................خاکنوشتـ .......... ـه................

در اینجا یک خاک که از خاک زاییده شده و به خاک برمیگردد ، مانند باقی خاکیان ، سعی میکند خاکی بنویسد و بس

................خاکنوشتـ .......... ـه................

در اینجا یک خاک که از خاک زاییده شده و به خاک برمیگردد ، مانند باقی خاکیان ، سعی میکند خاکی بنویسد و بس

۴۱ مطلب با موضوع «خودمانی» ثبت شده است

وارثان چنین برفی هستیم ! 

موروثه ای که عده ای را شاد کرده است و عده ای را غمگین و این سندی دیگر است از حکمت خداوند در اجتماع نقیضین ، که در یک جزء هم شادی نهاده است هم غم ! 

پس ناامیدی حرام است ، حتی اگر سبد کالا و یارانه نیز نصیب تو نمیشود و اگر لشگر سیاه دنیا میخواهد سپیدی فردای تو را نشانه رود ، بیمی نیست ، سراسر امید است با وجود چنین خداوندی !

اگر در حقیقت با تمام وجود خدا را باور داشته باشیم ، اگر سختی های زندگی را با تکیه بر عظمت خداوند آسان بگیریم و از کنارشان ساده بگذریم ، رسم خداوند اینچنین است که ما را در گذشتن از آن ها کمک کند . ولی هرچه مته به خشخاش بگذاریم و از مشکلات ریز و درشت را کوهی از غم و غصه بسازیم ، رسم روزگار اینچنین است که تا میتواند پایش را روی هنجره مان فشار دهد . همینجاست که فرق ما با بقیه ی انسان ها معلوم میشود . تفاوتی در نوع نگاه به هر اتفاقی که برایمان رخ میدهد . من ترجیه میدهم که ابتدا به هر اتفاقی ناگواری مثبت نگاه کنم و خیر و برکتی در پشت پرده متصور شوم چرا که این نوع تفکر در مرحله ی اول و شاید در کمترین درجه ی سود دهی فکرم را آرام کند و کمکم کند تا بهتر تصمیم بگیرم و چه چیز بهتر از اینکه بتوان از پیامبر درون به بهترین شکل برای حل مشکلات استفاده کرد.

این روز ها کم کم داریم وارد ناگواری های زودگذر زندگی میشویم . کم کم مخالفت های جزئی رخ مینمایند و مشکلات سر از ستر پیش رویشان بیرون میکشند . ستری که آن چنان هم پوشاننده نبود و امکان پیش بینی آنچه پشت اوست مهیا بود . این رسم خداوند است که تو را بزرگ کند و بزرگی حاصل نمیگردد مگر در فشار .

در مسیر زندگی حرف های بسیاری میشنویم و اتفاق های متفاوتی برایمان می افتد . در بستر زندگی ، به جریان های مختلفی بر میخوریم و خیلی هاشان شاید بر ما خوش آیند نیایند و اگر بخواهیم به این همه ناخوش آیندی ، منفی نگاه کنیم بعد از کمتر از 10 سال عمری را گذرانده ایم که ثمره اش برایمان کوهیست از خاطرات ناخوش آیند که ذهن منفی بافمان مدام تکرارشان میکند و ای کاش و اگر میگوید . خاطرات بد هیچوقت از ذهن ما نمیروند و در مقابل خاطرات خوش خیلی زود فضای چند سانتی متری مغزمان را ترک میکنند . همین میشود که به خودمان اجازه میدهیم که جلو کسی که با او سال ها خاطرات خوش داریم بایستیم و شاید با او دعوا کنیم و شاید هر چه از دهانمان در می آید نثارش کنیم . این دلیلش همین فراموش کاری خوبی هاست . حال آنکه باید برعکس به این قضیه نگاه کنیم  و این با فطرت ما جور در نمی آید و فقط می ماند یک راه : مثبت نگاه کردن به ناگواری ها !!

اینطور که اگر چنین بلایی برای خودرو رخ داد لابد دلیلی داشته و شاید خداوند از این روش جان من را نجات داده است . اینطور انسان همیشه بجای انتظار برای ناگواری ، منتظر خوبی ها خواهد بود . منتظر اتفاقی های که مثبت انگاشته میشوند و ثمره ی مثبت دارند .

به همین سادگی ، وقتی ما سخت نگیریم ،  رسم خداوند نیز اینچنین نیست که بر ما سخت بگیرد .. خداوند یار و همراه ماست !

این که میگویند از این ستون به اون ستون فرجه یک دروغ محض است ، ستون که سهل است ، از عرفه ی سال گذشته تا عرفه ی امسال هم فرجی صورت نگرفت و هنوز هم در خیابان های شهر به دور از مولای خویش ، بی اطلاع از احوال مولای خویش قدم میگذارم و هنوز هم مثل سال قبل آن چنان که باید و شاید منتظر نیستم و اصلا منتظر بودن را هنوز یاد نگرفته ام .. 

دلم هوای تو کرده چرا نمی آیی ؟ ؟ ؟

آری همین چند شب پیش بود که آمده بودم جمکران برای تازه کردن نفسی و زنده کردن این دل مرده .. با خانواده آمده بودیم و با همسر .. از صدقه سری شماست که به اینجا رسیده ایم و بس !
آمده بودم که مشتی بزنی بر سینه ام که از جسم منجمد شده ام گرد و خاک بلند شود و اگر آهسته به حرکت بدنم نگاه کنی ، ذره ذره دانه های گرد و خاک گناه که بر روی قلبم نشسته بود را ببینی و ببینی که آقاجان گناه تمام وحودم را گرفته است که به اینجا پناه آورده ام ! 

دلم بهانه ی روی تو میکند هر دم !!

در این شهر شلوغ روز به روز از تو دور تر میشوم انگار ، وقتی هم که میخواهم به تو نزدیک شوم صدای بدقواره ای توی گوشم ندای دیگری میکند و دلم را هوایی میکند به هر جایی که تو نیستی و رنگ وبوی تو نیست .. امام زمان من ! 

ببار بر دل بی آب و خشک و مهجورم ... 

