمان است." بله درست خوندید ، به تنهایی !

در این نوع موسیقی از هیچ سازی استفاده نمیشود و صرفا خواننده خودش نقش همه ی ساز ها رو بازی میکنه . این بنده خدا هم که شاهکاره !

دوتا تیکه موسیقی ازش پیدا کردم :

پلنگ صورتی با صدای مک فرین :

http://www.harmonytalk.com/music/The-Pink-Panther-mcfren.wma

و  همکاری مک فرین در اجرای موسیقی پرواز زنبور عسل :

http://www.harmonytalk.com/music/03%20-%20Rimsky-Korsakov%20-%20Flight%20of%20the%20Bumblebee%20-%20Ma,%20Yo-Yo%20&%20Bobby%20McFerrin(1).mp3

عااره دیگه !

چند وقت پیش هم آهنگ "خاک مهر آیین" از وحید تاج توی اختتامیه ی فجر اجرا شده بود رو شنیده بودم و با اوون هم خدایی حال کرده بودم ( لینک ندارم و الا میزاشتم ) . اوون هم بدون ساز و فقط با صدای گروه ساخته شده بود و خیلی عالی بود . به خصوص اینکه اوون ناسیونالیستی هم بود ، شور خاصی در وجود عادم می انداخت :) !

تا امروز نمیدونستم اسم این سبک آکاپلا هستش . قسمت شد با گروه آوازی تهران هم بیشتر آشنا بشم و آلبوم vocapella شون رو تهیه کنم .

برای آشنایی بیشتر با گروه تهران و این آلبومشون این قسمت رو مستقیما از سایت ایران میوزیک اوردم :

"

گروه آوازی تهران
سرپرست: میلاد عمرانلو

"وکاپلا" نخستین اثر گروه آوازی تهران است که در آن قطعاتی از روح الله خالقی، علی اکبر قربانی، احمد پژمان، توفیق قلی اف، لوریس چکناوریان و شهرام توکلی توسط این گروه به سرپرستی میلاد عمرانلو به اجرا در آمده است.

گروه آوازی تهران در سال 1384 آغاز به کار کرد که اولین کنسرت این گروه به همراه ساز پیانو در سال 85 به روی صحنه رفت.  در اواخر این سال گروه آوازی تهران با الهام از گروه های اروپایی سبک جدید خود را آغاز کرد. در این شیوه هر خواننده ایفای نقش سازی در ارکستر را برعهده می گیرد که نتیجه آن اجرای کامل قطعات ارکسترال همراه با افکت های صوتی خاص توسط گروه است.

"وکاپلا" شامل 10 قطعه با عناوین "توی ماهنیسی"، "نوکتورن"، "ای یار"، "خوشه چین"، "طرب انگیز"، "ساری گلین"، "خاک مهر آئین"، "خاطره"، "ای ایران" و "درنه جان عزیز جون"  است که وحید تاج در دو قطعه به صورت تکخواین این گروه را همراهی می کند. "


"

بعله دیگه !

وکاپلا اولین آکاپلای فارسی است .

حال دوستان ربط یاب ما ، ربط تست های غیر مخرب جوش رو با آکاپلا پیدا کنن :)




تِلِه مَردُمیون !!


سخن از افتخاری دیگر بود در 22 بهمن که بار دیگر شناساند ما را ، به جهانیان این حضورمان که بر سر آرمانهامان ایستاده ایم و از امام و رهبرمان تا جان داریم حمایت می کنیم . گذشت و گذشت ، به انتخابات نهمین دوره مجلس شورای اسلامی رسیدیم . بار دیگر هم مردم نشان دادند که شعار نمی دهند ، عمل می کنند و 64.4 % رای یعنی درصدی بالاتر از انتخابات پارلمانی آمریکا و فرانسه و همپیمانهاشان . همپیمانهایی که انگار عهد بسته اند بر نابودی این وطن و وطن تا آنجا که مارا دارد ، زوال نخواهد داشت . این شکوه نمایان نمیشد الّا با حضور موجودی به نام رسانه که رسانه امروز دارد حرف اول دنیا را میزند که چه ها را می گوید و چه ها را نمی گوید(!) . رسانه این موجود افسانه ای خلقیاتی دارد که گاه و بیگاه انسان را شاد و گاه و بیگاه انسان را خشمگین میکند که به تفصیل می گویم . رسانه ی ما شده است صافی! در ایام بی مناسبت سال ، پاک پاک است . مینشینی جلوی تِلِه مَردُمیون و استفاده میکنی از مجریان خوب ، خاله های خوب ، حرفهای خوب ؛ اصلا گل و بلبل . نزدیک یک مناسبت سیاسی یا بعضا مذهبی که میشویم باید عینکهای آفتابیمان را بزنیم یا برای ما نابیناها (!) بهتر است عینک هامان را برداریم . چرا ؟ چونکه خیل عظیمی از ملت ناگهان نمایان میشوند . آنهایی که شب و روز در خیابان ها نمیبینمشان ! آنهایی که بعضی اوقات حواسشان نیست و حجاب از سرشان به در می رود . آنهایی که در طول سال برایشان پستر میزنند با فونت تیتر بزرگ :

"چکمه های شیطانی و شراره های آتشین ؛ الهی العفو"


  آری به یکباره به انتخابات و 22 بهمن که میرسی انگار چکمه ها میشوند رحمانی و زلف ها میشوند روحانی . اصلا انگار بخش گم شده ی این ملت نمایان میشوند دوباره . همان های که تا دیروز گشت ارشادی بودند ، امروز میشوند یاران انقلابی . برایشان سرود هم پخش می کنیم که آهای مردم دنیا ببینید جذب را . جذب حداکثری انگارهمراه شده است با دفع حداکثری اسلام و شرعیاتش . آقایان انگار فراموش کرده اند یکسری تعاریف را . انگار فراموش کرده اند که

"ما آمده ایم تا اسلام بماند نه اینکه اسلام آمده است تا ما بنمانیم"


یا فراموش کرده اند معنی جذب را.بگذارید دوباره برایتان تعریفش کنم : جذب نه آنست که شما هر قیافه ای را داخل تیم خود راه دهید ، این میشود اسلام آمریکایی ، جذب آنست که عقیده ی کسی را به نفع اسلام تغییر دهید . یعنی آنکه تا دیروز پری روی بی روسری بود بشود پری روی چادری – این بهترین نوع حجاب – یا آنکه دیروز جوجه تیغی بود بفهمد که این خارج از چارچوب فرهنگ ایرانی و اسلامی ماست . عیب ندارد ، آن آقا می آید و در نماز جمعه می گوید : ما دیگر نمی توانیم کاری کنیم (!) . باشد لااقل بپذیرید که اینها هم جزوی از ملت اند ، در طول سال هم صادق باشید ، اینطور برایتان بهتر است .

