................خاکنوشتـ .......... ـه................

در اینجا یک خاک که از خاک زاییده شده و به خاک برمیگردد ، مانند باقی خاکیان ، سعی میکند خاکی بنویسد و بس

................خاکنوشتـ .......... ـه................

در اینجا یک خاک که از خاک زاییده شده و به خاک برمیگردد ، مانند باقی خاکیان ، سعی میکند خاکی بنویسد و بس

۱۵ مطلب با موضوع «سفرنامه کربلا» ثبت شده است

به هتل برگشتیم و شروع کردیم به جمع کردن وسایلمون البته قبلش شام آخر رو هم خوردیم . با هزار ترفند تونستیم وسایلمون رو بعلاوه ی سوغاتی ها توی ساک جا بدیم . حدود ساعت 11 بود که رفتیم حرم . روبه روی ایوان طلایی حضرت اباعبدالله زیارت جامعه خوندیم و حاج آقا برامون صحبت کردن . بعدش به خود سپرده شدیم تا اینکه با ائمه گرام وداع کنیم . مثل همیشه روبه روی ضریح، پشت در آخر ایستادم و بترتیب قدم به قدم با زیارت نامه جلو رفتم و اذن دخول گرفتم و داخل شدم . ضریح را در بغل گرفتم و بوسیدم و بوئیدم . خیلی خلوت بود . پرچمی که خریدم رو با ضریح آقا متبرک کردم . قرار بود تا صبح به دعا و نیایش بگذرانیم . پس تا صبح این پرچم همراه من بود و در همه ی زیارت ها شریک است . مثل همیشه گوشه ی سمت چپ ضریح ابراهیم مجاب نشستم و با خداوند صحبت کردم . حدود ساعت 2 بود که دل را آماده ی وداع با حضرت دیدم . بار دیگر نزد ضریح رفتم و زیارت وداع را خواندم .

 اوون موقع تقریبا همه ی دوستان هم می خواستند به سمت حرم حضرت عباس جهت وداع با آن حضرت حرکت کنند . هرکسی یک قدم عقب می آمد . می ایستاد . ضریح را نگاه می کرد . منقلب می شد . دوباره یک قدم غقب می آمد و به ضریح نگاه می کرد . آنقدر همه این کار را کردند تا به درآخر رسیدیم و با یک تعظیم از ثارالله خداحافظی کردیم و تمام . این بود پایان تمام آرزوهامان . این بود استجابت سال ها دعایمان در پایان هر مجلسی : خدایا ما را به کربلا برسان . الهی آمین . شد آنچه شد .

از حرم حضرت که بیرون آمدم نگاهی به گنبد نا معلوم آقا کردم و گفتم آقا جون ما رفتیم . اونیکه همش ازتون خواسته داشت و همش براتون دردسر داشت داره میره . شاید پاک شده ، شاید هم هنوز سیاهه سیاهه . میره تا یه فردای دیگرو شروع کنه .

 چنتا مداحی یادم بود که تا حرم حضرت عباس می خوندم و می رفتم . بین الحرمین حال و هوای خوبی دارد . با اینکه هیچ ضریحی و مقامی و قبری در آن نیست ولی به نظر من در دل بردن ، پادشاهی می کند چون بین الحرمین سراسر خاطره است و تاریخ . وعده گاه فرشتگان است و امام حسین . این جا میدان کربلاست . اینجاست که ابا عبدالله هنگام کشیدن هر شمشیر بر بدن دشمن تمام فرزندان اورا می دیده است و بیهوده شمشیر نمیکشده . این جا جائیست که سر ها بر بالین امامشان آرام می گرفته  ؛ و اینجا مسیری است به سوی خدا و خدا انگار خاص به اینجا نظر می کند .

ساعت 2:30 شده بود که به حرم حضرت عباس رسیدم . توی روز همش راه رفته بودم و حسابی خسته شده بودم . وقتی به حرم حضرت عباس رسیدم خیلی خوابم می اوومد . خیلی آرام قدم بر می داشتم چون دیگر حالی برای تند حرکت کردن نداشتم . زیارت کردم و رو به روی ضریح نشستم و زیارت آل یاسین خوندم . بعد از اوون رفتم و توی صحن نشستم . ایوان طلایی حضرت عباس خیلی شبیه ایوان حضرت علی بود . بعد از خواندن نماز صبح به سرعت به سمت هتل حرکت کردیم چون باید خیلی زود حرکت می کردیم . سوار اتوبوس شدیم و راهی سامرا .


توی راه یک خواب کوتاه داشتم ولی اصلا به درد بخور نبود .

سامرا منطقه ای نظامی بوده است که امامان هادی و عسگری در آن زندانی بوده اند . حاج آقا داستان هایی درباره ی سامرا و امامان عسگریین گفتند که در این نوشته نمی گنجد . از میان دیوار های بلند سیمانی و چند بازرسی بدنی که می گذری به ساختمان یا بنایی می رسی نیم ساخته ، گنبدی تازه برافراشته و دیوار هایی لخت . عاری از هرگونه زیبایی . فقط مظلومیت می بارد از این بنا . ..

در میان این بنا هم انتظار داری حداقل ضریحی ببینی که مامن پدر و مادر و عمه ی امام زمان باشد ولی بنایی را می بینی که روی آن پارچه ی سبز کشیده اند. می گویند حکیمه خاتون عمه ی امام زمان اولین نفری بوده که از زاده شدن امام زمان مطلع شده . این مکان در آن زمان خانه ی امام هادی (ع) و امام عسگری (ع) بوده است . روبه روی آن محلی وجود دارد به نام سرداب . از پله های سرداب که پایین می روی می رسی به عبادتگاه امام هادی و امام عسگری و امام زمان (عج) . پشت سرداب هم منطقه ی وسیعی است که تازگی ساخته شده است که اگر درست شود و از این حالت در بیاید صحن زیبایی خواهد شد . هنگام بالا آمدن از آن سوی سرداب بنایی سیمانی را می بینی که قرار است ادامه ی حرم شود و شکوه و جلالی به این حرم بخشد . ولی فعلا این دو امام در مظلومیت ویژه ی قرار دارند چه بسا هم اندازه ی امامان بقیع ولی با این تفاوت که این بنا حداکثر تا 10 سال دیگر آباد می شود ولی بقیع تا زمانی که آل سعود بر عربستان حکومت می کنند همینگونه خواهد ماند .

(البته کنون سرداب خیلی با این عکس تفاوت دارد )

10 دقیقه ای به اذان مانده بود که روبه روی ضریح ، توی صحن نشستیم و حاج آقا برایمان زیارت جامعه خواندند . بعد از خواندن نماز از حرم به سمت اتوبوس ها خارج شدیم . بیرون حرم چایی عربی می دادند . با اینکه سامرا و حرم ، سراسر گرما بود ولی این چایی گرم صفای خاصی داشت . بعد از اوون 5-6 بار آب خوردم ولی اصلا اکتفا نکرد . بعد از گذشتن از مسیری که با سیمان محاصره شده بود سوار مسافر بر شدیم تا ما را تا اتوبوس ببرد . حدود 20 نفر سوار ماشین شده بودیم و یک چرخش هم پنچر بود . کلی شلوغ کردیم و جو سامرا را به هم ریختیم . بعد از اوون سوار اتوبوس شدیم تا به امام زاده محمد برویم . یکی از خانم ها غذای حضرتی گرفته بودند که توی اتوبوس هر نفر لقمه ای خورد . البته خورشت بامیه بود و منم که بامیه دوست نداشتم پس فقط چند دانه برنج خوردم . امام زاده سید محمد گرمترین منطقه ای بود که رفتیم . حرم ایشان هم خیلی شبیه حرم امام علی ساخته شده بود . داخل حرم خیلی خنک و عالی بود و درازی کشیدیم و استراحتی کردیم . در این هنگام حاج آقا داشتند درباره ی وقایع هنگام ظهور صحبت می کردند و بچه ها هم سوال هاشون رو می پرسیدند .

 

به سمت اطراف حرم رفتیم تا اونجا ناهار بخوریم . اونجا مسئول کاوران سفره پهن کرده بودند و غذا هم ازین غذاهای آماده بود بعلاوه نوشابه و آب . بعد از خوردن ناهار به سمت اتوبوس حرکت کردیم . حاجی ، انجیر خریده بود و به ما تعارف کرد . دوستان هم لطف کردند و همه ی تازه هایش را خوردند و بقیش موند برا خود حاجی . راهی کاظمین شدیم . حدود 2-3 ساعت ( اگر اشتباه نکنم ) تا کاظمین راه بود . به کاظمین رسیدیم و با ون ها به سمت هتل رفتیم . البته ساک هامون رو توی اتوبوس گذاشتیم . چون مدت اقامت ما در کاظمین همین یک شب بود . وقتی به هتل رسیدیم بعد از تحویل گرفتن اتاق، به ما اجازه دادند تا ساعت 9 شب بخوابیم و بعد به زیارت حرم برویم . بله بنده هم که خیلی خسته بودم از ساعت 8 خوابیدم الی ساعت 11 . 11 هم نماز خواندم و خوابیدم الی ساعت 2 . ساعت 2 با ایمان به سمت حرم رفتیم . البته بعضی از بچه ها قبل از نماز صبح 2 بار حرم رفته بودند ولی من که سعادت نداشتم فقط برای نماز صبح رفتم . هتل کاظمین اصلا هتل خوبی نبود حتی سوسک هم توی راهرو هاش پرسه می زد . ساعت 2 راهی شدیم از کلی کوچه و بازار تاریک که گذر کردیم رسیدیم به صحنی بزرگ و با صفا . حرم امام کاظم (ع) و امام جواد (ع) . خداییش ارزش داشت که حداقل 2 روز توی کاظمین بمونیم و استفاده کنیم ولی حیف که فقط یک شب ماندیم . وقتی داخل حرم می شوی دور تا دور صحن است و در میان آن بنای حرم . و در بالای آن دو گنبد طلایی بسیار زیبا . داخل که می روی ضریحی می بینی که با دری در وسط آن دو قسمت شده است . ابتدا باید به زیارت امام کاظم بروی و بعد زیارت امام جواد . الحمدلله داخل حرم خیلی خنک بود . به زیارت امام جواد که رسیدم به ایشان گفتم : امام جواد شما آقایی هستی که هر وقت هر حاجتی دارم امام رضا (ع) رو به شما قسم میدم و حاجت روا میشم. حالا اومدم پیش خودتون ، آقا ما رو هدایت کنید .