مولای من .. این شهر که سهل است ، تمام دنیا انتظارت را میکشد . این بار منظورم از این شهر و این دنیا لزوما مردم این شهر و این دنیا نیست ، مردم این شهر که بیشترشان دغدغه های دیگری دارند که مثلا تعطیلات کجا بروند و شامپوی موی سگشان را از کجا بخرند که هنوز بشود با این دلار گران ، ارزان خرید و بهترین رستوران این شهر کجاست و ...  ، مردم دنیا نیز دیگر ارزش بیان کردن ندارد چون به آنها هیچ هرجی نیست ، اینجا که در گوشمان یاد شما را میخوانند ، شهرمان اینگونه شده است ، آنها که در گوششان این چیز ها را نمیخوانند .. 
مولای من .. غربت ما در این شهر هر روز بیشتر میشود و امیدمان به شما روز به روز بیشتر که روزی میرسد که شما می آییی بجای فستیوال های مذخرف این روز ها در این شهر فستیوال تمام خوبی ها را راه می اندازیم ! سالم زندگی میکنیم ، خوب میشویم ، شما ما را خوب میکنید .. همه خوب میشوند ، حتی آن کسی که در گوشش یاد شما را نمیخوانند !

بهار بی تو پاییز است ! 

من را ببخش که فراموشت میکنم مولا .. فراموشی از بی هواسی است فقط ، خیال نکنی ذره ای محبتتان از دلم بیرون رفته است .. نه !!! امروز که عرفه بود تا اسم عمویتان عباس می آمد عرض ادب میکردیم که چشمتان به مراسم ما هم بیفتد .. امروز امیدمان به شما بود و ذکر عمویتان عباس .. 

امروز عباس هم بود و در کنار مولایمان و جدتان حسین علیه السلام ایستاده بود و لابد وقتی حسین علیه السلام اشک تمام صورتش را گرفته بود ، عباس رگ غیرتش گرفته بود که نکند چیزی بر مولایم تنگ آمده است که اینگونه میگرید ، صدای حسین علیه السلام را که میشنید مطمئن میشد که نه ، دغدغه ی حسین این دنیوی های پست نیستند ، حسین دارد عاشقانه با خدا را به آیندگان آموزش میدهد که بدانید باید خدای خویش را به چه چیز ها و کس هایی قسم بدهید ..  عباس ولی وقتی صدای قسم های مولا را به رگ گردنش و لب های صورتش میشنید ، نمیدانم ، شاید تعجب میکرد که مولایم چرا این گونه دارد پروردگار خویش را قسم میدهد .. نمیدانم ، شاید او هم زیر لب داشت برای خودش روضه میخواند و من قرن بیست و یکمی که اصلا معلوم نیست چرا الان ناخواسته به نوشتن این متون کشیده شده ام ترجمه ی قاصری از درد دل عباس میکنم :

چرا رنگ لبت چون ارغوان است        گمانم جای چوب خیزران است
گمانم جای چوب خیزران است
گمانم جای چوب خیزران است
گمانم جای چوب خیزران است
گمانم جای چوب خیزران است
گمانم جای چوب خیزران است
.
.
.

این جور وقت ها مداح ها از شما عذر خواهی میکنند مولا .. مولا ببخش من را مانند تمام بخشش هایی که تاکنون داشته ای ... مولای من ، عرفه ورودی عاشوراست .. عاشورا از تو آغاز میشود مولا ..  من را بپذیر !

اگر بخواهم دقیق تر صحبت کنم ، باید بگویم چند هفته ای بیش از آغاز زندگی نیمه مشترکمان نمیگذرد و در همین مدت کوتاه برکات این وصلت را بار ها و بار ها چشیده ام . برکاتی که من حیث لایحتسب بوده اند و قبل از آن تصورشان هم نمیکردم . از ازدواج یک هم فکری دائم انتظار داشتم و یک مشارکت خاص در ساخت جزء جزء زندگی که این مهم کم کم حاصل میشود . بخشی از آن تا به امروز حاصل گشته است و بروز آن در مهم شدن ارزش های من برای او و ارزش های او برای من است و بخش اعظم آن در آینده حاصل خواهد شد . ولی چیزی که تجربه اش را در مخیله ام حداقل آنقدرها که امروز فهمیده ام بزرگ نمیپنداشتم بعضی لذت های دو نفره است . لذت هایی که وقتی دو نفره میشوند انگار به توان 10 یا شاید بیشتر میرسند . لذت هایی عموما معنوی ، بعضا ربانی و بعضا غیر ربانی ! لذت هایی که مطمئنا دونفر از آنها بهره میبرند . دیگر در مخیله ات هم نمی آید ، زمانی که من خوشحالم ، شاید او خوشحال نباشد ، بلکه مطمئنی شادی تو قرین شادی او شده است . بروز شادی درونی او ، در چهره ی تو نمایان شده است و بروز شادی درونی تو ،در چهره ی او ! یک اشتراک ابدی ...

این را فهمیدم که در زندگی مشترک ، همیشه رضایت به معنی لبخند نیست . اصلا این طور بگویم که لبخند زدن پیش پا افتاده ترین وسیله ابراز رضایت است . ما عموما لبخند را برای نشان دادن رضایتمان از دوست و فامیل و هم دانشگاهی و همکار و حتی راننده ی تاکسی استفاده میکنیم . ولی در زندگی مشترک باید دنبال راه ارتباطی و معبر رضایت دیگری بود . در زندگی مشترک گاهی یک نگاه مهربان ، آن چنانکه از میان آن انرژی ساطع شود ، یا یک سکوت معنا دار ، به این معنی که از با تو بودن در پوستم نمیگنجم ، یا حتی یک سر بر شانه نهادن ، یعنی تو تمام آرامش رویایی مرا تامین کرده ای ، چندین برابر یک لبخند اثر گذار است . 

لبخند میتواند چاشنی سلام ت باشد ، میتوان همراه لبت باشد وقتی با همسرت دو کلام حرف حساب میزنی ( آنجا که حرفت جدی است ، عاشقانه و مستانه نیست ، باید اثر گذار باشد ، ولی نه با چهره ی در هم رفته ) ، لبخند میتواند بروز خوشحالی تو از هنرمندی همسرت باشد که البته این ابراز در این لبخند خلاصه نشود و لبخند کمک حال عجز طبیعی تو در بیان حوشبختیت باشد . 