خطابی هم دارم به فعالان بسیجی عرصه ی نت . شماهائیکه همان نت داران اضعان کردند به توانایی تان. شماهائیکه میدانم بیزارید از بد حجابی و بی حجابی و ... . میبینیم  شما هم که تا دیروز پست میزدید :

"جواب خون شهدا را چگونه بدهیم ؟"

حالا پست میزنید :"حضور افتخار آمیز همه ی اقشار جامعه در انتخابات". خیلی ممنون از اطلاع رسانیتان ، جانمازتان را آب بکشید ، بی حجاب را در پستتان راه ندهید !!!

و خطاب آخر به خواهرانی که اینگونه ظاهر میشوند یا جدیدا شنیده ایم سیمرغ بلورین میگیرند و معلمان شهیدشان را سپاس می گویند و با بدحجابیشان پتکی میشوند بر سر شهیدان این مرز و بوم . خواهرم شهیدان حجاب و عفاف تو را می خواهند ، نه تقدیرت !!


به عمل کار برآید             به سخندانی نیست

این تِلِه مَردُمیون است یا تِلِه آقایون ؟!



* قدیمی است ولی الان که دوباره موج " منطقه آزاد / منطق آزاده " راه افتاده ، احساس کردم ، خوبه بزارمش !

 

 

جاتون خالی ، امروز داشتم بادووم میشکوندم که یهو یه فکری زد به سرم . در واقع یه فکری توسرم تایید شد . حین شکستن بادووم ها ، توجه کردم ، یه سری هاشون راحت میشکستن و یه سریهاشون سخت میشکستن یا بعضا اصلا نمیشکستن که میزاشتمشون کنار که بعدا با توان بیشتری بشکونمشون . حالا نکته ی قابل توجه اینه ،  اونایی که با یه ضربه شکسته می شدن غالبا پوچ بودن ؛ اصلا جالب بود یکی ، دوتاشون پودر شده بودن بقیشون هم سیاه شده بودن و اصلا نمیشد خوردشون . از اوون طرف اونایی که یکم سخت شکسته میشدن و باید چند ضربه نثارشون می کردم ، بادووم هایی سرحال و تازه بودن . 



یهو یاد یه سری از این پوستر های حجاب افتادم . با خودم گفتم ، حتما اگر پوسته ی محکم تری داشته باشی ، پر مغز تر خواهی بود . یا شاید اگر حجاب محکم تری داشته باشی ، سعادت مند تر خواهی بود . یا شاید اگر ظاهر دینی محکمی داشته باشی راحتتر میتونی باطنت رو هم دینی نگه داری . اصلا الان که دارم مینویسم ، میگم لزوما برای حجاب خانم ها مصداق نداره . مرد هم که باشی همینطوره . به قول یکی از اساتید ، تاثیر ظاهر بر باطن . شاید اون موقع ها این رو خوب درک نمی کردم ولی الان ، این بادووم کوچولو بهم اینو فهموند . 


امروز دیدم اوون بادووم هایی که محکم تر بودن ، پوستشون زخیم تر هم بود . به قول متالوژی ها ، بادووموگرافیش (badumo-graphi ) که کردم :) ، دیدم اونها پوستشون متراکم تره . به عبارتی قابلیت نفوذ ضایعات توش کمتره .

پس ربطی نداره مردی یا زن ، برادری یا خواهر ، باید پوسته ی دینیت رو قوی کنی و پوسته ی دینی هم یعنی حفظ شرعیات . پس اینطور ها هم نیست که برخی عارفا میگن که " ما از متشرعات فارغ گشته ایم " و .... .

الغرض : 

خواهرم ، برادرم ، خودم ، دم عیدی ظاهر خونه هامون تمیز شد ( برا ما باطنش رو هم بزور تمیز کردن :) ). بیاید من و شما هم ظاهر و باطنمون رو تمیز کنیم یا به عبارت دیگه مزین کنیم به نور شرعیات ، که شرعیات حفاظ محکم ما خواهد بود ، ان شالله .



سلام آقای نماینده ...!

سلام آقای نماینده که تقریبا دیگه انتخاب شدی و باید 4 سال خدمت کنی ! آره باید خدمت کنی ، ما شما رو نفرستادیم تا ( گلایه ها باشد برای بعد ) . آقای نماینده بهت تبریک میگم . شما تونستی از بین چیزی حدود 3000 نفر انتخاب بشی و این معنیش اینه که عده ی کثیری از مردم سرزمینم ایران به شما اعتماد کردن و یه امانت بزرگ دست شما دادن و اوون حق انتخاب سیاسی و اقتصادی و چه بسا فرهنگیه . آقای نماینده ، حواست باشه حقی ناحق نشه ، کسی دلگیر نشه ، بغضی گلوگیر نشه ، دمی داخل نره بازدمش فحش باشه ( ای بابا بازم رفتم گلایه ).

آقای نماینده ، این مردمی که به شما رای دادن ، امید دارن که از دوره های قبل بهتر کار کنی ، بیشتر وقت بزاری ، بهتر سوال کنی ، بهتر در خواست کنی ، بهتر نظارت کنی ، بهتر فرمان بدی و در نهایت بهتر باشی دیگه !! آقای نماینده شما برای شهرت نیومدی ، برای افزایش قدرت نیومدی ، برای ترفیع درجه نیومدی و ...