 

دیگه چیزی تا اذان صبح نمونده بود که زیارت وداع رو خوندم . نیومده باید می رفتیم . بعد ازنماز سریع به سمت هتل حرکت کردیم . من هم که راه رو بلد نبودم منتظر چند نفر از بچه ها شدم تا آن ها هم بیایند و با هم برویم . واقعا حیف شد که روز کاظمین رودرک نکردیم . این آخرین جایی بود که زیارت می کردیم و دیگر همه ی فرصت های توبه و استغفار در این سفر تمام شده بود . ولی یکی از مهم ترین موضوعات در سفر های زیارتی کسب معرفت است . البته ما همیشه دوست داریم که سفرمان با شور معنوی خاصی باشد ولی در اصل این کسب معرفت که باید هدف قرار گیرد . معرفتی شامل همه ی عهد ها و قول ها و آرزو ها و آینده ها . معرفتی که رفتار آینده ی ما را می سازد . همانا باید رفتار و کردار ما قبل و بعد از اینگونه سفر ها بهتر شده باشد . حتی باید افکارو اصول عقاید ما قوی تر شده باشد . ان شاالله اینگونه باشد . عمر سفر کوتاه است و فرصت برای جبران رفتار ها ی اشتباهمان یا افکار غلطمان خیلی کم . پس امید دارم تاثیر این سفر پایدار باشد و به چند روز اول بازگشتم خلاصه نشود.

صبح ساعت 6 راهی مرز شدیم .

حدود 4 ساعت در راه بودم که بیشتر هم خواب بودم . البته از این ناهار های آماده هم خوردیم و اتفاق جالبش این بود که هنگام ناهار یکدفعه دیدیم ماشین ایستاد و دونفر سوار ماشین شدند که ادعا می کردند باید سیم کارت های عراقی را تحویل دهیم در غیر از این صورت منفجر می شوند !!!!!!!!!!! . اسلحه هم داشتند ولی رفتار کاملا صلحانه بود . ما هم اشتباه کردیم و گفتیم سیم کارت داریم و تحویل دادیم و 6 هزار تومان از جیبمان رفت . حالا نامه ی اعتراضی نوشتیم که شاید اثر کند . هرچه بود دیگر ارزش پیگیری ندارد .

به مرز رسیدیم و با به جان خریدن کمی الافی از مرز گذشتیم و سوار اتوبوس شدیم . واقعا کشور خودمان با همه ی خوبی ها و بدی هایش به همه ی دنیا می ارزد . با همه ی خوشی ها و سختی هایش . این که مردم با فرهنگ و کشور با امنیت و محیط زیبایی داری باید خدا را شکر کنی . خداییش توی این سفر بی امنیتی رو در سراسر یک کشور حس کردم و هزاران بار خدا را شکر . الان سوار اتوبوس هستیم و 10 کیلومتر تا ایلام مانده . البته خیلی از خاطرات این یکی ، دو روز رو همین الان نوشتم وبعضی از ساعات شاید دقیق نباشد ولی سفر تمام شده است و الان ساعت 17:42 به وقت ایران است . 7-8 ساعت تا تهران راه مانده است . احتمالا صبح فردا می رسیم تهران و توی راه دیگر ایست نداریم و یکله به سمت تهران می رویم . این سفر هم با همه ی خوبی هایش ، با همه ی گرمای هموایش ، با همه ی مناجات ها و صفاهایش ، با نجف و کوفه و کربلا و سامرا وکاظمینش گذشت . معلوم نیست دیگر کی بشود که دوباره قسمتمان شود .

یادش بخیر چه شبهایی تا سحر حرم بودیم و چه روزهایی در آفتاب گرم عراق سوختیم و چه غذا هایی که نخوردیم و چه خنده هایی که نکردیم و ... .

یادم می آید یک روز که برای خرید رفته بودیم ، سر ظهر ، از حرم امام حسین تا هتل را دویدیم وکمی از گرمای ظهر عاشورا و عطش را حس کردیم و .........

الهم عجل لولیک الفرج

محمد محسن بزازان

17:50 – سه شنبه 4 مرداد 1390 – جاده ی تهران

 

  

 

دیروز پیش تر وقت رو توی بازار گذروندم . ادامه شو فردا می نویسم .

دیروز ساعت 6 بود تقریبا که راهی خیمه گاه شدیم . خیمه گاه پشت حرم امام حسین است . و حرم امام حسین آنجایی بنا شده است که حضرت از روی اسب به زمین افتاده اند و بعد به داخل قتلگاه افتاده اند . تل زینبیه کمی بالاتر از سطح زمین است و فضای داخلش هم به مانند مسجدی بسیار کوچک است که مقامی به نام مقام حضرت زینب (س) دارد و دو رکعت نماز هدیه به روح ایشان .

 ولی خیمه گاه اکنون دیگر شبیه مسجدی است که چندین بخش دارد . ابتدا که وارد خیمه گاه میشوی ضریحی نماد خیمه ی حضرت عباس قرار گرفته است . بعد از آن اگر اشتباه نکرده باشم خیمه ی امام حسین و حضرت زینب و حضرت سجاد (ع) بعلاوه ی مصلی هاشان قرار دارد . در انتهای مسجد سمت راست داخل صحن بیرونی مسجد هم ضریحی منتسب به خیمه حضرت قاسم وجود دارد که روحانی کاروان می گفتند این نیز به مانند باقی گفته های نقل شده از حضرت قاسم آنچنان سندیت ندارد . بعد از دیدن و زیارت کردن اماکن داخل مسجد ، روبه روی خیمه ی حضرت قاسم نشستیم و به صحبت های روحانی کاروان گوش دادیم . ایشان گفتند حضرت شب عاشورا دستور دادند پشت خیمه ها را خندق بکنند و داخل آن خار یا به نقلی آتش بریزند تا دشمن نتواند از پشت حمله کند و جنگ یک سویه باشد . ایشان می گفتند شب عاشورا خیمه ها راکه ابتدا از هم دور بودند به هم نزدیک کردند و حضرت ، خودشان با دستان خودشان تا جایی که می توانستد خار ها را از روی زمین جمع می کردند انگار ایشان می دانستند فردا کودکان از ترس آتش در بیابان های اطراف می دوند ، نکند که پایشان با این خار ها زخمی شود . روحانی کاروان همچنین اشاره ای هم به ترتیب چینش میدان جنگ کردند و تقریبا همانی بود که فکرش را می کردم .

 

بله بین الحرمین می شود میدان جنگ آن زمان . اینجا همان جایی است که حضرت سر شهیدان کربلا را در بغل گرفته اند .

نماز تحیتی هم به نیت مسجد قتلگاه خواندیم . بعد از خیمه گاه راهی حرم شدیم چون دیگر دم  دمای اذان مغرب شده بود. قرارمان این شد که 20 دقیقه بعد از نماز همگی مقام امام زمان پشت حرم حضرت عباس باشیم . نماز را که خواندم راهی شدم . در راه مسئول کاروان را دیدم و با هم به سمت مقام رفتیم . حاج آقا می گفتند دیگر اثری ازعلقمه باقی نمانده است . ولی از همان زمان شریعه ی دیگری هم وجود داشت که کم کم نامش را شریعه ی حسینی گذاشتند . این شریعه هم اکنون نیز وجود دارد . بر فراز آن مسجدی وجود دارد به نام مقام امام زمان . گویند که پیامبر به جابر ابن عبدالله انصاری بشارت داده بودند که ایشان پنج تن از امامان را درک خواهند کرد . همچنین ایشان را سفارش کرده بودند به زیارت کربلا . پس بعد از شهادت اباعبدالله ، جابر ابن عبدالله انصاری از مسیر شریعه ی حسینی به زیارت آقا می آیند . همانجا غسل می کنند و زیارت را آغاز می کنند . نقل است که امام زمان (عج) نیز از همین شریعه به زیارت امام حسین (ع) آمده اند . از این رو این مقام را مقام امام زمان نام نهاده اند . بعد از آن حاج آقا برایمان درباره ی جمله ی " این طالب بدم المقتول بکربلا " صحبت کردند و اینکه اصولا انتقام گیری از قاتلین امام حسین توسط حضرت مهدی به چه صورت خواهد بود . بعد از بیان چند فرضیه و نظریه در این مورد نتیجه ی نهایی این شد که حضرت از فرزندان ایشان که به احتمال زیاد هم رای با پدرانشان بوده اند و هستند انتقام می گیرند و یکی از این فرزندان سفیانی است که از نسل بنی امیه است .