این طور فهمیدم ، دو چیز که با آن تمام ارتباطات صمیمی ات را با همه ی مردم جهان تنظیم میکنی در عرصه ی عشق کم می آورند ، یک بیان است و دو لبخند . این جا حرف هم به هیچ عنوان جواب گوی این ترافیک احساس نیست .

از لذت هایی میگفتم که معنوی اند ، ربانی و غیر ربانی ، از دعای عهد صبحانه ، از شب زنده داری شبانه ، از تذکر های روزانه برای یاد خدا ، از پیشنهاد های هفتگی و ماهانه برای شکر نعمات و اظهار بندگی نسبت به باری تعالی ، از تلفیق تو قطره اشک بر اباعبد الله ، از اشتراک روضه های دوست داشتنی ، از یک رایی در نوع و میزان عبادت و بندگی ، از یافتن یک پایه ی همیشگی هیات ها و محافل مذهبی ، از تضمین همیشگی دعای یک داعی همیشگی ، از نشست های صمیمی 3 نفره ، من و تو و خدا ... خدایا ببخش مرا ، این بار من را که دو تا شده ام .. خوبی هایم را که اندک بوده اند ، حالا ببین که با وجود همسرم ، چندین برابر گشته اند ، بیا و از ما بگذر ... 

در این میان آتش لذت های غیر ربانی نیز داغ داغ است ، از همراهی و هم قدمی در یک مسیر طولانی ، از لذت بردن مشترک از یک آهنگ ( تکرار پی در پی ، یکبار من عقب میزنم ، یک بار او ) ، از همصدایی اوج یک آهنگ ، از فروکش کردن هرگونه صدا هنگام به فکر فرورفتن حول یک آهنگ ، از باران ، از موسیقی هایی که متفق القول فقط به درد باران میخورند ( وقتی باران شروع میشود ، یکی از دو نفر سریع بین سی دی ها میگردد تا آهنگ مورد نظر را پیدا کند ) ، نصف شب ، دو نفر ، هوای خنک ، خیابان خلوت ، لذت شنیدن یک موسیقی آرام .. زمزمه ی لب های آسمانی .. پرواز قلب های فراانسانی ! ... از بیدار نشستن پای بیماری دیگری ، از بیمار شدن هنگام بیماری دیگری ، از ذغذغه هایی که در تو ایجاد میشود و منشاش دیگریست ، از غم ها و شادی های غیر اصیل ( اصلش از آن دیگریست ) ، از من و تو و سازش آرام آرام یک زندگی .. از همراهی تا انتها ، من و تو و خدا ! 


کوتاه میکنم سخن را ، لذت های ربانی و غیر ربانی آنقدر زیادند که زبان مثل همیشه در عرصه ی بیانش کم می آورد . در همین مدت کوتاه ، انگار چند سالی تجربه کسب کرده ام ، باشد که از این تجربه های استفاده کنیم و تا میتوانیم از آن های بهره ببریم .. تجربه های ناب آغاز زندگی !

از همان ابتدای استارت پروژه ی فیلم سینمایی رسوایی در جریان مراحل کار از طریق وبلاگ آقای ده نمکی بودم . تا اینکه فیلم به جشنواره فجر رسید و اکران شد و بعد هم کم کم فیلم برای قشر فرهیخته کشور اکران شد . در تمام این مدت نظرات بعضا متفاوتی راجع به این فیلم شنیدم . کسانی بودند که ده نمکی را فحش میدادند یا فیلم را به شدت سرزنش میکردند و کسانی بودند کمی ملایم تر برخورد میکردند ولی فیلم را خوب نمیدانستند . کسانی بودند که فیلم را خوب تلقی میکردند و در نهایت کسانی بودند که از فیلم با صفت "عالی" یاد کردند . همه ی اینها دلیلی نمیشد برای رد شدن از این فیلم . مسعود ده نمکی با تجربه ی موفق ، نیمه موفق ، کم توفیق سه گانه ی اخراجی ها ، به قول خودش رسوایی ای ساخته است که اصلا طنز نیست و مطمئنا میخواهد پیامی اخلاقی را از این فیلم استنتاج کنیم . دیگر تجربه ی ده نمکی ، مستند فقر و فحشا است که آن نیز در نوع خود نقاط مثبت و منفی ای دارد . اما آنچیزی که از ده نمکی بیشتر به یاد می آوریم تجربه ی بسیار شیرین اخراجی های 1 است ، و حالا هضم رسوایی ، فیلمی که هیچ بویی از طنز نبرده کمی سخت مینماید .


سال ۹۲ با پیام شایسته ی مقام معظم رهبری شروع شد . ما هم با همین پیام سالمون رو شروع میکنیم . ان شالله بتوانیم سالی پر بهره چه معنوی چه مادی در همه ی زمینه ها داشته باشیم . انشالله امسال سال ظهور باشد و در حافظه ی تاریخ ثبت شود به نام سال همه ی خوبی ها  سال ظهور مهدی موعود ... 


از نعمات سال 91 همین بس که سالی بس تجربه خیز بود برای من ، تجربه هایی از هر دست ، البت سال شلوغی هم بود ، البت شلوغی اش هنوز هم ادامه دارد ! عهدی که با سال 91 بسته بودم پابرجاست ولی سال 91 به مانند باقی سال ها اهل گذر است و میگذرد و ما میمانیم و عهد هایمان !

از سال 91 راضی هستم ، چون باعث سنجش من شد ، ضعف های وجودی ام را بهتر شناختم ، نقاط کور زندگی را بعضی شناختم و بعضی اصلاح کردم ، ان شالله خدا نیز از سال 91 من راضی باشد ..