ولی گلایه ها . آقای نماینده ، نکنه جوونا بیکار بمونن ؟ نکنه بیمارا دنبال نسخه ی داروشون بمونن ؟ نکنه خیابونای شهرت دست کمی از کوه نداشته باشه ؟ نکنه روستاهای شهرت دسترسی به درمانگاه نداشته باشن ؟ نکنه برق و آب و گاز روستاهای شهرت قطع بمونه ؟

آقای نماینده نمی دونم تا حالا راهتون به بیمارستان های خصوصی خورده یا نه ؟ ایشالله که هیچ وقت نخوره ! ولی پای ماها مردم بعضی اوقات رسیده به اونجا ها . وقتی داخل میشی نقدا ازت 1 میلیون میگیرن ، بعد آخر سر اضافشو بهت پس میدن . حالا فکر شو بکن یه بنده خدایی اگه 1 میلیون تومان نداشته باشه باید چیکار کنه ؟ آقای نماینده یا روشی بگو که همیشه 1 میلیون توی جیب مردم باشه یا قوانین رو اصلاح کن یا بهشون نظارت کن ! ( نمیگم " لطف می کنید " چون وظیفتونه )

آقای نماینده ، شمایی که دم از عدالت میزنی . نکنه به خاطر یک سری مصالح ، رویت نشه که از رئیس جمهور سوال کنی J ! بالاخره راه ارتباطی مردم و رئیس جمهور شمایید دیگه !

آقای نماینده اصلا راهی برای دریافت نظرات مردم تعبیه کردی ؟ اصلا توی برنامه ی کاریت نظرات مردم رو گنجوندی ؟ آقای نماینده آیا به فکر حقوق مردم هستی یا همه ی فکرت رو حقوق مادام العمر مجلسی پر کرده ؟ نع نع نع ... شما باید به فکرحقوق مادام العمر مردم باشی !

آقای نماینده ، میدونی نماینده یعنی چی ؟ یعنی نشان دهنده یعنی به قول اونور آبی ها اسکرین . شما نشان دهنده مردمید ، مردم ولایت مدار ایران اسلامی ، مردم ایمانی ، مردم قرآنی ، مردم با بصیرت ... ؛ با اینها ، نکنه آراء مردم رو زیر سوال ببری !!

آقای نماینده ، شما انتخاب شدی که برای ملت کار کنی نه برای خانوادت و آشناهات و دوستات . نکنه براشون وام بگیری و کار جور کنی و خون مردم رو تو شیشه بکنی !!

آقای نماینده شنیدیم بعضی آقا زاده ها به دلایلی بعضی صنایع رو ( که بماند J) محدود به خودشون می کنن ، میشه یه بررسی بکنید ؟

آقای نماینده به ما میگن 600 کلمه بیشتر ننویسید . شده ایم بحر در کوزه . کوزه ای که توش آب نباشه باید درش رو گل گرفت و همانا مجلسی که به داد مردم نرسه و به درد مردم نخوره !

آقای نماینده اونجاهایی که مردم ازت انتظار عکس العمل سریع دارن ، رای بده ، در نرو ! تمام ! 600 .

(منتشر شده در نشریه انعکاس )

 

امروز به طور خیلی غیر منتظره ای متوجه شدیم که علی مطهری قراره در دانشگاه صنعتی امیرکبیر سخنرانی کنه ؛ پس تصمیم گرفتیم قید کلاس را بزنیم و به این سخنرانی برسیم . ساعت 4 قرار بود شروع بشه که حدود 4:15 سخنرانی شروع شد . این سخنرانی از سوی کانون اندیشه ی مسلمان دانشگاه امیر کبیر برگزار شده بود .  از گلایه ها که بگذریم ( که بعدا می گویم ) . باید به عقاید و نظرات این آقا پرداخت . در این نوشته ها غالبا عین سخنان ایشون رو اوردم :

-          ایشون ادعا کردن آقای خامنه ای از 10-12 سالگی ایشون رو میشناسن و توی قضیه ی رد صلاحیت ازشون دفاع کردن !

-          ایشون ادعا کردن 81 واحد مکانیک پاس کردم و بعد از به شهادت رسیدن پدر احساس وظیفه کردم(!) و چیزی حدود 63 کتاب از ایشون رو بنده تدوین کردم و به شدت با کتاب های استاد شریعتی انس گرفته ام (!) و در مقام تشخیص ، تشخیص من از همه قوی تر است (!) ؛ من کسی بودم که برای اولین بار انحراف دولت را تشخیص دادم و اعلام کردم،  که این ناشی از انس عمیق بنده با کتب شهید مطهری است !!

-          ایشون مجلس رو نهادی برای مقابله با سرکشی های دولت دوسنتن و گفتن دولت نهادی فساد آور است .

-          ایشون دموکراسی را اینطور تعریف کردن که مردم راننده اند در مسیر دموکراسی ولی مسیر مشخص است . و مثالی هم زدند که (( از ملانصر الدین پرسیدند به کجا میروی گفت هر جا که الاغم برود )) (!) ؛ امیدوارم در مثل مناقشه باشد .

-          در پاسخ به این که آیا اگر رد صلاحیت میشدید باز هم رای میدادید گفتند : بله . باید مشارکت حداکثری باشد ؛ در جایی دیگر هم دوستان پرسیدند قبول دارید نظام شما را برای رای جمع کردن آورده است ؟ که برآیند جوابشون آری بود . و همچنین گفتند ، هر مقدار مشارکت بیشتر باشد دست مستکبران کوتاه تر خواهد شد .

خوب تا اینجا همه چی گل و بلبل ، من خوبم ، شما خوبی ، خدا هم خوبه دیگه جتما J

-          ظاهرا ایشون در طرح نظارت بر نمایندگان رای منفی داده بودند که در جواب گفتن که این طرح نمایندگان را محدود می کند (!) . آقای مطهری شما اگه محدود نشی که آسمون و زمین رو به چالش می کشی . به قول خودتون سوال کردن که عب نداره ، اگه لازم باشه از پیامبر خدا هم سوال می کنیم از خود خدا هم سوال می کنیم ( همان حرف هایی که تو مجلس ششم لندن نشین ها می زدن ) .