بعد از مقام امام زمان راهی هتل شدیم جهت صرف شام . بعد از شام قرار بود مسابقه ای برگزار گردد و هدایایی تقدیم . سوال های این مسابقه این بود که :

1 . بهترین خاطره ی سفر

2 . بهترین جمله درباره ی امام حسین وکربلا

3 . بهترین همسفر

همگی در نماز خانه ی هتل جمع شدیم و جای همه خالی کلی خندیدیم و مسابقه انجام گشت و برنده ها مشخص شدند . ما هم که شانس نداشتیم . البته بهتر بگم سوالات اینا بود ولی در اصل قرعه کشی بود و کاری به بهترین و بدترین نداشت . این مسابقه توسط خانم های کاروان ترتیب داده شده بود و جوایز آن هم توسط ایشان خریداری شده بود . عکس دست جمعی گرفتیم و رفتیم بخوابیم . تا ساعت 2 خوابیدم و بعدش رفتم حرم . هوا کاملا تاریک بود و توی خیابون ها هیچ خبری نبود . سریع خودم رو به حرم رسوندم چون راستش یکم خطرناک بود . اول رفتم حرم اباعبدالله و زیارت نامه خوندم و با آقا صحبت کردم . کم کم صدای قرآن رو شنیدم و گفتم الانه که اذان بشه . بعد از نماز بعثه برنامه ی سخنرانی داشت . سخنران هم آقای صدیقی بودند. خیلی زیبا صحبت کردند و بهره بردیم . همه ی ایرانی ها هم نشسته بودند و استفاده می کردند . بعدش هم مداحی داشتیم و زیارت عاشورا . بعد از زیارت عاشورا سریع از حرم خارج شدم چون دیگه خیلی خوابم می اوومد . وقتی اومدم بیرون تقریبا ساعت 5 صبح بود و هوا نه گرم بود و نه سرد . دقیقا توی نجف هم  ، این موقع ها همینطور بود . توی بین الحرمین عکاسا وایسادن برای عکس گرفتن . از یکیشون پرسیدم چه زمانی بیام که نورپردازی بهتر باشه ، گفت همین الان بهترینه . گفتم پس بگیر . پشت کردم به گنبد حضرت عباس و جلوی پام هم کبوترا داشتند دون می خوردند . یک ، دو ، سه ، چیک .

 

بهم گفت از بعد از صبحانه به بعد آماده میشه . ان شا الله بعد از نماز ظهر ازش می گیرم . همین دیگه اومدم هتل و خوابیدم و بلند شدم و صبحانه خوردم و الان دوباره می خوام بخوابم . فعلا تمام .

 

دیشب ساعت 6 بعد از ظهر به همراه ایمان به زیارت اولیه ی امام حسین (ع) و حضرت عباس رفتیم . راستش ما نیم ساعتی خواب موندیم و نتونستیم همراه کاروان به زیارت بریم . مسیر حرم رو طبق نقشه ای که بهمان داده بودند پیاده طی کردیم. طبق مسیر پیاده اول به حرم امام حسین می رسی ولی اگر بخواهی با ون هایی که آماده شده اند بروی آنها شما را نزدیک حرم حضرت عباس پیاده می کنند . توی راه ذکر الله اکبر و لا اله الا الله را می گفتیم و آرام آرام قدم بر می داشتیم . با این سرعتی که ما می رفتیم 10 دقیقه ای به یکی از در های حرم حضرت رسیدیم . درست نمی دانستیم باید از کدام در وارد شویم . چند باری از مسئولین پرسیدیم تا آخر در را یافتیم .   دم حرم خیلی شلوغ بود چون جمعه شب بود و خود کربلایی ها هم با خانواده هاشون آمده بودند . در ضمن نزدیک اذان هم بود . خلاصه بگم خیلی خیلی شلوغ بود و به جای اینکه حواسمان یا بهتره بگم حواس خودم به زیارت جمع شود بیش تر حواس ام جمع بود که پای کسی رو له نکنم و به کسی نخورم . کم کم راه را به طرف ضریح پیدا کردم .

به هر مرحله که می رسیدم از روی زیارت نامه ای که از نجف خریده بودم دعای آنجا را می خواندم تا به جایی رسید که دو در مانده بود به ضریح و هنوز ضریح را نمی دیدم . توی زیارت نامه نوشته بود به اینجا که رسیدی اگر دلت شکست و اشکت جاری شد بدان که اذن ورود یافته ای . نمی دانم چرا با اینکه سال ها منتظر این لحظه بودم ولی هرچه کردم اشکم جاری نشد . همان جا  ایستاده بودم و هی فکر می کردم مگر اینکه روضه ای یا مداحی ای یادم بیاید که اشکم جاری شود ولی هیچ چیز یادم نمی آمد . خیلی ناراحت شدم با خودم گفتم : این دفعه رو بی اجازه برم توکل به خدا . رفتم . رفتم و چشمم به ضریح آقا امام حسین (ع) افتاد . هرچه زور زدم نشد که نشد . انگار دوباره چشمانم را قفل کرده بودند . دلم نمی شکست . خیلی ناراحت بودم از این موضوع . توی ذهنم هی وقایع کربلا را مرور می کردم ولی نه خیر . انگار وجودم در حیرت این مکان مانده بود . هنوز نگاهم شمعش را پیدا نکرده بود تا به آن خیره شود و پروانه وار دور آن بگردد . بعد از به پایان رسیدن دعا از روی زیارت نامه ، با دلی بی امید از نگاه حضرت به خودم رفتم طرف ضریح شش گوش آقا. توی بغلش گرفتم و به آقا گفتم: آقا جون یه عمره به عشقت سینه زدم و سیاه پوشیدم ، حالا به من اذن ورود نمی دید . خوب اگر طلبیده نشدم چرا من رو تا اینجا کشوندید . آیا می خواهید عذابم کنید به خاطر گناهانی که کردم ، به خاطر قول هایی که دادم و عمل نکردم . باشد من این عذاب را به جان می خرم  ......

توی فکرم این حرفا پرسه می زد و خودم جلوتر می رفتم . بعد رفتم پایین پای آقا دو رکعت نماز زیارت خوندم . خیلی حرم شلوغ بود و سخت جا پیدا کردم . بعد از نمازم بافاصله بانگ اذان بلند شد و حالا من باید دنبال جایی برای خوندن نماز می گشتم . در نهایت به زور داخل یک صف ایستادم و نماز را خواندم . اینجا دیگر مانند نجف نبود که نماز را شکسته بخوانند . پس خودم نماز را شکسته خواندم . بعد از نماز ادامه زیارت را خواندم و به طرف درب خروج راهی شدم . بیرون حرم دوستان ایستاده بودند تا همه بیایند و خدمت آقا عباس بریم . راستی اینویادم رفته بود بگم ، توی حرم ضریح حضرت حبیب بن مظاهر رو هم زیارت کردم .

تعدادی که جمع شدیم راهی حرم حضرت عباس شدیم . بین الحرمین هم خیلی شلوغ بود . ماشین حمل زباله بود ، عکاس بود ، ما هم بودیم که گروهی حرکت می کردیم . دیگه خودتان حساب کنید چه غوغایی می شود . وقتی به حرم رسیدیم . حاج آقا گفتند توی صحن بشینیم تا ابتدا کمی برایتان از حضرت عباس و وفایشان بگویم بعد هم زیارت نامه را با هم بخوانیم . حاج آقا می گفتند وفا یعنی مثلا ظرف آبی را در نظر بگیرید که سراسر پر از آب شده است و هیچ جای خالی ندارد . اگر بخشی از آن خالی باشد نمی شود . این یعنی وفا یعنی اطاعت را به سر حد نهایی اش رساندن . حضرت عباس کسی است که اسمش زبانزد پیامبران و اولیا و فرشتگان خداوند است . در زیارت نامه ایشان " عبد صالح " خطاب شده اند و ایشان دریای رحمتند . زیارت نامه را که خواندیم 10 دقیقه به ما اجازه دادند که وارد شویم و زود بیرون آییم که به شام هتل هم برسیم . به محض اینکه وارد شدم اول اعتراض کردم به آقا که چرا به من نگاه نمی کنید و بعد از این همه وقت که اومدم چرا دل من رو قفل می کنید . حضرت عباس واقعا دریای رحمت اند . بعد از اوون رفتم ضریح آقا رو گرفتم . انگاراین ضریح بود که من رو تو آغوش گرفته بود . احساس آرامش خاصی به من دست داد و شد آنچه شد .

بعد از اینکه از حرم آقا بیرون اوومدیم و آبی خوردیم . حرکت کردیم به سمت ون های هتل که پشت حرم حضرت عباس بود .

کمی طراوت گرفته بودم و بسیار هم خسته بودم. بعد از شام خوابیدم به امید اینکه نصفه شب برم حرم . ولی چشمتان شب بد نبیند ، یه کله خوابیدم تا ساعت 4 که یکدفعه از خواب پریدم . قرار بود بعد از اذان صبح به مراسمی  که بعثه ترتیب داده بود برویم . وقتی دیدم ساعت 4 هست و چنین ، این مدت را خوابیده بودم فهمیدم که معلوم است باز هم خوابم می آید پس نماز صبح را خواندم و خوابیدم . ساعت را برای 7 صبح کوک کردمو ساعت 7:30 صبح بر خواستم و رفتم صبحانه خوردم و ساعت 8 صبح دیگر راهی حرم بودم . امروز دیگر کمی سریعتر گام بر می داشتم تا زودتر به حرم برسم . البته اصلش این است که در مسیر حرم باید آهسته راه رفت و زیر لب ذکر گفت . راستش رو بگم اون جوری که باید و شاید باز هم امام حسین (ع) بنده رو تحویل نگرفتند . نمی دانم ، شاید خیلی بدی کرده ام ..... .