سال 91 اتفاقاتی داشت که بعضی هایش خوش آیند بود و بعضی هایش به غایت ناخوش آیند ! اتفاقات سیاسی ، اقتصادی ، فرهنگی ، اجتماعی و حتی اتفاقاتی در سبک زندگی ! بله سبک زندگی را درست خواندید ، این که هر روز قیمت دلار چک بکنیم ، سبک زندگی جدیدیست . سبک زندگی تحریمی !

سال 91 عده ای را وارد زندگی ما کرد و عده ای را از زندگی ما خارج کرد ، در هر ورود و خروجی حتما حکمتی بوده است !

سال 91 خوب شروع شد ، اوج گرفت ، پی در پی خوب شد ، بد شد ، خوب شد ، دوباره بد شد ، باز خوب شد ، ولی این لحظه خوب میگذرد . میگویم خوب منظورم این نیست که هیچ مشکلی نیست ، صد البته مشکلات زیادند ولی برخورد با مشکلات میتواند متفاوت باشد . 

سال 91 گذشت ولی مهدی نیامد ، سال 91 گذشت و الحمدلله دست رهبرمان سید علی روی سرمان است ، سال 91 گذشت و دلم هنوز برای حرم باصفای امام رضا تنگ است ، سال 91 مرا جنوب برد ، جنوبی که متفاوت بود ، سال 91 کنکوری هم بود که خدا کند به خیر باشد ، و بازهم ، سال 91 گذشت ولی مهدی نیامد ... 


همین اندک بس است برای سال 91 ، باقی اش را سال 92 مینویسم ، تا یک سال دیگر ، خدا نگهدار ... 





جوش زندگی ای را میزنیم که به لحظه ای بند است و از قله ی فشار مثبت و منفی اش که میگذری هموار میشود و میگذرد . بعدش هم پشت به ما میکند و لبخندی میزند و توی دلش قند آب میکنند که ما ایستاده ایم و حیران ، رفتنش را نگاه میکنیم .
ما که قرار نیست بیشتر از 50 یا 60 سال عمر کنیم ، بعضی اوقات چنان اوج میگیریم و تپش قلبمان زننده میشود که اگر در جا بمیریم ، خطا نرفته ایم . پشت در خانه ایستاده ای و هول برت میدارد که کلیدم کوش کلیدم کوش ، تند تند جیب سمت راست و چپ شلوارت را میگردی و بعد هم جیب پیراهنت را میگردی ، همان که دارد ضربات قلبت را دم به دم احساس میکند . حالا نوبت جیب های کم درآمد کاپشنت رسیده است ، اول جیب های بیرونی که همیشه از ترس دزدهای نابهنگام خالیند و بعد هم جیب های داخلی که مامن تلفن همراهت هستند در متروی شلوغ ؛ هر چه میگردی نیست ناگهان یاد جیب هایی میفتی که هیچ وقت سراغشان نمیروی مگر اینکه بخواهی بزور کیف پول نیمه پرت (یا اگر بخواهیم نیمه ی خالی لیوان را نگاه کنیم ، نیمه خالیت ) را در آن جای میدهدی ، جیب های پشت شلوارت را بررسی میکنی ، شاید خواب بوده ای و ناخودآگاه کلید خانه ات را آنجا گذاشته ای .
وقتی قلبت دارد تند تند میزند اصلا فکر این را نمیکنی که شکل زمخت کلیدت اگر در مجاورت بدنت باشد اذیتت میکند و روی اعصابت رژه میرود . اصلا با آن قلب تند زننده فکرت به وارسی کردن جیب کوچیکه ی کیفت نمیرود که همیشه خالی بود و صبح که داشتی وسایل آنروزت را جمع میکردی با خودت گفتی اینجا چرا خالیست ، بد نیست کلیدم را آنجا بگذارم ! 
القصه ، همین که داخل جیب کوچیک بی مصرف کیفت را میگردی و کلیدت را پیدا میکنی دیگر همه ی فشار مثبت روی مغز و اعصاب و بدنت فرو مینشیند ! 
حالا  اگر همه ی مدت این حالت گذار را اندازه بگیریم ، میشود 5 دقیقه ، 5 دقیقه ای که با همه ی عمرت بازی کردی ، اصلا داشتی سکته میکردی ! 
اگر از این 5 دقیقه ، 2 دقیقه ی ابتدائیش را فکر میکردی ، در یک دقیقه ی آتی حتما کلیدت را پیدا میکردی و مجموع اتلاف وقت تو و مجموع فشار مثبتی که روی اعصابت آمد میشد 3 دقیقه ناقابل ؛ در آن صورت 2 دقیقه فرصت داشتی برای زندگی بیشتر !


اگر صبر داشته باشیم و بگذاریم که این زندگی راحت تر بگذرد ، او هم جدا راحت تر میگذرد . قله های فشار لحظه ای اعمال میشوند . ضربه ایجاد کرده ، کوچک هم که باشند شدید وارد میشوند . از قله که عبور میکنیم در مقام زندگی گذرا قرار گرفته ایم ، به عقب که نگاه کنیم ، به گذشته ی پر التهاب خود لبخند خواهیم زد . لبخندی که شیرینی اش تماما در وجودمان مینشنید ! 

در این میان فشار منفی هم عالمی دارد ، فشار بی فشاری ، فشاری که اگر بخواهیم به خود واگذارش کنیم ، همینطور کش می آید و کش می آید و کش می آید .... 

گاهی آنچنان هول میشویم و میخواهیم تند تند کار ها را انجام دهیم که اگر همان کار ها را با فکر و دقت انجام میدادیم به نحو خیلی خیلی بهتری صورت میگرفت . نترسید هیچ فرصتی را هم از دست نخواهید داد ، درست است که امام علی (ع) در حدیثی فرمودند : فرصت ها همچون ابر میگذرند . ولی اگر خوب به تک تک آنها نپردازی یکی یکی فرصت هایت را میسوزانی و هیچ کدام را استفاده نمیکنی که هیچ بلکه عمرت را هم حرامشان میکنی ! 


تا کی بنویسم که شها می آیی 
این جمعه و آن جمعه دلا می آیی 
یعقوب دل از جامه ی تو مست شده
دل داده نوید ، یوسفا می آیی !