-          درباره ی ماجرای اعتراض به طرح وقف دانشگاه آزاد گفتن : آقای رسایی و کوچک زاده و ... یه سری اراذل و اوباش (!)  رو با ماشین با پلاک سازمانی اوردن رو به رو مجلس بهشون ساندیس و کیک دادن گفتن شعار بدید مرگ بر ضد ولایت فقیه و مترسک رئیس مجلس رو اوردن و .... . آقای مطهری حواست کجاس ؟ انگار داری دوباره از رو شکم حرف می زنی . داری به ما دانشجویان بسیجی میگی ارازل و اوباش . داری صاف صاف تو چشم ما نگاه میکنی و به بخش عظیمی از ملت توهین می کنی ، نمی دونم آیا کسی بوده که شما رو ادب کنه ؟؟!؟!؟!؟ . اگر ما اراذل و اوباشیم پس اونایی که اومدن شیشه ی بانک ها و مغازه ها رو شکستن چی بودن ؟؟ در این میان یکی از دانشجو ها از میان جمع بلند شد و گفت : آقا چی داری میگی من خودم با اراده ی خودم اومدم کسی منو نیورده بود ! برگشت گفت : بهتون تلفن زده بودن که بیاین ! دانشجو گفت : به من زنگ زده بودن ؟؟ با لحن مسخره آمیزی گفت : من نمی دونم حتما به خودت زنگ زده بودن دیگه . ( همه خندیدندL )

-          در رابطه با لفظ های زشتی که استفاده کردن گفتن : من از آقای کوچک زاده معذرت خواهی کردم . و در جواب به اینکه شما ادب لازم رو ندارید گفتن : من از بچگی ادبیاتم ضعیف بوده و ریاضیم قوی بوده (!) ( یکی برگشت گفت پس حتما عموزاده هاتون تو فریمان که دارن پول پارو می کنن ادبیاتشونن قوی بوده و ریاضیشون ضعیف بوده )( اظهار بی اطلاعی 30 درصدی از میلیادر شدن عموزاده ها با اسم شهید مطهری ) ( آخه شما بفرمایید عموزاده هاتونو اول جمع کنید ) .

-          ایشون گفتن هیچ وقت از جنبش سبز حمایت نکردم ولی هرجا کسی مظلوم واقع میشه باید دفاع کرد ( همه کف زدند L)(!) . یکی از دوستان گفت : تو فتنه ی 88 اینهمه بسیجی شهید نشدن ؟ آیا اینا مظلوم نیستن ؟ و در جواب گفتن : خوب چرا از بسیج هم شهید دادیم . گفتن : البته به آقای موسوی هم انتقاداتی دارم (!)

-          می گفتن شخص ولایت فقیه رو قبول دارم ولی انتقاداتی دارم در باره ی حوادث بعد از انتخابات 88 ( هیچ موقع از واژه ی فتنه ی 88 استفاده نکردن )( آخه تو این مدت که نماینده ی مجلسی – دوسال هم از انتخابات گذشته – نمی تونستی بری از آقا سوال کنی و برا ملت شبهه درست نکنی ؟)

-          هیچ وقت نباید آزادی را فدای امنیت ملی کرد (!)

-          همچنین گفتن : اینکه ما کاری کردیم که رسانه ی خارجی خوشحال شد ، پس غلط است ، این برداشت غلطی از صحبت امام است (!) . شاید اصلاحی در میان باشد که آنقدر نفعش بزرگ باشد که یک ضرر توش بی معنا باشد (!) ( یعنی اگر یه قانون و اسلام به فنا رفت مشکلی نداره ؟؟ یه چیزی براتون  تعریف کنم : فداییان اسلام به رهبری سید مجتبی نواب صفوی و با همکاری آیت الله کاشانی و مصدق تونستن مصدق رو با شرط انجام احکام اسلام که یکیش بسته شدن مشروب فروشی ها بود ، نخست وزیر کنن . وقتی مصدق نخست وزیر شد گروه فدایی دیدن هنوز مشروب فروشی ها بسته نشده و کار ادامه داره . مصدق برگشت گقت : میدونید سالانه چه در آمدی از فروش مشروب بدست میاد ؟؟؟؟(!) . ظاهرا اینجا هم نفع بزرگتر از حکم صریح اسلام پیدا شده (!) )

-          و اگر بخواهم خودم یکم از ایشون بگم . ایشون هیچ بویی از ادب نبردن و به هیچ وجه از این نظر صلاحیت ندارن . جوری جواب دانشجو های بسیجی رو میدادند که بعضا مسخره آمیز بود و در اواخر جلسه باعث هو شدن دوستان شد که تاسف برانگیز است که جوانانی که مومنند و اهدافشان و آرمانهاشون الهیه توسط یک عده معلوم الحال هو شوند . پناه می برم به خدا.

و یک انتقاد از خودمان :

در ابتدای جلسه تو تن از دوستان وسط صحبت های ایشون پریدن و داد و بیداد کردن و جو رو متشنج کردن . خوب این تاثیر گذاشت در روند جلسه و به ما اجازه نداد نتیجه ی مطلوب رو بگیریم . این در صورتیه که اگر یکم مراعات می کردیم ، می تونستیم این عامل خورنده ( مغز خوار ) رو به چالش بکشونیم . متاسفم برای خودمون .

و برایند جلسه برای من این نتیجه رو داد که : پسر کو ندارد نشان از پدر .. 



 

 