بعد از زیارت امام حسین و یک سری ادعیه ی دیگر که تقریبا ساعت 10 شده بود راهی حرم حضرت عباس شدم . توی راه هنوز از کرده های خودم پشیمان بودم . توی بین الحرمین که قدم بر می داشتم کمی به فکر فرو رفتم . یاد آن تصویری افتادم که در اطراف مسجد کوفه نصب شده بود و صحنه جنگ عاشورا را نشان می داد . در آن نقشه سمت راست فرات بود و شریعه و بعد هم سپاه کوفیان و میدان جنگ . سمت چپ ابتدا سپاه حضرت امام حسین و قتلگاه و بعد هم خیمه گاه . با خودم گفتم اگر شریعه در جایی که من دیدم بوده باشد و حرم حضرت عباس هم جایی باشد که ایشان موقع برگشت از شریعه شهید شده اند ، پس قاعدتا باید بین الحرمین میدان جنگ باشد و پشت حرم حضرت عباس هم سپاه کوفیان . یکی از بچه ها می گفت این عکس شبیه ترین عکس به صحنه ی عاشوراست ناگهان به ذهنم این شعر خطور کرد که :

جوانان بنی هاشم بیایید

علی را بر در خیمه رسانید

خدا داند که من طاقت ندارم

علی را بر در خیمه رسانم

با خود گفتم پس بین الحرمین باید جایی باشد که امام حسین اغلب شهدا را هنگام شهادت در بغل گرفته اند و حضرت قاسم وحضرت علی اکبر دو گل پرپر امام حسین نیز در همین منطقه بشهادت رسیده اند . یا به قول یکی از روضه ها می گفتند حضرت نمی توانستند یک نفری از پس حمل بدن این دو بزرگوار به خیمه ها بر آیند و از حضرت زینب کمک گرفتند . عبای خود را بر زمین پهن کردند و این اجساد را روی آن نهادند و به کمک حضرت زینب آنها را به خیمه ی شهدا رساندند . بین الحرمین حال وهوای خوبی دارد .

نمی دانم تا چه حد این فرضیه درست باشد ولی می دانم جای جای این شهر می تواند داستانی برای خود داشته باشد . به حرم حضرت عباس رسیدم و با او راز و نیاز کردم و ادعیه و قرآن خواندم . باز گشتم به حرم امام حسین . برای نماز نشسته بودم و دور تا دور حرم را نگاه می کردم . هنوز داخل حرم اما حسین احساس غریبی می کنم . دلم خیلی می سوزد ولی اینگونه است دیگر . خرابی های حرم حضرت خیلی بیشتر از حرم حضرت عباس است . اغلب دیوار ها بالایشان یا پارچه کشیده شده یا بنر نصب شده . زیر آنها همه خرابی است . با اینکه شبانه روز ایرانی ها در حرم کار می کنند ولی باز هم خرابی خیلی دارد . مسئول کاروان می گفتند که سقف های داخل صحن به تازگی زده شده است ولی خیلی خیلی کار دارد . حرم حضرت عباس هم شباهت های زیادی به حرم حضرت علی دارد . ایوان طلاییش خیلی شبیه به آنجاست . الحمد لله حداقل داخلش خیلی بهتر از حرم امام حسین است . ان شا الله روزی عراق از زیر یوق دیکتاتور جهانی بیرون آید . علاوه بر این اماکن مقدسه کمی هم به کشورش برسد . واقعا جای شکر دارد که کشورمان اینقدر سرو سامان گرفته است . امروز قرار است ساعت 5 توی لابی هتل باشیم و گروهی به زیارت تل زینبیه و خیمه گاه برویم . علاوه بر این امروز قرار است برایمان غذای حضرتی بیاورند ولی فعلا که خبری نشده توکل به خدا .

 

اینجا کربلاست . نام های زیادی برای این سرزمین نقل شده است . عقر ، کربلا ، نینوا ، طف و غازریه . هرکدام معانی خاص خود را دارد اما کربلا یعنی کرب و البلا.

توی راه، از نجف که به سمت کربلا می آمدیم به زیارت مقبره ی دو طفلان مسلم ، ابراهیم و محمد رفتیم و آن دو کوچکه بزرگ را زیارت کردیم . به دلایلی بنده نتوانستم صحبت های حاج آقا رو تو حرم درباره ی این دو بزرگواز گوش کنم . این دو عزیز را زیارت کردم و دو نماز به روحشان هدیه . بر دیوار نوشته بود که بعد از واقعه عاشورا ابن زیاد این دو را در بند کرده . زندان بان پیری که از دوستداران امیر المومنین بود ایشان را آزاد کرد و آنها را راهی خانه ی پیرزنی کرد و الی آخر . خدایشان بیامرزد . این قوم خونخوار دلشان راضی نشد تا زمانی که سر بی تن این دو کودک را در مقابل خود دیدند . حتما اینان چنان از آل علی وحشت داشته اند که  از ترس این دو کودک به شهادتشان رساند، نکند که در بزرگیشان بلای جانشان شوند .

بعد از زیارت راهی کربلا شدیم . دیگر از آنجا تا کربلا راه زیادی نبود . فعلا در هتل هدی الوالی هستیم تا کمی خستگی در کنیم تا ساعت 5:30 که به اولین زیارت حضرت امام حسین (ع) و یاران وفادارشان برویم . نمی دانم چه اتفاقی پیش روی من است. می خواهم با مزار کسی رو به رو شوم که سال های سال برایش دهه ها سیاه پوش بوده ام . برایش مراسم شب هفت گرفته ایم و هر جور از دستمان بر می آمده عرض ادب کرده ایم . دهه ها برایش سینه زده ایم و به عشقش گریه کرده ایم . بارها از خدا دور شده ایم و با یک ذکر یا حسین ، خدا را به یاد آورده ایم . نقل ها از رشادت های او و یارانش به خصوص علمدار کربلا شنیده ایم . هر ساله به لطف وجودش با خداوند دگر باره عهد بسته ایم که ای خداوند دیگر چنین و چنان نمی کنم . می خواهیم به مکانی برویم که روزی خون اشرف مخلوقات بر آن جاری گشته است و دستی جدا گشته است و به موجب آن کمری شکسته . لبان خشک پدری بر لبان خشک پسری بوسه زده است و کودک شش ماهه ای با لب عطشان ضبح شده است و قطعه قطعه های بدن پاره پاره ای بر روی عبای برادری گذاشته شده است و به کمک خواهری تا خیمه ها کشیده شده است و وجودی از جنس نور در خون خود غلطیده است . هرچه بگویم کم گفته ام . نمی دانم وجودم و روحم چگونه می خواهند با این صحنه ها رو به رو شوند .

 

توکل به خداوند ان شا الله بهره ی کافی و وافی از این قسمت سفر ببریم .

 

همیشه وداع با چیزایی که تازه بدستشون آوردم خیلی سخت بوده . وداع با چیزایی که خیلی بهشون دل بستی .

جای شما خالی دیشب فقط 2 ساعت خوابیدم . یعنی به عبارتی تا 12 حرم بودیم و از 2 به بعد هم حرم بودیم . ساعت 2 رفتم حرم و بعد از یکزیارت مفصل و راز و نیاز با خداوند آماده شدم برای نماز صبح.

دیروز که برای خرید رفته بودیم برای پدرم یک کفن و یک برد خریدم . امروز صبح اونا رو بردم حرم و طوافی دادم وبه ضریحش کشیدم و متبرکش کردم . بعد از نماز به هتل برگشتم که هم کفن رو توی ساک بزارم و هم وسایلم رو جمع کنم چون امروز ساعت 8 صبح حرکت می کنیم ان شا الله به سمت کربلا . خلاصه اومدم هتل و ساک بستم و با خیال راحت برگشتم حرم .

دیگه زیارت نکردم مستقیم رفتم همون صحن پشتی که دعای ندبه بخونم چون امروز جمعه اس . جای شما خالی خیلی حال داد و حدود یک ساعتی متمرکز شده بودم روی دعا . ( این طالب بدم المقتول بکربلا ) . کجاست منتقم خون کشته ی کربلا . بعد از اوون چند باری توی حرم گشتم و همه ی جاهایش را با چشمانم عکس گرفتم . با خودم گفتم اگر دوباره قسمتم نشود چه ؟ نمی توانستم دعای وداع را بخوانم . همش دوست داشتم اطراف رو نگاه کنم . روبه روی ایوان طلایی آقا یکساعتی را نشستم . هرچه در دل داشتم به آقا گفتم . هر که التماس دعا گفته بود به اسم نام بردم . هرکه را می خواستم و یادم بود برایش دعا کردم . هر چه می خواستم گفتم . برای پدر و مادرم و خواهرم دعا کردم . اگر  بودید و می دیدید که چه جاذبه ای دارد بارگاه حضرت علی . اصلا نمی توان از جلوی آن بلند شد . خیره ی آن می شوی . دلت می گیرد ، می گریی . آنقدر گریه می کنی که اشک از صورتت سرازیر می شود. دلیل نمی خواهد گرییدن . همین که نگاه می کنی می گریی . همین که احساس می کنی داری جدا می شوی می گریی وحتی زمانیکه داری آن لحظه را روی کاغذ می نویسی هم می گریی . خیلی حالت قریبی است . انگار آقا دارن بدرقت می کنن . بلند میشی میری داخل و ضریح رو دوباره دستی می کشی و آقا رو زیارت می کنی . روبه روی ضریح می نشینی و دعای وداع می خوانی . حالا برخواسته و قدم به قدم عقب می آیی . هی عکس می گیری و می گریی . در اول را رد می کنی و باز عکس می گیری و می گریی .