جمکران

روزگاری بر مردم خواهد آمد که محترم نشمارند جز سخنچین را ، خوششان نیاید جز از بدکار هرزه ، و ناتوان نگردد جز عادل ، در آن روزگار کمک به نیازمندان خسارت و پیوند با خویشاوندان منت گذاری ، و عبادت نوعی برتری طلبی بر مردم است ، در آن زمان حکومت با مشورت زنان و فرماندهی خردسالان و تدبیر خواجگان اداره میگردد.

حکمت 102 نهج البلاغه

--

از آینده نگری حضرت امیر همین بس که تک تک این شرایط را با گوشت و پوست خود حس کرده ایم . جفا کرده ایم اگر حضرت را صرفا بابت این آینده نگری تحسین کنیم . عین خیلی از کار هایی که با بزرگانمان میکنیم . چهار تا احسنت و بارک الله بارشان میکنیم و تمام . نه بشارتشان در گوشمان فرو میرود و نه نذارتشان . جملاتشان را خوانده ، نخوانده فرض میکنیم .

امروز با خود می اندیشیدم ، از بس مسلمانانه زندگی نکرده ایم ما را به الگو گیری غربی ها دعوت میکنند . که آن غربی مآب اینگونه میزید و توی شیعه مآب اینگونه عمر میگذارنی . باز هم در حق شیعه گی ظلم کرده ایم . به ما میگویند امروز نوبت مد لباس آن خواننده ی بدکار هرزه است ، سریع رنگ عوض کرده شبیه او میشویم . به ما میگویند ، آن خواننده دیگر اینگونه راه نمیرود ، کلاغ وار پیرو قدم های او میشویم . حرفی است که 1400 سال پیش مولایمان فرموده اند . او میخواهد به ما بگوید که هرزگی نکن ، هرزه پروری نکن ، اصلا مجال رشد کردن به هرزه نده . ذره ای تحسینش نکن ، با اون راه نرو ، اصلا هر کاری که تو را به سوی او متمایل نشان میدهد نکن . حالا بعضی هامان بیایند و ادای روشن فکر های تاریک فکر را در بیاورند و بگویند بله ما با این تیپش هم رفیقیم ، با آن تیپش هم رفیقیم . اصلا راستش را بگویم ، خودمم از این حرف ها زده ام . ولی حرف مولا ختم ماجراست . نه باید به هرزه مجال رشد داد . نیاز نیست برایش پول فراهم کنی ، همین که با او رفاقت کنی کافیست . همین که فکر کند که تو او را پسندیده ای و با او حال میکنی ، کافیست تا بدمستی کند . تو هم باید پی در پی با ساز او برقصی .

1400 سال پیش حضرت گفته اند عبادت نوعی برتری طلبی بر مردم میشود  . تویی که تسبیحت دیگر عضوی از وجودت شده است ، وقتی دستش میگیری ، حس تحکمی به تو دست میدهد که نگو! انگار شلاق به دست گرفته ای و میخواهی هر کس بر علیه تو بود لت و پار کنی . تسبیحی که باید با آن درود میفرستادی بر محمد و آل محمد ، شده است وسیله رنجش دیگران . چنان تسبیح میچرخانی که وجود هرکس از هیبتت به لرزه می آید . تسبیحی که قرار بود تو را خاکی کند ، سرکشت کرده . بعضی اوقات باید تسبیحت را هم آب بکشی !

تا عبارت "حکومت با مشورت زنان" را خواندم یاد رایس و کیلینتون و اشتون افتادم ، دلم زیادی پرید ، همین حوالی خودمان هم زیاد اند ! حالا بیایند و راه باز کنند ، قانون هموار کنند و معبری بزنند برای راهیابی زنان به دنیای سیاست . علی که اینگونه نمیخواست !

 

تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل !


شهید شاید از شهد آید و آن کس که این شهد را مزه مزه کرده باشد ، باید هم سر از پا نشناسد و به این در و آن در زند تا آن را بنوشد .

مبارز آنهنگام که بر مسند مرگ مینشیند و آنهنگام که تقاضای شهد میکند ، برآورده شدنی ترین تقاضا را کرده است . نوشیدن شهد از دست ساقی شهدا ، حسین ، هم عالمی دارد .

حال میخواهی این شهد را در کوران جنگ بنوش ، یا در خفقان آسایش و صلح ! ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است یا اصلا به قولی که جدیدا معروف شده ، ماهی را هر وقت از آب بگیری میمرد . آب به مثابه هوا میماند برای ما و آن ماهی که مدتی را در بی آبی گذرانده باشد ، تا برکه ای دنج می یابد ، بسویش شتابان میشود ولی از جنس پرواز . آری ماهی ها هم پرواز میکنند به عمق آفرینش . آن جا که روزی میخورند نزد ملیک المقتدر ...

شهید همه ی داراییش را میدهد برای یک هدف ، حال آن که بعد از آن حاضر نیستیم همه ی اهدافمان را بدهیم برای یک شهید ! شهید هیچ وقت گلایه نمیکند که چه کردید و چه نکردید حال آن که این روز ها از زبان بی مرام بعضی ها شاید بشنویم که شهدا چه کردید ؟ و چرا کردید ؟ و مگر نان و آبتان قطع شده بود ؟ مینشستید ، زندگیتان را میکردید . اصلا گور پدر آرمان !

آن جا که پای آرمان در میان باشد ، از خمپاره 60 شروع میکند و تا شهاب 3 میرود . حتی اگر فرمانده توپخانه ی بی توپ و توپخانه ی سپاه بشوی و عده ای بساط مسخره کردن پهن کنند ، آنجا که پای آرمان در میان باشد ، توپخانه از لشگر عراق به غنیمت میگیری و سازمان توپخانه را تاسیس میکنی .