بچه های نسل بعد از انقلابند، عجب حالی گرفته اند از این آدم در لباس معلم

معلممان امروز با یک کت شلوار نو آمد سر کلاس و یک گل هم روی یقه کتش بود صورت را 7 یا 8 تیغه کرده بود سیبیل و موی خودش را به رنگ شماره 1 پر کلاغی رنگ کرده بود کلا در فلان جا عروسی بود !
روی تخته عکسی را نصب کرد و با خنده نشست روی صندلیش. آن مرد اخمو که تا به حال نمیخندید شاد بود! داستان چیست؟یکی از بچه پرسید آقا این عکس چیست روی تخته؟ معلم با لبنخد و با غرور جواب داد این عکس یک ایرانی واقعی و یک مرد با صلابت و فکور ،دانشمند ،علامه ،خوش تیپ با فرهنگ و آزاد اندیش است.احمد از ته کلاس پرسید یعنی کی آقا؟
معلم لبخندش را قورت داد و گفت بچه این اصغر فرهادیه .... نمیشناسید .....
بچه ها همه با تعجب گفتند نه
معلم که ناراحت شده بود دفتر حضور غیاب را باز کرد و می خواست شروع کند ..... که جواد از ته کلاس پرسید: آقا این اصغر خان چیکار کرده؟ معلم خرکیف شد و گفت:پسرم ایشون نام ایران را بلندآوازه کرده است. بچه ای از سمت راست کلاس پرسید یعنی مدال آورده؟معلم گفت بالاتر عزیزم! ایشون اسکار گرفته است. بچه ها حال کردن گفتند: از کجا آورده؟ گفت از آمریکا ...
معلم بلند شد چند قدمی زد و گفت:این مرد یک اسطوره است تمام هستی خود را برای ایران داده . محمد از ته کلاس گفت یعنی شهید شده است؟معلم گفت نه پسرم این اسطوره زنده است. یکی از بچه هاگفت :خوب شهدا هم زنده هستند.معلم که کم کم داشت عصبی می شد گفت: این چرت و پرت ها قدیمی شده باید به فکر دموکراسی بود! یکی بی اجازه گفت: دموکراسی را در فیلم می شود ؟معلم که آمپرش روی نود درصد بود گفت : هر چیزی می تواند نشانه دموکراسی باشد ندیدی جناب استادفرهادی گفت ما عاشقان دموکراسی و آزادی هستیم؟پس او اسطوره زنده ماست . نوه یک شهید گفت اصغر آقا ترکش خورده یا چند گلوله برای آزادی ملت ها شکلیک کرده است؟ معلم که عینکش را برداشته بود گفت: او با قلمش میجنگد و من با صدای رسا گفتم ببخشیدآقا کدام قلم؟معلم باعصبانیت گفت قلم آزادیخواهی و اینکه بفهمانی دیکتاتوری نمیاند و غبار دیکتاوری ایران را گرفته .... یکی از بچه ها بی مقدمه گفت آقا بوسیدن زن ها حرام است؟ معلم آب دهنش را غورت داد و گفت:در عصر امروز ما این چه حرفی است ؟استاد فرهادی باید نشون بده ما صلح طلبیم بوسیدن قهرمان هم خیلی خوبه. محمد گفت آقا راست میگه بچه ها مادر بزرگم وقتی داشت خواهر زاده شهیدش رو می بوسید گفت دارم یک قهرمان رو میبوسم .
معلم که دست پاچه شده بود گفت مهم اینکه نام مارو بلند آوازه کرده است هرجوری باشه ...... فریبرز گفت ولی احمدی روشن هم یک قهرمان ملی بود ...... معلم با یک هوار حرفش را قطع کرد و گفت ما انرژی هسته ای نمیخایم ما نفت داریم سکوتی مهیب کلاس را گرفت و معلم با بغضی همراه با عصبانیت گفت: امروز چی داریم داوود با صدای آرام از نیمکت اول گفت: املا آقا معلم !
معلم گفت :برگه ها روی میز .... بنویسید.... اصغر فرهادی یک ایرانی واقعی وملی است .....
منبع: ضد خبر( با تشکر از یکی از دوستان )



یادمان نرود ، هرقدر هم شب یلدا بلند باشد به بلندی شبهای خرابه نمیرسد ...

     همه می دانید که زمان یک کمیت نسبی است ، یعنی اگر در خوشی بگذرد بر تو اندکی ماند و اگر در سختی باشد ...
آن را دیگر فقط زینب می داند ، حال که دیگر رقیه بهانه ی بابا می گیرد و کودکان گرسنه شان شده است ، دیگر زینب است که خدا خدا می کند امشب نیز تمام شود ...

ولی شب یلدا ،

    در پستی از یک دوست خواندم که ایرانیان - زمانی که اعراب جاهلیت دختر دار شدن راننگ می دانستند و زنده زنده به گور می کردند- در چنین ایامی مقام دختران را تکریم می کردند و شان ایشان را در بالاترین مقام محفوظ نگاه می داشتند .

آری حالا که پیامبر به مشرکین تازه مسلمان شده می گوید " فاطمه بضعهٌ منی " باید هم در دل سنگینشان تعجبی عظیم ، غوغا به پا کند . باید هم خیزی بردارد برای اعتراض به پیامبر که چرا فاطمه را اینقدر بالا می بری و شاید در همین هنگام دستی از پشت ، شانه هایش را فشرده باشد و در گوشش گفته باشد : " بگذار برای بعد "

" بگذار برای بعد " می شود کوچه و در آتشین و پهلوی فاطمه . " بگذار برای بعد " می شود کربلا و گوشواره کشی . " بگذار برای بعد " می شود خرابه ی شام و دل زینب . " بگذار برای بعد " می شود سر پدر در برابر بی تابی برای او . " بگذار برای بعد " می شود ناله های سجاد در گوشه ای از خرابه از سر غیرت و...  . آری انگار خرابه سهمش از این " بگذار برای بعد " ها خیلی بیش تر است . انگار اینان تمام عقده هاشان را جمع کرده اند تا اینجا چادر از سر تفسیر قرآن بکشند ، بگذار هرچه می خواهند بکنند با این " بگذار برای بعد " هاشان ...

تاریخ ثابت کرده است که هنوز هم به این " بگذار برای بعد " ها ایمان دارند ، ایمان دارند که در بحرین اسلحه بر روی کودکان و زنان می کشند ، ایمان دارند که هنوز در بحرین چادر از سر ها می کشند ، ایمان دارند که ... نگویم بهتر است .

آری ، شب یلدا شاید افتخار ما ایرانیان باشد ، که باید هم باشد ...

آهای دارایان فرهنگ 2000 ساله یادمان نرود :

                           شب یلدا هرقدر هم که بلند باشد به بلندی شب های خرابه نمی رسد .

و حال با تمام احترامی که برای فرهنگ ایرانی و تکمله اش یعنی سنت نبی خدا قائل هستم ، باید بگویم :

یلداتون مبارک – لعنت بر یزید

 