دیگر کاری به اطرافت نداری که چگونه می گذرد . سریع خود را دوباره به ایوان طلا می رسانی ، آری وقت رفتن است . قدم به قدم عقب می آیی . پشت در ختچه ای  می ایستی در حالی که تکیه به دیوار داده ای بی دغدغه فقط به ایوان طلایی آقا نگاه می کنی و با خود می گویی :

ایوان نجف عجب صفایی دارد

بنگر که علی چه بارگاهی دارد

به در اول می رسی ، در را می بوسی . یک قدم عقب می روی باز به ایوان نجف نگاه می کنی و عکس می گیری و می گریی . دیگر این آخرین در است که باید از آن بگذری و پشتش بازار است با همه ی شلوغی هایش . دل را به دریا می زنی و با خود می گویی بروم بهتر است .

 باز هم قدم به قدم . انگار پاهایت تورا اصرار به ایستادن می کنند . انگار آن ها تعداد حرکاتشان را تا به حال شمرده اند . دارن نفس نفس می زنن و خواهش و التماس می کنن . دمپایی ام را گرفتم و خیلی آروم از روبه روی حرم رد شدم به امید روزی که دوباره طلبیده شوم .

 

 

   ما که البته سربازیم . باید ببینیم کی آزاد میشیم دوباره تا بتونیم آقا رو زیارت کنیم .

 

 

راستی یک موضوعی رو یادم رفته بود بگم . دیروز با ایمان یک ترفندی زدیم و بر طبق آن ترفند بدون اینکه کسی از کار ما بویی ببرد همه ی لباس های کثیفمان را دادیم به خدمتکار طبقه ی اول هتل جنه النجف و با هزینه ای اندک تمیز تحویلشان گرفتیم . علاوه بر تمیز شدن مزیتی دیگر نیز داشت  وآن اتو کشی شده بودن است . کمی خیالمان راحت شد .

دیشب بعد از نماز مغرب و عشا به همرا ه مسئول کاروان رفتیم نزد یکی از دوستانشان و یک درّ نجف هم خریدم .

به امید کربلا .

 

امروز صبح به حرم رفتم و به راز و نیاز با حضرت امیر پرداختم . حرم خیلی خلوت بود . هرجا که میخواستی می توانستی بنشینی . روبه روی ضریح یا هر جای دیگر حتی می توانستی دستت را به ضریح بگیری و در کنار آن بایستی و زیارت نامه بخوانی که این گونه کمک خواستن از حضرت علی(ع) حال و هوای خوبی داشت . انگار حضرت دست تورا گرفته اند و مانند پدری مهربان به تو می گویند: بگو پسرم ، مشکلاتت را بگو . احساس می کردی سر بر آغوش حضرت گذاشته ای . تا به حال چنین زیارت نامه نخوانده بودم . قربونه امام رضا برم که اینقدر عاشق داره اصلا دستت به ضریح نمی رسه چه برسه به اینکه بخوای با آرامش بایستی و زیارت نامه بخونی .

بعد از اینکه زیارت را انجام دادم آمدم به صحن پشتی که راستش از همه جای حرم خنک تره . یکی دونفر مشغول عبادت بودند و چند نفری هم به دیوار ها تکیه داده بودند . من هم همان جای دیروز که رو به روی کولر بود نشستم . حال دیگر مسجد کوفه و عظمت آن را حس کرده بودم . جایگاه علی و حس و حال اورا بهتر می شناختم . وقتی مناجات می کرد با خدا : مولای یا مولای انت الغنی وانا الفقیر . انگار حضرت می خواسته اند صحبت کردن با خداوند و دعا کردن را به ما آموزش بدهند . ان شا الله قسمت همه بشود با هم یه بار دیگه بیایم حرم آقا و دست جمعی مناجات حضرت رو بخونیم .

بعد از این بلند شدم و کمی تو حرم گشتم . کم کم دارم باحرم خو می گیرم . کم کم داره حرم برام میشه مثل حرم امام رضا . کم کم آدم حس می کنه که اگه تو حرم باشه از همه جا براش بهتره . آدم حرم ائمه رو مثل خونه ی خودش باید بدونه . کم کم هم در و دیوار ها با من آشنا شدند و هم من با اونا آشنا شدم .

بعد از اینکه نماز رو خوندم سریع برگشتم هتل چون ساعت 7 صبح باید همگی توی لابی هتل می بودیم برای عزیمت به سمت مسجد سهله . صبح ساعت 7:15 از خواب بیدار شدم و رفتیم داخل اتوبوس .جایتان خالی صبحانه را به همراه ایمان داخل اتوبوس خوردیم .

مسجد سهله بخش اعظمش در دست تعمیرات بوده . البته بهتره بگم در دست ساخت . مقام امام صادق (ع)، مقام حضرت ادریس و خضر، مقام حضرت زین العابدین (ع) و مقام امام زمان (عج) . این ها مقام هایی بود که در این مسجد وجود داشت . در ضمن چون مسجد هنوز در دست ساخت بود خیلی خیلی هم گرم بود و خیلی بیش تر از مسجد کوفه بهمان فشار آمد . در هر یک از مقام ها نماز و دعایی می خواندیم و روانه ی دیگری می شدیم . از مقام امام صادق (ع) شروع شد و با مقام امام زمان (عج) خاتمه یافت .

می گفتند آیت الله بحر العلوم به قصد نماز در مسجد کوفه از خانه بیرون شدند . شرایط به نحوی می شود که باد ایشان را به سمت مسجد سهله که در نزدیکی مسجد کوفه است هدایت می کند . وقتی وارد مسجد می شوند مبینند هیچ کس در مسجد نیست جز آقایی که در انتهای مسجد مشغول نماز خواندن هستند . به سمت آن آقا می روند و دعا هایی می شنوند که تا به حال نشنیده بوده اند . بله ایشان امام زمان (عج) بوده اند . صورت به صورت آقا با ایشان صحبت می کنند و ....

بعدا دراین مکان مقامی قرار دادند به نام مقام امام زمان (عج) . گویند در زمان ظهور شهر کوفه محل حکومت حضرت مهدی (عج) است و مسجد کوفه محل فرماندهی ایشان . مسجد سهله نیز محل سکونت ایشان و خانواده ی ایشان است که البته فاصله ی زیادی با مسجد کوفه ندارد .

درآن مقام نماز امام زمان (عج) که 100 ایاک نعبد و ایاک نستعین دارد خواندیم و آن ضریح مطهر را زیارت کردیم و از مسجد خارج شدیم . جای شما خالی ، چند شب پیش خاکشیری درست کرده بودیم که خیلی در مسجد سهله به کار آمد .

بعد از مسجد سهله به زیارت بارگاه حضرت کمیل بن زیاد رفتیم . همان کسی که حضرت امیر دعایی را به ایشان آموزش دادند که منتسب به نام ایشان یعنی دعای کمیل است . برای ایشان هم نمازی هدیه کردیم و راهی مسجد حنانه شدیم . مسجد حنانه به تازگی به لیست زیارتگاه هایی که ایرانی ها را می برند اضافه شده چون مراحل بازسازی اش تازه به پایان رسیده است . مسجد حنانه همان مسجدی است که وقتی بدن مطهر حضرت امیر را ملائک از کنارش بر دوش می کشیدند ، دیوار هایش به نشانه ی تعظیم سر فرود آوردند و عرض ادب کردند . نقل دیگری که درباره ی این مسجد می شود این است که این مسجد یکی از منازلی است که سر مبارک حضرت امام حسین (ع) را برای مدتی محدود در آن نگاه داشته اند . از این جهت هم در وسط مسجد ضریحی به نمایندگی از محل قرار دادن سر حضرت ساخته بودند . مسجد مکان وسیعی داشت و گروه های مختلف زیارتی مشغول عرض ادب به حضرت بودند . گروهی بودند از دیار ترکان که با نوحه هایی جانسوز ترکی حلقه وار به دور این ضریح می چرخیدند و سینه می زدند . گروهی هم در گوشه ای نشسته بودند و روضه می خواندند . مانیز این ضریح مطهر را زیارت کردیم و بعد از آن راهی هتل شدیم .

بعد از استراحتی کوتاه در هتل حدودا ساعت 12:10 از هتل به سمت حرم برای اقامه ی نماز ظهر و عصر راهی شدیم . و بلافاصله بعد از نماز برای صرف ناهار و یک استراحت درست و حسابی به هتل برگشتیم . امروز قرار است ساعت 5 بعد از ظهر به بازار جهت خرید سوغات برویم .

هرچه پیش آید خوش آید .

   

مسجد کوفه مکانی که همه ی پیامبران خداوند در آن نماز گذارده اند . می گویند طوفان نوح (ع) از تنور خانه اش فوران کرده که خانه اش هم در کوفه بوده است . وسط مسجد کوفه حوضی است که نماد محل ابتدایی کشتی حضرت نوح است . دور تا دور مسجد مقام هاییست که هر کدام حداقل ارزش دو رکعت نماز را دارد ( چه بسا بیشتر) . مقام حضرت ابراهیم ، مقام حضرت آدم ، محراب شهادت حضرت علی (ع) ، مقام حضرت خضر ، مقام بیت الطشت ، مرقد مختار و مانی و مسلم بن عقیل و .... . این ها جاهایی است که وقت به ما اجازه داد اعمالشان را انجام دهیم ولی دیگر به باقی اعمال مسجد کوفه نرسیدیم . بماند که همین لیست هم چیزی حدود 5 ساعت از ما زمان گرفت . مسجد حال و هوای خاصی داشت . تو بر جایی قدم می نهادی که سال های سال بزرگان و مردم برجسته ی هر دوره و همچنین اشقیای هر دوره بر آن قدم نهاده اند . از حضرت نوح بگیر الی حجت السلام والمسلمین صدیقی . روزی حضرت علی (ع) بر منبر این مسجد خطبه های زیبا و محکم و با صلابت می خوانده اند . روزی ابن زیاد قول مقابله با امام حسین (ع) را به مردم داده است و روزی هم مختار ثقفی بر بالای این منبر ادعای انتقام گیری خون حسین بن علی را داشته است و روزی تویی که به آن نگاه می کنی و آینه ی دلت عبرت می گیرد که از میان این همه افراد خوب و بد که بر این مسجد حکومت کرده اند کدامیک جاودان شده اند. بله این علی(ع) و محمد(ص) و دین حق است که جاودان شده اند و کنون مهر ولایت حضرت علی(ع) بر سر در این مسجد خورده است و تو الحمد لله به تبعیت از حضرت علی (ع) به این مسجد آمده ای نه دشمنان او .