آهای جوان لاغر اندام مو فرفری پایین شهری ، تو که از لابه لای جوانان مسجد زینب کبری سرچشمه ، رسیده بودی به مشاور فرمانده کل سپاه در امور موشکی ، تو این همه انگیزه را از کجا آورده بودی ؟ تو که اهل تبلیغ و هیاهو و مصاحبه و همایش نبودی ، چگونه بیشترین خدمت را به ملت ایران کردی ؟ این روز ها بعضی از ما مدعیان آزادی خواهی سر و دست میشکانیم که دشمنان خدا برای ما کف و سوت بزنند و تشویقمان کنند و به ما اسکار هم بدهند و ما هم بشویم سگ دربار استکبار فلج ، تو چه کردی که دشمنان قسم خورده ی این مرز و بوم ، دندان به دندان میکشند و میگویند : " این مقدم مزدور خمینی را ما می‌زنیم " . آری اینها همان هایی بودند که ترور تو و دوستت صیاد شیرازی را پی ریزی نمودند . ای شهید ، عمری را در پی گریز از دست این آدم کش ها بودی ، حال در این خانه ی آخرت اینچنین مامن گرفته ای ، گوارای وجودت !

حاج حسن ، لحظه لحظه ی زندگیت برا ما درس است . آنجا که میخواهی باشگاه افسران بغداد را منهدم کنی ، قبلش دعای توسلی زمزمه میکنی و دلی جلا میدهی و حسابت را اینچنین با خدا صاف میکنی : " خدایا ما نمی‌خواهیم مردم عراق را بکشیم. ما می‌خواهیم نظامیان را از بین ببریم که هم ما و هم عراقی‌ها را می‌کشند. خدایا این موشک را باشگاه افسران بزن " . بچه محل خدا که باشی ، چند باری که برای خدا پاک  و با اخلاص خدمت کنی ، خدا هم برایت کم نمیگذارد . مستقیم باشگاه افسران را میزنی .

تو به ما درس دادی که دنبال ابتکار باشیم نه تقلید . به ماگفتی " نباید چیزی را دیگران بسازند و بعد آن را به ما بدهند " . حقا که تو شعار پیش رو بودن ندادی ، بلکه پیش رو بودی !

شهید که سالیان سال عمرش را بیمه ی اشک بر حسین کرده است ، میخواهد باقی عمر نیز با حسین بماند . هیچ چیز هم نداشته باشد ، این دستمال گواهی همه ی اعمال اوست . دستمالی که ضمیمه ی شهادت شده است ، خود برات بهشت میدهد . این سند مظلومیت حسین و یاران حسین است که بعد از 1400 سال دوباره امضا میشود . هر آینه شهید این سند را روی قلبش نگاه خواهد داشت ، دستمال گریه ی هیات های حسین ...


ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است ، میخواهد در کوران جنگ باشد یا خفقان آسایش و صلح . میخواهد میدان مرصاد باشد یا صحنه ی عاشورا . اصلا میخواهد پادگان امیرالمومنین سکوی پروازش باشد . دقیقا همان جا که دارد موشک بالستیک قاره پیما را تست میکند . ماهی سرگشته ی قصه ی ما هوای پرواز به سرش میزند ، خودش را میچسباند به موشکل بالستیک و تا خدا میرود . " پدر موشکی ایران " این بار موشک عرش پیما ساخته است . میرود به عمق آفرینش ، سر سفره ی حسین و خاندانش که این روز ها دارند به کربلا نزدیک میشوند . یکی از پس و یکی از پیش ، شاهزاده ای از میان ، دردانه ای سوار بر کوهان اشتران ، قلب مردی طوفان و طوفان و طوفان ؛ و السلام

 

 

 

 

--

*این روز ها پوستر های پر محتوایی بر دیوار های شهرم خودنمایی میکنند . یکیشان نوشته بود : این جا شهر تهرانی مقدم هاست !

*ترانه «خط مقدم» درباره پدر موشکی ایران

ستون سنگی هم دلتنگ که میشود ، مـ یـ شـ کـ نـ د !

 بسم الله

خاطره از مشهدی میخواهند که همه اش خاطره بود . از بی لیاقتی قبل از سفر گرفته تا حس پرواز بعد از سفر . از دلشکستگی های بچه گانه مان گرفته تا گریه های عاشقانه . که این سفر برای ما شده است دکمه ی ریست ! هر بار که مشهد میرویم نو میشویم ، اصلا شاید از شبهای قدر هم بیشتر تازه مان میکند . اصلا ماندگاری سفر های مشهد از باقی اعمال عبادی بیشتر است نه از برای کمیتش بلکه از ته نشنین شدن عاشقی به امام رئوف دردل ما که هربار مشهد میرویم این خاک طلایی روی آب میآید و نمایان میشود ، مدتی هم نمایان میماند ، چندی که میگذرد دوباره ته نشین میشود . بماند که لیوان دلمان را تا کمی تکان میدهیم رو میآید این طلای ناب که بی تاب میشویم ، بیتاب زیارت !

این سفر خاطره برجسته کم داشت ولی دریایی بود به عمق یک سانتی متر و از هر نعمتی بهره ای بردیم . از اذن دخول هایی که بر عکس هر سال دل میشکاند تا حتی نماز عید فطر که آن کودک خردسال سر نماز ، جامه از تن به در کرد و بعد از نماز بسی باعث نشاط شد . اگر اسمش را خاطره بگذاریم میشود ملاقات من و دوستم با آقای قرائتی را نیز بیان کرد .در صحن جامع رضوی نشسته بودیم و گنبد طلایی علی موسی الرضا را نگاه میکردیم که ایشان برای ایراد سخنانشان به سمت منبر رفتند . هنگام عبور از جلوی ما ، بلند شدیم و به ایشان سلام کردیم و به ما گفتند : شما برادرید ؟ گفتیم : نه ! . که البته برادری نه به دی ان ای مربوط میشود و نه به پلاسمای تنبل خون . یکی دیگر از خاطرات این سفر بیدار باش های آقای شاهی است که چه میکند سگک کمربند با بدن چاک چاک این بچه ها !

با دوستم میگفتم ، که امام رضا و صحن و سرایش برای ما و همنسلی های ما انگار قرابت دیگری دارد . عمریست که هر وقت کج رفته ایم ، گریه ی غلط کردمش را بر آستان موسی الرضا آورده ایم و با ندای یا ایها العزیز مسنا و اهلا الضر نوای "پر کن دوباره کیل مرا ایها العزیز" سر داده ایم و حقا هم صاحبخانه کم نگذاشته است ولی مهمان که نمک و نمکدان نمیشناسد باز طغیان میکند و دل میشکند .