چند روزی است که در دانشگاه امیرکبیر نمایشگاهی با نام " شهر من فرهنگ من " برپا شده است . دقیق نمی دانم تا کی قرار است ادامه پیدا کند ولی آنچه را که می دانم این است که نمایشگاه پر استقبالی است ( البته تا آنجا که من دیدم ) . امروز من و گروهی از دوستانم هم از این نمایشگاه دیدن کردیم . هریک از استان ها و بعضا شهر ها غرفه ای داشتند . در آنجا سوغات و صنایع دستی استان یا شهر خود را ارائه می کردند . جای شما خالی ، به ما هم به لطف دوستان بد نگذشت و دلی از عذا در آوردیم . هر شهر یا استان مشاهیر خود را نیز معرفی می کرد . مشاهیری چون استاد شهریار ، دکتر حسابی ، دکتر شریعتی ، رئیس جمهور قبلی "خاتمی" ، استاد مهدی اخوان ثالث ، شهید همت و... . هر شهری با کوله باری از دانش و فرهنگ و شعور . شهری را دیدم که کلا غرفه خود را به ارائه هنر طراحی اش با خاک اختصاص داده بود و شهری را دیدم که شخصی را با لباس محلی برای عکس یادگاری گذاشته بود و ... . از این ها بگذریم . وقتی یک دور کامل در نمایشگاه گشتیم متوجه این مطلب شدم که " پس ما چی ؟ " مگر تهرانی ها دل ندارند . مگر فرهنگ ندارند . مگر انسان مشهور ندارند . مگر غذای محلی ندارند . مگر ... . شب که به خانه آمدم ، داشتم برای پدر و مادرم تعریف می کردم که  چه ها داشت و چه ها نداشت که دوباره این سوال به ذهنم آمد که " پس ما چی ؟" . پس به فکر فرو رفتم که ببینم ما چه داریم که نمایش ندادیم . دیدم از دهان عده ای از تهرانی ها ( که قلیل اند ! ) جز فحش و ناسزا بیرون نمی آید . نوشیدنی هم که می خوریم زباله اش را جلوی پای فرد عقبی مان می اندازیم . وقت خنده هم که می شود درباره مردمان بقیه شهر ها جک می سازیم . آشغالمان را هم یا ساعت 10 سر کوچه می گذاریم یا صبح کنار خیابان پرت می کنیم . آب دهان هم که الی ما شا الله . احترام هم که دیگر وجود ندارد . روی درهای مترومان هم شعر می نویسیم ( البته خوب شعرایی داریم ) و ... . البته نباید از خوبی ها گذر کنیم . به پول دارهای جامعه بیشتر احترام می گذاریم . آدم بدون ریش سیخ سیخی هم که می بینیم ناگهان یاد آمریکا و اوج تمدن می افتیم . از پیشینیان هم فقط نمادشان را به گردن می آویزیم و بس . نه عدالتی نه سخاوتی نه شجاعتی .

از فرهنگ که بگذریم به سراغ صنایع دستی که برویم ، خدا را شکر اینجا دستمان پر است . پس آنها را لیست می نمایم :

1.       سطل آشغال نیم سوخته توسط بعضی افراد

2.       موتور سیکلت آتش زده توسط همان افراد

3.       ساختمان سیاه شده ناشی از آتش باز توسط لطف همان افراد

4.       حصار های شکسته خیابان انقلاب

5.       سیاهی وسط خیابان های شهر ناشی از مورد 1

6.       عکس های پاره شده از رهبر هامان چه پیشین چه فعلی

7.       انواع بلوتوث راجع به رئیس جمهورمان ( از سفر ونروئلا گرفته تا آن یکی که یادم نیست )

8.       سیاهی های عذای امام حسین (ع) که البته پاره شده اند .

9.       در و دیوارهای سبز شده با نوشته های ننگین

10.   پشت درهای توالت های دانشگاه ها

11.   ...

به به . عجب گنجینه های ارزشمندی . جایشان فقط در موزه است . گفتم موزه ! باید موزه ای هم از بی غیرتی های برخی مردهایمان بر پا کنیم که غیرت را گذاشته اند برای فرزندانشان آکِ آک . شاید آن ها هم بگذارند برای فرزندانشان . البته شاید . بعد که کمی بیشتر فکر کردم گفتم کجایی کله پاچه تهران ، کجایی لوتی غیرتی با معرفت ، کجایی اعتماد یک کشور اعتماد یک محله ، کجائید خانم های عفیف مردهای با خدا . ظاهرا فرهنگ تهرانی توی این چهل پنجاه سال اخیر خیلی تغییر کرده . به تهرانی از این به بعد باید بگیم لاس وگاسی . بیشتر بهش می آید . دیگر نه فرهنگ ایرانی داریم نه فرهنگ اسلامی . کاش لااقل فرهنگمان غربی بود . فرهنگ ما شده است فرهنگ بی فرهنگی . بگذار هرکس هرجور دلش می خواهد فرهنگ را تعریف ( تحریف ) کند . آخر افکارم ، به این نتیجه رسیدم که باید چند وقت دیگر نمایشگاه دیگری بزنیم فقط برای تهران با نام " شهر بی فرهنگ من " . احتمالا مخاطبانش کم می شوند . چون به فرهنگ غنی تهرانی بر می خورد .                       پایان


به سال ۱۳۸۸

اینجا کجاست ؟ خانه خودمان .....

داستان بر سر اختلاف همیشگی مادی گرایی و معنوی گرایی است . مادی گرایی نابود گر معنوی گرایی است . در مادی گرایی چیز هایی مانند لطف و بخشش بدون منت و این جور چیز ها وجود ندارند و این درد همیشگی ماست چه در گذشته چه در حال .

ارمیا معمر ، بسیجی دوران جنگ . جوانی دیندار , با محبت ,خالی از هرگونه سوء و بدی . این انسان وقتی از فضای جنگ بیرون می آید با مشکلات زیادی روبه رو می شود . بعضی از مشکلات او ناشی از زیاده روی خودش بود و بعضی دیگر ناشی از اشتباهات و ناآگاهی های دیگران .

برخورد دانشگاهیان با او یا برخورد تاکسی شمالی یا حتی بر خورد پدر و مادرش با او ، هرکدام مشکلی بود برای او .

ارمیا که شش ماه در جبهه بوده است . حال که برگشته انتظار دارد باعث افتخار همگان باشد ولی در خیلی از موارد باعث ننگ دیگران می شود . آنجا که مادرش لباس های نظامی اش را از او دور می کند تا افکارش از جنگ دور شود تا آنجا که به او می گوید که خانه خاله ات سیاسی بحث نکن .نکند که آنها ناراحت شوند (گیرم که آن ها هم ناراحت شوند چه می شود ؟ تو مگر افکارت را برای خوشحالی دیگران تنظیم می کنی؟ ) باید هم ناراحت شود و بخواهد از همه این ها دور شود .

او از جایی آمده که مصطفی می زیسته . مصطفی که می توان او را کمال ارمیا دانست . او در همه جا به این فکر می کند که اگر مصطفی بود چه می کرد ؟ بسیار از او در این رمان (به خصوص ابتدایش ) سخن می رود . سهراب (نامش صلوات دارد ) که انسانی شوخ طبع است و در مواقع جدی همسایه ذهن ارمیا است اما نه در این رمان بلکه در رمان بی وتن .