 

ابتدا به زیارت مسلم بن عقیل که در انتهای مسجد گنبد و بارگاهی داشت رفتیم . در کنار ضریح با شکوه مسلم ضریح کوچکی بود که تمام بزرگی ها و تندی ها و خشم ها و کینه های مختار را در خود جا داده بود . بحر در کوزه جا گشته است . مسلم آن یار ولایت مداری که به فرمان امیر خود به کوفه آمده و جان مردمش را شیظانی یافته است ، باید دلش چون دریا باشد که این نا مهربانی ها را در آن بریزد و باز هم به عشق حسین (ع) بی آب شهید گردد . حال این دریای محبت چگونه در ضریحی چنین کوچک سکنی گزیده است .

نتوانستیم هانی بن عروه را مستقیم زیارت کنیم چون ضریحش در دست تعمیر بود . پس ،از دور فاتحه ای خواندیم و برایش نمازی به هدیه فرستادیم . برای مختار و مسلم بن عقیل هم نمازی هدیه کردیم و درگوشه ای از حرمشان ارز ادبی کردیم . حضرت مسلم آنقدر بزرگند که روز های اول دهه ی عاشورا زیاد ازشون یاد میشه . حاج آقا نقلی داشتند که می گفت : از نشانه های ایمان ومومن واقعی بودن گریه بر مصیبت های مسلم بن عقیل است که ایشان مظلومانه جنگیدند و بی سر به سوی پروردگارشان شتافتند . گویند بعد از به شهادت رساندن مسلم و هانی اجساد بی سر آنها را در کوچه های کوفه کشیدند . کوفه دیگر هیچ نشانی از آن دورانش ندارد . اگر این مسجد به کوفه نشانه نمی داد کوفه با این بدی هایش دیگر هیچ نداشت ولی باز هم به خاطر وجود علی است که کوفه ، کوفه گشته است . روحانی کاروان می گفتند که مقام حضرت آدم (ع) جایی است که حضرت آدم بعد از 40 سال ( به نقلی ) توبه شان پذیرفته شد آن هم با توسل به 5 تن آل عبا و ایشان می گفتند اولین روضه ای که برای امام حسین (ع) خوانده شده روضه ی جبرئیل برای حضرت آدم در این مکان بوده است .

اگر بخواهم تک تک مکان ها را به شرح توضیح دهم شاید در حوصله ی این نوشته نگنجد ولی می توانم بگویم که مسجد کوفه پر است از راز و رمز و دعا و نیایش . بر هر مقامی نمازی مستحب است و دعایی پسش . مثلا در مقام حضرت آدم (ع) 4 رکعت به شکست 2 رکعت نماز خواندیم که در هر نماز رکعت اول حمد بود قدر و در رکعت دوم حمد بود و توحید . نتوانستیم همه ی اعمال را انجام دهیم چون وقتمان تمام شده بود  . در پایان نمازی خواندیم به نقل از امام صادق که نقش مهمی در رواشدن حاجات داشت به این شرح که دورکعت بود و در هر رکعت به همراه سوره ی حمد ، 7 سوره ی دیگر را باید می خواندیم . حاج آقا بلند نماز را خواندند و ما تکرار کردیم و بعد از آن سر به سجده ی شکر نهادیم و دعا کردیم . ان شا الله  که مستجاب شود .

بعد ازمسجد بیرون آمدیم و حجت السلام والمسلمین صدیقی را دیدیم . واقعا از دیدنشان خوشحال شدم . ایشان نیز برایمان دعا کردند و بعد از خداحافظی به سمت اتوبوس رفتیم .

وقتی به هتل رسیدیم شام را خوردیم و حدودا 11 بود که به اتاق آمدم و خوابیدم تا ساعت 1 بلند شدم و خاطره را بنویسم و بروم به سوی حرم . باشد تا امروز ببینیم مسجد سهله چه حال و هوایی دارد .

    

راستش دیشب خیلی خسته بودم. وقتی خونه اومدم بعد از نوشتن سفرنامه خوابیدم. دوستم ایمان ساعت ١٢ بیدار شدو رفت زیارت ولی من خیلی خوابم می آمد و ساعت رو کوک کردم برای ٢:٣٠ ولی بازم خوابم می اومد و خوابیدم تا دم اذان صبح. دم اذان صبح بلند شدم و وضو گرفتم و رفتم حرم. نماز را خواندم و برگشتم هتل و خوابیدم. 

ساعت ٩ صبح از خواب بلند شدیم و رفتیم صبحانه خوردیم و اوون موقع دیگه سرحال سرحال بودیم. اومدیم تووی اتاق و من شروع کردم به شستن خاک شیر. یک لیوان شستم و گذاشتم تمیز بشه. برای اذان ظهر ساعت١٢ رفتیم به سمت حرم. در این بین از مسؤل کاروان پرسیده بودم که از کجا می تونیم از این کتاب های ادعیه بخریم. ایشون هم بهم گفتند و قبل از نماز رفتیم دوتا دونه خریدیم. با دیدن و پیدا کردن و خریدن این کتاب کمی خیالم راحت تر شد که چیزی رو در دعا از قلم نندازم. بگذرد بعد از نماز ظهر و عصر که ٢ رکعتی اقامه شد. رفتیم اوون صحن پشتی که می گفتند ٢-٣ ماهه که ایرانی ها ساخته اند. هواش خیلی خنک و خوب بود. یک جارو روبروی کولر پیدا کردیم و نشستیم و دعای امین الله رو خوندیم و ...الی آخر. 

تا ساعت ٢ بود که برگشتیم هتل برای ناهار. چشمتان روز بد نبیند باز هم مرغ ،به قول یک از بچه ها الان دیگه قدقد می کنیم از بس مرغ خوردیم. حالا هم نشستم توی اتاق و دارم خاطره می نویسم. بعدشم می خوابم تا ساعت ٣:٣٠ که قراره بریم مسجد کوفه.جاتون خالی یک معجونی درست کردیم با محتویات : آب +خاکشیر+٢ تا قرص جوشان + آبلیمو تازه + شکر. بخریم ببینیم چی میشه.  

روی سردرش نوشته بود :

عَلیٌ حُبُه جُنَه

قَسیمُ النارِ وَ الجَنَه

وَصیُ المُصطَفی حَقاً

اِمامُ الاِنسِ و الجِنَه

 

به جایی قدم میگذاشتم که دنیا و آخرتم به مکینش بستگی دارد . به مزار کسی سر می زدم که سر در چاه می کرد و زار زار می گریید از نادانی مردم و از دانایی خود . به جایی پای نهاده بودم که صاحبش دست بسته بر کوچه های مدینه کشیده شده بود. برجایی پای نهاده بودم که صاحبش در آینده ای نه چندان دور در صحرای محشر از آب کوثر مرا سیراب می کند و در نهایتِ عقل من ، اینجا جایی است که صاحبش روزی قرار است شفیع من باشد . شاید آن روز که سر در چاه می گریسته از گناهان منِ شیعه اش پیش خداوند شرمنده بوده است . ایشان چه پدر مهربانی هستند که اینچنین دلشان برای بچه اشان شور می زند .

روحانی کاروان توی اتوبوس می گفت نجف در واقع کوهی بوده است که پسر حضرت نوح به آن پناه برد و آن کوه شکسته شد و روی آن را آب گرفت و تبدیل به نیزار شد . البته حاج آقا گفت که نجف اول چه کلمه ای بوده که حالا چنین شده ولی بنده اکنون یادم رفته است .( فکر کنم نی جف یعنی نی خشک شده بود ؟) .

وارد حرم که میشدیم حاج آقا مرحله به مرحله همراه با کتاب دعایش پیش می آمد و ما هم اورا همراهی می کردیم . چون گنبد و گلدسته ها را دیدی .....، چون وارد شدی .....، چون ضریح را دیدی ..... این بکن و آن بکن . یادم می آید استاد راهنمای پیش دانشگاهیم می گفتند : دیده اید در این فیلم های تخیلی که گروهی به دنبال گنج می روند ، روی نقشه نوشته 3 قدم جلو ، 4 قدم راست ، 5 قدم بالا و .... تا به گنج برسی . زیارات ما هم همینگونه است وقتی می گویند نادعلی را با 110 یاعلی بخوانید یعنی با 110 یاعلی به گنج می رسید نه کم نه بیش .