این روزها فقط و فقط ایوان طلای صحن انقلاب دلم را آرام میکند . به یاد پله های روبروی حجره ها و نگاه ما به گنبد طلایی آقا :

اللهم صل علی علی بن موسی الرضا المرتضی، الامام التقی النقی و حجتک علی من فوق الارض و من تحت الثری الصدیق الشهید، صلاة کثیراً تامة زاکیة متواترة مترادفة، کافضل ما صلیت علی احدٍ من اولیائک .






*این متن به درخواست هیاتی که با ایشان مشهد رفته بودیم نوشته شد و به بهانه ی دلتنگی حرم ...

سلام علیکم آقا علیرضای احمدی روشن ، حال شما چطوره ؟ احوالات شما چطوره ! چه خبر از دوران کودکی ؟ چه خبر از تولد 6 سالگی ؟ چیشد وقتی گفتم تولد خندت گرفت . ببینم بلا ، کادو چی چیا گرفتی ؟ چی ؟ یه ماشین یه تابلو یه کتاب یه لباس ؟ پول ؟


میدونی علیرضا ، بزار یهو بگم : بابات یه قهرمان بود . یه قهرمان که همه ی ایران ، آره همه ی ایران میخواستن جاش باشن ، ولی بابای تو انتخاب شد . تو هم دوست داری مثل بابات بشی ؟ ....... باید درس بخونی ، بری دانشگاه ، بازم درس بخونی ، هی درس بخونی تا یه روزی بشی مهندس علیرضا احمدی روشن .

راستی میدونی چیه ؟ با خودم قرار گذاشته بودم هر وقت دیدمت بغلت کنم بزارمت رو شونم ، یکم بدو ایم باهم . تو هم حتما دلت برا شونه سواری تنگ شده ، نه ؟  بیا ، بیا بغلم . خب ببینم پهلون از اوون بالا دنیا چه رنگیه ؟ آدما رو چه شکلی میبینی ؟ ببین ، ببین اون آقاهه داره میاد به سمتت ، دوربین دستشه ، میخواد ازت عکس بگیره . آره لبخند بزن 1 ، دو ، 3 چیک ! علیرضا اینم شد یه عکس دیگه از شما کنار بقیه ی عکسات . علیرضا نظرت درباره ی اسب سواری چیه ؟ بیا ببینم ، بشین پشتم پیتیکو پیتیکو کنیم .

( علیرضا لبخند تو مایه آرامش ماست ، لبخند بزن ! اگر لبخند نزنی چنان آتشی بر دل ما مینشیند که با میلیون ها بشکه آب هم خاموش نمیشود . که چه بر پدر تو رفت و چه بر تو میرود و استکبار هنوز دندان نشان میدهد . علیرضا تو فقط بخند ! )


 علیرضا ، خیلی ها مثل بابای تو در راه آبادانی و استقلال این مملکت جوون دادن . خیلی از بچه ها که هم سن و سالای تو هم بودن بی بابا شدن ولی این بی بابایی براشون راهی شد برای بزرگ شدن ، برای بهتر بزرگ شدن . خیلی از اونا راه پدرشون رو ادامه دادن و خیلی ها هم خدا نخواست که تو این راه بمونن ، رفتن و رفتن و رفتن ... . این روزا چیزی که بدرد پدر مادرا میخوره یه بچه ی خوب مثل شماست . بچه ای که وقتی بزرگ شد ، وقتی دقیقا فهمید ، باباش کی بود و چی خواست و چی شد ، رگ غیرتش بزنه بالا که من انتقام خون بابام رو میگیرم ، البته شاید نه مثل دشمن . علیرضا ، من و تو  و هم سن و سال های تو و من نه قاتل ایم نه آدم کش ! انتقام همیشه به معنای آدم کشی نیست . میدونی علیرضا اونایی که باباهاشون رو توو جنگ از دست دادن ، چی کار کردن ؟ همونایی که خدا خواستشون ، نشستن و درس خوندن و کار کردن و گشتن و علم پیدا کردن و مدیریت کردن و کشور رو کمک کردن . اصلا علیرضا پدر تو به یک دنیا کمک کرد . بعضیا انقدر خوبن ، که بودنشون خوبه ، رفتنشونم خوبه ، رفتنشون هم سعادته ! علیرضا هیچ وقت یادت نره  شهادت ، سعادته . علیرضا میدونیستی شهیدا میتونن به ما کمک کنن ؟ تازه اگه یه شهیدی یه نفر رو دوست داشته باشه بیشتر هم کمکش میکنه . علیرضا از پدرت کمک بگیر ، هر جای زندگیت کمک خواستی پدرت رو یادت نره . این روزا ما جوونا هم از پدرت کمک میگیریم .

علیرضا جان خدا 6 ساله ها رو دوست داره ، این روزا دستت به خدا رسید که میرسه ما رو هم دعا کن .   


--


چند ماه پیش رفته بودم سر مزار شهید احمدی روشن در بارگاه مطهر امام زاده علی اکبر چیذر . هنوز سنگ قبر را نگذاشته بودند و روی مزار خاک بود و رویش هم پرچم ایران بود و باز هم روی پرچم نم نم رحمت خداوند ، باران . بالای قبر هم عکس شهید مصطفی احمدی روشن !

چند دقیقه ای ایستاده بودم و چشم در چشم شهید به عکس نگاه میکردم . چندی بعد نشستم و خودم را وصل کردم به این پیکر آسمانی ، پیکر کربلایی ! راستش آن روز در پی فرار از فشار موضوعی ، به امام زاده علی اکبر چیذر پناه آورده بودم و این شهید هم آرامش عجیبی به من منتقل کرد . همین که نشسته بودم یاد خواب چند شب پیشش افتادم . خواب دیدم سر قبری ایستاده ام . قبر خاکی بود ، خاک ها را کنار زدم و ناگهان نوری سفید از داخل قبر فوران کرد . همین بود و همین بود و همین بود . صبحش که از خواب بیدار شدم ، دلیل و مرجع این خواب را نمیدانستم ولی آنشب فهمیدم که شهید اسمش هم که روشن باشن میشود نورٌ علی نور ، فوران نور !