ارمیا بالا می رود .آنقدر می رود بالا تا به شمال ایران می رسد . به خیال خودش اردیبهشت شمال خیلی  زیباست . حوادثی در طول راه برایش اتفاق می افتد که گاه خوش آیند است وگاه نیست . در طول رمان با بی احترامی های برخی مردم به ارمیا یا نظام را مواجه می شویم که ارمیا در تمام موارد فقط صبر می کند (البته نگویید الان هم باید صبر کرد . الان وقت دفاع است . بس است اینهمه گستاخی . اگر دفاع نکنیم باید نزد حضرت مهدی (عج) شرمنده باشیم ) . حال به شمال رفته . قرار است چند روزی در میان مردمی زندگی کند که هیچ سنخیت رفتاری با او ندارد . سطح فرهنگشان پایین تر از اوست . آنها به ارمیا اظهار محبت می کنند . این اظهار محبت باعث می شود که ارمیا چند وقتی با معدنچی ها بماند. چند وقتی را به تنهایی می گذراند . به میان جنگل می رود . آنجا مانند یک انسان اولیه زندگی می کند و مانند یک عارف کامل عبادت .

در انتهای سفرش با مرگ امام خمینی (ره) مواجه می شود . آنجاست که احساس بی پدری به او دست می دهد . خود را مانند یک ماهی به درو دیوار می کوبد . می خواهد از به آبی خودش را بکشد .

به تهران بر می گردد. به تشییع جنازه امام می رود و کتاب به پایان می رسد . عین بقیه تحلیل ها می گویم : « بقیه اش را خودتان بخوانید .... »

ولی این پایان کار ما نیست . ما باید دلیل این مشکلات را بدانیم . چرا ارمیا با انگیزه محبت دیگران نسبت به خودش به شهرش می آید و خلاف آن را می بیند ؟ چرا در طول رمان چندین بار این جمله را می بینیم که « اصلا اینجا انگار جنگی در کار نیست » ؟ چرا تمام مردم حتی در آن موقع به این گروه جامعه بی احترامی می کردند،مگر خودشان ایشان را انتخاب نکرده بودند ؟ چرا در دانشگاه هیچ بویی از دین داری و معنویت به مشام نمی رسد ؟ چرا ....چرا ؟

آنجایی که ارمیا با مسئول آموزش مواجه می شود و نوع توهین آمیز آن مسئول ؟

آنجایی که سوار تاکسی شده و بی احترامی های راننده تاکسی را می بیند ؟

ولی آنجایی که مردم بیشتر زجردیده بودند و خسته تراز زندگی ، او را خیلی بهتر تحویل می گیرند . پس باید نتیجه بگیریم رفاه و علم و پول زیاد انسان را مغرور می کنند . پر رو کنند . آنگاه انسان جسور می شود و به هست ونیست خودش و دیگران بی احترامی می کند . همان چیزی که در این چند ماه اخیر به وضوح می بینیم . انسان هایی بی دین و ایمان و مذخرفی که احساس می کنند فقط خودشان در جامعه وجود دارند . خوبی ها را نمی بینند و فقط بدی ها را می بینند . فقط به دنبال ضربه زدن به نظام اسلامی و اسلام اند .

لعنت خدا بر آنها باد.

لعنت خدا بر آنها باد.

لعنت خدا بر آنها باد.

ای مردم به هوش باشید که دوباره گول این ها را نخوریم . این بار اگر از راه دین خارج شویم دیگر کسی نیست که مارا باز گرداند .

این بار به این فکر کنید که در آینده چه جوابی دارید که به امام زمان (عج) بدهید .

خواهش می کنم کمی فکر کنید . بیاد آورید سال های پیش را ...

پایان  محمد محسن بزازان -14/11/1388

به نام خدا

بی وتن :

در تمام طول کتاب تفاوت یا بی تفاوتی بی وطن با بی وتن موج می زند . بعضی اوقات فکر می کنید که واقعا بی وطن با      بی وتن هیچ فرقی نمی کند . وقتی می بینی تمام عقایدت زیر سوال می رود می گویی «فرق ت وط هم بد نیست زیر سوال برود». اصلش را که بخواهی برای ما فارس ها بی وتن و بی وطن هیچ فرقی نمی کند ولی برای ایرانی مسلمان فرق می کند .(خواهشا نگویید «ایرانی مسلمان یا مسلمان ایرانی؟») .

این رمان داستان بسیجی دوران جنگ است که حالا نوبت آن است که به دنبال عشقش برود . با دختری به نام آرمیتا کنار قبر سهراب آشنا می شود . ابتدا فکر می کند اختلافشان سر یک «ت» است ولی ارمیا خواهد فهمید که آری اختلافشان بزرگتر ار اینهاست .

آرمیتا که معلوم نیست (این یک اشکال است) چگونه به آمریکا سفر کرده و مقیم آنجا شده دختری است نسبتا ساده و خوش لحن و بعضی اوقات انسانی است که بد قضاوت می کند .

خشی انسانیست دین نما و بی دین (به معنای واقعی) که ارمیا را در هر موردی مسخره می کند . خشی رفیق بیل (مسئول بخش اسلام پژوهشکده نیوجرسی) مخالفان به ظاهر رفیق ارمیا که البته ارمیا در آخر بدست همین افراد به شهادت می رسد .

افرادی دیگر هم در این داستان حضور دارند . میاندار ,سوزی ,جانی و..... . این افراد این رمان را شکل داده اند . هریک به نحوی دوستانه با ارمیا برخورد می کنند ولی در پایان سود ها و ضرر های تعیین کننده ای هم برای او دارند .

این رمان ، رمان مبارزه اسلام و مذهب شیعه است با بی دینی و ظاهر گرایی. بارها ارمیا در مقابل زیبایی های دینش قرار می گیرد . آنجا که اعراب روزه شان را با گوشت حرام باز می کنند و آنجا که برای خشی فرقی نمی کند که نماز جماعت را به آرمیتا اقتدا کند . در این میان جاسم یا همان جیسن هم وجود دارد که هر از گاهی آیه ای از قرآن بخواند و اکثرا آن را مسخره کند و این ها اتفاقاتی است که در جامعه خشک آمریکا اتفاق می افتد .

این رمان تصویر گر بی دینی های مجاز در آمریکاست . آنجا که گروهی راضی نمی شوند که چراغانی کریسمس صورت پذیرد . حال بسیجی دین دار با اخلاص می خواهد سکه ماشین های پارک شده را در پارکمتر بیندازد شاید که مردم گوشت حرام خور پول اضافه بابت جریمه ندهند . اصلا این برنامه ها در آمریکا تعریف نشده است .