حاج آقا زیارت امین الله را هم خواندند و مارا به خود سپردند که دردودلی کنیم با مولا و سرورمان امیرالمومنین حیدر.
حال و هوای خوبی بود . دلم که کمی صفا یافت و نماز زیارت را برای خودم و خانواده ام که خواندم ،رفتم و گشتی در حرم زدم . حاج آقا می گفتند که هر کدام از هجره های اطراف حرم مقبره ی یکی از علمای دین است . رفتم و گشتم و با اینکه اغلبشان بسته بود توانستم برای دو تن از این بزرگان فاتحه ای بخوانم و مقبره شان را زیارت کنم. آیت الله خویی و شیخ عباس قمی . البته مقبره آیت الله خویی باز بود و توانستم داخلش شوم و زندگینامه ی ایشان را که به زبان فارسی ! نوشته بودند خواندم . باز دوباره گشتی در اطراف حرم زدم و زیبایی های آن را دیدم که انصافا خیلی زیبا و معنوی و ویژه بود . یعنی با تمام حرم هایی که تا به حال دیده بودم تفاوت داشت . نه به مانند حرم حضرت امام رضا (ع) وسیع بود که در آن گم شوی نه آنقدر مانند حرم حضرت معصومه (س) ( البته قسمت قدیمی اش) گرفته بود که کمی سختت باشد. بالاخره خانه ی پدریمان بود دیگر .مکان ویژه ای بود با معماری کاملا ایرانی که می گفتند شاه نادر ایرانی که ابتدا سنی بوده با دیدن چند معجزه از آن حضرت ، شیفته ی او میشود و دستور می دهد این مکان مقدس را نوسازی کنند . بگذریم ولی ایرانی ها از اول عاشق اهل بیت (ع) بوده اید . دیگر معجزات حضرت علی برای نادر شاه بماند برای بعد .

گوشه ای راپیدا کردم و سوره ی نبا را خواندم چون در یکی از زیارات ، حضرت علی (ع) را نبا عظیم خطاب کرده بودند .

چشمتان روز بد نبیند روبروی ایوان طلا روی فرش نشسته بودم که ناگهان دماغ نامرد ما خون آمد و مجبور شدم به هتل که 2-3 دقیقه ای بیشتر با حرم فاصله دارد بیایم و بینی ام را بشورم و دوباره وضو بگردم و برگردم . حالا بشنوید قسمت جالب امروز را . نماز اول (مغرب) را به جماعت خواندیم . آن نماز که 3 رکعت بود و کامل ولی نماز عشا را سر رکعت دوم تمام کردم که ناگهان شندیم مکبر گفت : والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته. چی شد ؟ من می خواستم ادامه نماز را نماز قضای صبح که خیلی هم دارم بخوانم چرا تمام کرد؟ نگو به فتوای آیت الله سیستانی به دلیل اختلاف ائمه ی جماعت نجف با هم ، نماز های جماعت به امامت روحانی های ایرانی خوانده می شود پس هر عراقی که می خواهد ، نمازش را خودش ادامه دهد تا کامل شود . چند دقیقه بعد هم زیر پایم را نگاه کردم دیدم بله ، فرش نگین کرمان . با خودم گفتم دم عرب ها گرم اینا که همشون ایرانین . بله اینجا بیشتر شبیه حرم آقا امام رضا (ع) است . اینجا همه ایرانی اند . شنیدم صحن پشتی حرم را هم امسال ایرانی ها ساخته اند .

دیگر داشتم از حرم به سمت هتل بیرون می آمدم که دیدم یک جوان خوش ذوق ایرانی شروع کرده یه تنه بدون هیچ تجهیزاتی داره دم میگیره و سینه زنی رو درست روبروی ایوون طلای آقا شروع می کنه . اول 3-4 نفر همراهیش کردن و آخر 100-150 نفری نشسته بودند و سینه میزندن . جو خیلی خوبی توی حرم ایجاد شده بود . جوی کاملا ایرانی . ایرانیه محب اهل بیت و محب علی(ع) . یاد فیلم مختار نامه و سپاه ایرانی به فرماندهی کیسان ابوعمره – کیان ایرانی – افتاده بودم و به ایرانی بودنم افتخار کردم.

خلاصه برگشتم هتل و شام رو که مثل ناهار بود خوردم و بعدش هم جاتون خالی 3 قاچ هندوانه زدم و الانم روی تخت نشستم ودارم خاطره می نویسم . ایمان هم داره اسم اونایی که باید دعا کنه رو می نویسه تا کسی رو از قلم نندازه . کار خوبی است شاید من هم این کار رو کردم ،البته یکبار این کار رو تو مدینه کردم .

روحانی کاروان دو نقل از امام صادق(ع) کردند که یکیشان را گفتم و دیگریش این بود که : حضرت موسی در نجف کلیم الله شدند و حضرت ابراهیم در نجف خلیل الله شدند و به مقام امامت رسیدند  و ....

. ایشان گفتند به روایتی قبر 2 نفر از پیامبران بزرگ الهی کنار پیکر مطهر حضرت علی است . نوح (ع) و آدم (ع) . به روایتی هم 70 تن از پیامبران الهی .

 توی این شبهای قدر ما رو فراموش نکنیدا !!!

20 دقیقه ای می شود که در اتاق هامان در هتل جنه النجف مستقر شده ایم . حمام رفتیم و غسلی کردیم و وضو گرفتیم و نماز ظهر و عصر را خواندیم و قرار است ساعت 5 پایین هتل باشیم برای زیارت گروهی اولیه .

الحمدلله هتل ما چسبیده به حرم است و دیوار به دیوار آن. این یعنی ته صفا و اگرمرد این کار ها باشیم باید شبها تا ساعت 12 حرم باشیم و صبح ها ساعت 2:30 برای نماز صبح به حرم برویم چون اینجا اذان ساعت 3:30 است . هوا هم که جای همه خالی به شدت گرم است و خشک . من با دوستم ایمان از دانشجویان دکترای رشته ی برق دانشگاه که از اول همسفر بودیم اتاقی دونفره داریم و ایشان بنده را تحمل می کنند . هر کدام از زوار یک سیم کارت خریدیم به  مبلغ 11 هزار تومان که 6 هزار تومانش شارژ است . که جالب اینجاست باقی مانده ی حساب را هم به ریال خودمان نشان می دهد . J . در هر صورت صد رحمت به ایران خودمان که این همه هم ازش می نالیم . برویم ببینیم در زیارت اول چکار می کنیم . توکل به خدا .

( توی این عکس فکر کنم هتل ما دم اونجا باشه که سقفش آبیه )

دیشب توی مهران خوابیدیم و خستگی در کردیم . جایمان کمی تنگ بود و هوا هم کمی گرم ولی باز هم خوب بود و خوب خوابیدیم . صبح از خواب ساعت 7 بلندشدیم و وسایل رو جمع کردیم که به سمت مرز حرکت کنیم .

 

وقتی به مرز رسیدیم بعد از گذشتن از چند در و بازرسی تونستیم وارد خاک عراق بشیم . وقتی متنظر کنترل نهایی بودیم با یکی از دوستان صحبت می کردم . و می گفتم این عراق تا 600 سال آینده نفت دارد و مردمش به اندازه ی ارزنی غیرت و مردانگی و اتحاد ندارن . اگر تا 600 سال آینده فقط نفت بفروشه مردمش می تونن سال ها راحت زندگی کنند . ولی حیف که دست استعمار بالای سرشونه و رهبر و مقتدای واحد ندارند. البته من شنیدم حضرت زینب (س) این قوم رو نفرین کردن که هیچ موقع سروسامان نگیرند و رهبران خوب برآنان حکومت نکنند . باید هم در این حد خار و ذلیل بمانند و از پیشرفت هایی که در اطرافشان رخ می دهد عقب بمانند .

الان دیگه از مرز رد شدیم و تو خاک عراق هستیم . توی اتوبوس نشستیم تا نیروهای امنیتی بیایند و سه اتوبوس اخیر که ما هم یکیشان هستیم را بدرقه کنند تا نکند اتفاقی بیفتد . ظاهرا از اینجا تا نجف حدودا 5 ساعت راه است که در این میان باید ناهار و نماز را هم بخوریم و بخوانیم . ترتیب سفر فعلا به صورت : نجف - کربلا - کاظمین است که به ترتیب 3 و3 و1 روز در هرکدام خواهیم ماند . هنوز نام هتل هامان مشخص نشده است . ولی دو گزینه پیش رو داریم . الان بچه ها دارن صلوات پخش می کنن البته نه از بلندگو بلکه هرکسی چنتا صلوات نذر می کنه که بفرسته و به ائمه اطهار تقدیم کنه . هدف 14000 صلوات است ولی روحانی کاروان گفتن هرچه بیشتر بهتر ؛ درضمن گفتن اگر با   وعجل فرجهم   باشه افضل تر است .

حال که پای در دیار عراق گذاشته ایم کمی پنجره ی دلم باز شده است و نور باریکی به قلبم رسیده است . دیروز روحانی کاروان شعری می خواندند که در میانش می گفت : نام حسین (ع) بر قلب ما حک شده است . آری حالا که نور به قلبم رسیده است می بینم که در میان همه ی سیاهی های قلبم نقطه ای درخشان وجود دارد و آن هم محبت اهل بیت علیه السلام است . ولی باز هم می ترسم . می ترسم از لحظه ای که دیدگانم بر گنبد و بارگاه حضرت علی (ع) می افتد . نمی دانم در آن لحظه چه شوری در وجودم می افتد . از خدا می خواهم آتشفشان دلم آن چنان قلیان کند که چشمانم در حیرت اشکهاشان بمانند البته به قول روحانی کاروان اشک با معرفت . البته دیدن بنایی سنگین به خودی خود لطفی ندارد و به قول استاد راهنمای پیش دانشگاهیم : شرف المکان بالمکین . بلکه آن وجود حضرت است و آن فضا است که بوی خون ریخته بر پیشانی می دهد . جایی که من می روم جایی است که روزی اشرف مخلوقات خداوند بر آن پای نهاده است .