وقتی خبر برگزاری تولد 6 سالگی علیرضا احمدی روشن در دانشگاه شریف را خواندم ، این زمان را بهترین موعد برای نقل این خاطره یافتم و شد آنچه شد ...


مدتی است ، مسئولیتی که شهادت این بزرگواران بر دوش ما نهاده ، فکرم را مشغول کرده است . هر عکسی ، دل مارا هوایی میکند به سویشان و باز میگرداند به اعمالمان ، که اینها برای چه شهید شدند و از ما چه خواستند و ما چه میکنیم ؟

 

 

یا حق




من نگرم به روی او ، او نگرد بروی او
ماه نظاره میکند عاشقی مــــــــدام ما


*

===============================


مانده بروی قلب من یک اثر از نگاه تو
مهر بتاب بر دلم ، ماه خدا نـــمای من!



===============================


با دلم بازی نکن ای ماه خواهش میکنم
جزر و مد تو مرا بالا و پایین میـــــــــــکند!
===============================


بارها حیــــــن عبور از گــــذر عاشق ها
دوســــــتانم به تمنا خــــــبرت پرسیدند

من به شـــکر اللهی از میمنتت میگفتم
دیگران در طلبت رقـــص کنان کوشیدند

دور میگشتی و با چشـــــم دلم میدیدم
جلوه ی ماه خودم را که کسان میدیدند
===============================

و هدیه ای به حضرت ماه :


برپا شده ، به سوی علم ، سینه میــــزنم
یعنی که ماه مایه ی جزر و مـــد من است


--

* همانطور که میدانید از هر جای زمین که به ماه بنگریم فقط یک سوی آنرا خواهیم دید ، وقتی عاشق و معشوق همزمان به ماه مینگرند ، ماه تنها راه ارتباطیشان میشود و نظاره گر عاشقیشان !

دلم شکسته ، دلم را نمی خری آقا!؟
مرا به صحن بهشتت نمی بری آقا!؟
 
اگر چه غرق گناهم ولی خبر دارم
 تو آبروی کسی را نمی بری آقا
 
چقدر خوبی و دل رحم و مهربان ، عاشق
 و در دقایق عمرم شناوری آقا
 
همیشه از حرمت بوی مهر می آید
 شبیه باغ پر از گل معطری آقا
 
تمام دفتر شعرم فدای چشمانت
که از تمام غزلهام بهتری آقا
 
ولی بدون تو این شعر ها چه دلتنگند
 بدون نام تو اصلا چه دفتری آقا
 
در اوج بی کسی ام در خیال من هستی
 تویی که یارترین یار و  یاوری  آقا

 

 


یکی از چیزایی که انسان رو میسوزه تفکر اشتباهه که نتیجه ی برداشت اشتباهه که اونم نتیجه ی نگاه اشتباهه که اونم نتیجه ی زاویه و فاصله ی دید اشتباهه که اونم نتیجه ی ابعاد روحیه نامناسبه


هرچی روحت بزرگتر باشه زاویه ی دید وسیع تر و فاصله دید منطقی تری داری در نتیجه به کسی یا چیزی یا حرفی اشتباه نگاه نمیکنی و در نتیجه از حرفی یا نوتی برداشت اشتباه نمیکنی و در نتیجه تفکرت نسبت به هیچ چیزی اشتباه نخواهد بود .... این جوری دور وریات رو کمتر میسوزونی !

دور وریا مثل مهره های شطرنج میمونند ، اگر بسوزونیشون دیگه از صفحه ی شطرنج میرن بیروون ! هرچی زور بزنی دیگه هیچ راهی برا بازگشتشون نیست .... حواست رو جمع کن !

یاس را که بِفِشاری حکما بوی یاس خواهی شنید ! نمیدانم چرا بوی میخ فولادی میدهد !

.
.
.
.
*
.
.







* دل دریـــــــا...

دل بابــــــا...

دل طوفانیِ ابرا...

چشمشون به چشم ماهِ...

کنار تربت زهرا....

دل بابـــا ...دل بابــــا....

:*(


یه گل یاس شکسته *** شاخه هاش از هم گسسته

باغبون خسته ی خسته *** کنار گلش نشسته

گل یاس،یاس بهشته *** روی گلبرگاش نوشته

که فقط تو این زمونه *** عشق حیدر منو کشته

فاطمه آروم جونم *** گل یاس قد کمونم

دعا کن اگه تو رفتی *** دیگه من زنده نمونم

ای همیشه همنشینم *** ای امیرالمومنینم

دعا کن تا من بمیرم *** اشک چشماتو نبینم

بعد تو سیاهی بخته *** زندگی بی تو چه سخته

بمیرم که از لب تو *** خون میریزه لخته لخته


مادر مادر وای مادر

مادر مادر وای مادر


سه ماهه که چشمای من *** روی مادرو ندیده

چادری که رنگ خاکه *** روی صورتش کشیده

سه ماهه واسه عیادت *** در این خونه نخورده

سه ماهه با دست مادر *** به موهام شونه نخورده

سه ماهه تنور خونه *** دیگه خاموشه و سرده

تا نفس میکشه مادر *** نفسش برنمیگرده

هنوزم به زیر چادر *** بدنش داره میلرزه

میبینم تو خواب هنوزم *** حسنش  داره میلرزه

وقتی خواب میاد به چشمام *** شبایی که غم میارن

میبینم موهامو بافته *** دستایی که جون ندارن

سه ماهه عزا گرفتی *** چرا پا نمیشی از جا

سه ماهه عزا گرفتی *** چرا پا نمیشی از جا 


مادر مادر وای مادر

مادر مادر وای مادر




* عکس از دوئل

 

اینجا طلاییه است
فاخلع نعلیک ، انّک بالواد المقدّس طوی
.
.
.
ما اینجا ، بر خونِ شهدامان گریه میکنیم !
دل یک دله ، در اختیارِ یار ...