مطابق رمان هیچ بخششی در آمریکا وجود ندارد و تنها لطفی که مردم می کنند کمک به سیلورمن هاست . آن هم نه فقط به خاطر بدبختی یک سیلورمن شاید به خاطر شادی دل بچه شان که هنوز معصوم است . بچه ای که معلوم نیست چگونه قرار است در آینده آمریکا را اداره کند ؟!؟!؟!؟!

ارمیای نماز شب خوان در چنین بستری قرار می گیرد . حال باید به دنبال کار باشد . کار اولش برای پول در آوردن است (شاید کار دومش برای دین هم باشد ). او در یک موسسه تاکسی رانی کار می کند که افراد پولدار را با ماشین لیموزینش به پارتی ها و کلاب ها و..... ببرد . اینجاست که اخلاص شیعه واقعی را می بینیم . جایی که عرب های سنی و افراد دیگر از رئیس موسسه می خواهند که آن راننده خوش اخلاق (ارمیا) را بفرستد . ارمیا جوانی است ریشدار و شلوار شش جیب می پوشد و به صورتی عادی مرتب است . باید هم نماد دین باشد . ولی نمادی که گاه گاه اشتباهاتی می کند که گاه از سر جوانی و گاه از سر کنجکاوی است .

در طول رمان تقدیر را می بینید که جوانی را از جهاد اصغر جبهه ها به جهاد اکبرآمریکا می آورد . آنجا که مطمئنا شهادت در راهش افضل است بر شهادت در راه دیگری .

شغل بعدی ارمیا قصابی اسلامی است . او با نام خدا سر گوسفندان را می برد . بخشی را خود استفاده می کند . بخشی را به مسلمانان می فروشد . بخشی را به میاندار می فروشد که کنار بساط ساندویچیش تابلوی ساندویچ اسلامی زده است و گه گاه جانی را می فرستد کنار مسجد مسلمانان تا آنجا این ساندویچ ها را بفروشد . در این قسمت کمک دوستان را در حق ارمیا می بینیم که از او گوشت حلال می خرند تا زندگی اش بچرخد . البته اگر نمی خریدند هم زندگی او می چرخید . این خوبیشان بود در جایی دیگر ظلمشان را هم می بینیم .

ارمیا واقعا عاشق آرمیتاست. ولی آرمیتا ظاهرا بلد نیست عشقش را نمایش دهد مگر در صحنه های پایانی . آرمیتا آنقدر با مردان دیگر راحت برخورد می کند که ارمیا – جوان بسیجی با ایمان – خیلی جاها ناراحت می شود ولی :

عشق را خواهی که تا پایان بری     بس که بپسندید باید ناپسند

زشت باید دید و انگارید خوب     زهر باید خورد و انگارید قند

ارمیا در راه شناساندن عشقش خیلی تلاش کرده است ولی معشوق نمی بیند و نمی شنود یا شاید هم چشم دیدن و گوش شنیدن ندارد . تقصیری هم ندارد . جامعه ای که معنویت و صفا و مروت برایش تعریف نشده همچنین تاثیراتی هم دارد .

تمام خوشی آمریکا در کلاب و رقص زن لخت وعرق ومشروب و قمار تعریف شده است . آنجا که خشی می گوید :

قبله حاجات منی لاس وگاس

کعبه آمال منی لای وگاس...

برای عرب های مسلمانش هم فقط خوردنوخوردنوخوردنو... آن هم گوشت حرام یا شاید هم اسلام عرب ها فقط اذان گفتن بر ماه یا چراغ سبز امپایراستیت باشد .

یک خوبی دیگر هم در تمام این رمان موج می زند و آن هفت کور کتاب بیوتن است . چشمان خدا ، تجلی لطف و بخشش ، دانایان کل یا گرداننده های داستان . سیلورمن ها . احتمالا این عادت رضا امیرخانی شده است که چنین انسان هایی را در رمان هایش بیاورد و این عادتی نیکوئیست . جالب اینجاست که شخصیت های اول رمان ها رابطه خوبی با اینها دارند هم علی فتاح و هم ارمیا معمر .

دیگر درباره خوبی های رمان چیزی نمی گویم . خودتان بخوانید ولذت ببرید .

ولی اگر بخواهیم مردانه تحلیل کنیم باید بدی های این رمان را هم بگوییم . در رمان «من او » هیچ اثری از بدی دیده نمی شد ولی در این رمان می بینیم :

جوان بسیجی ، جوانی دیندار,مومن ,با خدا ,با تقوا , با حیا و.....است . بعضی صحنه ها را نباید در این رمان می دیدیم . اصلا چرا این جوان باید عاشق دختری آمریکایی – ایرانی شود و به خاطرش تا آمریکا برود ؟ چرا این جوان در بعضی مواقع که دست بانویی با او برخورد می کرد با بدنش را لمس می کرد هیچ عکس العملی نشان نمی داد ؟ چرا بعضی کلمات و لغات بی پروا در رمان استفاده می شد که در حال طبیعی انسان مسلمان باید شرمش بیاید از گفتن این لغات ؟ و چرا ؟ چرا ؟

این رمان چرا های زیادی در ذهن من خواننده گذاشت و سوال های زیادی را نیز پاسخ داد ولی باید گفت که به نسبت رمان «من او»، رمان قوی تری از این رمان بود . البته زحمت خیلی زیادی برایش کشیده شده بود از قبیل اینکه نوشتن این زمان 7 سال به طول انجامیده و یا اینکه 1 سال تمام صرف گشتن آمریکا و آشنایی با خلق وخوی وعادات مردم آمریکا شده است .

در کل از رضا امیرخانی نویسنده قهار عصر امروز تشکر می کنم و توصیه می کنم حتما این رمان را بخوانید اگر هم خوانده اید خواهش می کنم یا این مقاله را در نظرات تایید کنید یا رد . اگر هر قسمتی را رد کردید دلیلش را هم بنویسید . می خواهم نظر شما را درباره خودم به عنوان یک خواننده نقاد بدانم .

و اما وظیفه ما .........................................................................................................................آنی نیست که در خیابان ها می بینیم............................................................................................................      . نقطه چین گذاشتم خودتان پر کنید .

با تشکر فراوان از اینکه وقت گذاشتید و این مقاله را خواندید .

« محمد محسن بزازان »

1/بهمن/1388

یا حق