 

هنوز تو راهیم و همچنان در انتظار . نماز و ناهار رو در شهری نزدیکای همدان بودیم و حالا به سوی مرز حرکت می کنیم . در این میان روحانی کاروان به ما ملحق شدند و کمی برایمان صحبت کردند . در ابتدای سخنشون قسمت معروف زیارت عاشورا رو خوندند تا به اونجا رسیدند که می گوید : این زیارت را آخرین زیارت ما قرار مده . این همه سال بود که از دور زیارت عاشورا رو می خوندیم و وقتی به این قسمت از زیارت عاشورا می رسیدیم به احترام روی دو زانو می نشستیم و با امام حسین عشق بازی می کردیم . یادم می آید دوران دبستانم معلم پرورشیمان بهمان می گفت هر وقت به این قسمت از زیارت عاشورا رسیدید چشمانتان را ببندید و حرم امام حسین و ضریح شش گوش آقا رو تصور کنید . شاید اوون روزا برام تصورکردن ضریح شش گوش سخت بوده یا شاید هم برام سوال بوده که چرا اینطوریه ؟ ولی الآن ، همین الآن که توی اتوبوس نشستم و دارم می روم به سمت ضریح شش گوشه ، ذهن 10-12 ساله ام متتظر جواب است و ذهن 21 ساله ام دقیق جواب را می داند . پس کمی این دفترچه را ورق می زنم تا به انتهای آن برسم و این قسمت معروف زیارت عاشورا را یک بار با حضور قلب بخوانم ....

 

مسئول کاروان می گفت آمده است که هر روز حداقل یکبار زیارت عاشورا را در حرم حضرت بخوانیم و خیلی ثواب دارد و خیر دارد . آری دیگر باید هم برای امام شهیدمان این گونه احترام بگذاریم .

فعلا یاعلی

( امشب شب قدره پس دعا فراموش نشود )

اصلا تصورش هم برایم غیر ممکن بود . فکرش را هم نمی کردم طلبیده شوم . آخر این دوران جزء بدترین دوران زندگی معنوی ام هست . هیچ وقت انقدر از خداوند و ذکر او دور نبوده ام . دوران های زیادی بوده که چشم و دل پاک تری داشته بودم ولی الآن به هیچ وجه با آن زمان ها قابل مقایسه نیست . وقتی کارم درست شد با خودم گفتم چقدر این صاحبخانه باید مهربان باشد که کنون مرا با این همه سیاهی پذیرفته است البته هنوز هم نمی دانم طلبیده شده ام یا خیر . در واقع تا وقتی ضریح و گنبد آقا رو نبینم باور نمی کنم و مطمئن نمی شوم .

راستش من کارم خیلی سخت درست شد تا اون حد که آخرین روز ممکن پاسپورتم آماده شد . با یکی از بچه های مغازه با موتور رفتم دنبال پستچی و پاسپورتو ازش گرفتم و پست کردم برا آژانس . خیلی استرس داشتم . منم که خدای استرسم یعنی تو فکر هم می دونم که مطمئنا اتفاقی نمیوفته ولی دلم شور می زنه . اینجوریم دیگه ولی خودم راضیم .

به هر حال با کلی دوندگی که توی روز آخر داشتم پاسپورتو فرستادم و بعدش رفتم دنبال وام عتبات و الی آخر .

23 تیرماه قرار بود هیئت بره مشهدالرضا(ع) . مسئول هیئتمون بهم گفت هر وقت تکلیف کربلات معلوم شد بهم خبر بده مگر اینکه با ما مشهد هم بیای و زود برگردی ولی قسمت نشد . چه جوری بگم شاید لایق نبودم . خدا با خودش گفته زیادیش میشه اگر قبل از کربلا مشهد هم بره . راستش پارسال که با هیئت مشهد رفتم خیلی صفا کردم یا بهتره بگم بهترین سفر مشهدم بود . به همین دلیل هم خیلی دلم سوخت ولی چکار کنم دیگه خدا اینطوری خواسته .

خیلی موقع ها تو زندگیم شده که چشمام قفل شده و کلید گنجینه ی اشکم گم شده . نشون به اوون نشون که سنگین ترین روضه ها رو شنیدم و گریه کردن همه ی مردم رو دیدم و بازم فقط نشستم ونگاه کردم . آخرش هم وقتی به خونه اومدم دیدم دور جفت چشام قرمز شده و هیچ اشکی نریختم .

من اسم این حالت رو میزارم کور شدن دل و منحرف شدن فکر . من به این میگم دوری و غربت . وقتی تو مجلسی نشستی که همه دارن زار می زنن و گریه می کنن و تو هیچ این یعنی تو بین این آدما غریبه هستی . تو تو مال یه محله ای و اونا مال یه محله ی دیگه . نمیدونم درست فکر می کنم یا نه ولی فکر کنم اینها بخاطر کثیفی چشمه که اونم تاثیر میزاره رو دل که اوون عارف می گفت :

بسازم خنجری تیغش ز فولاد

زنم بر دیده تا دل گردد آزاد

الانم تو یه همچین حالتی هستم یعنی احساس می کنم کمی چشمم هرزه بین شده این یعنی دلم ناپاک تر شده و این یعنی دلم شور میزنه وقتی چشمم به پرچم حرم آقا میفته چکار می کنم. امیدوارم با قلبم گریه کنم .


جای شما خالی امروز ساعت 5:30 صبح از خواب بیدار شدم . البته پدرم ساعت 4:30 تمام چراغ ها رو روشن کرده بود و شروع کرده بود به درست کردن بساط صبحانه . صبح بلند شدم و نماز خواندم و حمام رفتم و یک غسل هم قبل از سفر به نیت زیارت کردم و صبحانه خوردم و به همراه خانواده راه افتادیم به سمت ترمینال غرب . قرارمون ساعت 7:30 صبح کنار مسجد ترمینال ( یا به عبارت بهتر پایانه ) بود . ساعت 7:20 کنار مسجد بودیم و تا ساعت 10 کم کم زائرا اومدن و ساعت 10:10 راه افتادیم . الانم توی اتوبوسیم و داریم میریم به سمت مرز .

هنگام خداحافظی مادرم گریه می کرد و پدرو خواهرم التماس دعا می گفتن . با خودم گفتم مسئولیت خیلی بزرگی روی دوشمه چون باید جای کلی آدم اونجا دعا کنم . حتی برای مردی که توی ترمینال شمارشو بهم داد و گفت تو حرم حضرت عباس بهش زنگ بزنم ظاهرا آقا رو کار داره و توی یک مشکل بزرگ افتاده و هرشب یادی از آقا می کنه . منم شمارشو گرفتم وان شا الله بهش زنگ می زنم . این یعنی مسئولیت . این یعنی باری که رو دوش منه . خیلی ها امید به دعای من دارن که آقا اجابت کنه . پس من مسئولم .

کربلا جایی هست که فعلا قسمت خیلی ها نمیشه . خیلی ها میگن اونجا هنوز جنگه و خطرناکه پس ما نمیریم بعضی ها هم میگن بریم توکل به خدا . ببینیم چقدر می تونیم توشه برداریم . یاد یک داستانی افتادم که شاید گفتنش خالی از لطف نباشه . می گن گروهی با یه بزرگی از محلی عبور می کردن که سراسر تاریکی بود و هیچ کس هیچ چیزی نمی دید . اون بزرگ بهشون گفت هرچه روی زمین است اگر بردارید ضرر می کنید و اگرهم برندارید ضرر می کنید . عده ای توشه برداشتند و عده ای هم طاقت خستگی حمل بار را نداشتند و این کار را عبس پنداشتند . از این منطقه که گذشتند نور پدیدار شد . آن ها که توشه برداشته بودند دیدند در دستانشان الماس های گرانهایی است و حسرت خوردند که ای کاش بیش تر برداشته بودند و احساس ضرر کردند . آن هایی هم که به خود زحمت این بار کوچک را نداده بودند احساس ضرر کردند و حسرت خوردند . احساس می کنم که کربلا فعلا همینطور است . اگر به هوای جنگ و سختی راه و ..... از آن دوری کنی ضرر کرده ای و اگر هم تمام چمدان هایت یا چه بسا تمام وجودت را لبریز از توشه اخروی کنی باز هم ضرر خواهی کرد چون بحر را نتوان در کوزه کرد . پس باید رفت و دید و توشه برداشت . ولی مهمتر از جمع آوری توشه حفظ آن توشه است که دزد ها بدنبال این الماس هایند . بله زمین کربلا و هوای کربلا و فضای آن الماس هایی گرانبها هستند و گل سرسبد آنها عباس است که بران است وبریده شده . خودش اگر به دل دشمن میزد سپاه حسین به فرماندهی علی اصغر پیروز کارزار دنیوی می شد ولی حیف این سرو گران بریده شد و کمر حسین (ع) شکسته .

خدا کند بتوانیم گوشه ای از این سختی ها که امامان کشیده است را جبران کنیم . اگر بتوانیم !!!!!

بسم الله الرحمن الرحیم

چند سالی بود دعا دعا می کردم طلبیده بشم برا کربلا . خدا قسمت کرد و امام حسین ما رو طلبیدو این تابستان مشرف شدم حرم آقا امام حسین . سفرمون دانشجویی بود و لطفش هم بهمین بود که اولین سفرم رو تنهایی برم . حالا بماند که چجوری قسمتم شد که برم .

توی سفر روزی یکی دوبار سررسیدی که جلدش منقش به چهره ی مقام معظم رهبری بود رو باز می کردم و هر چه دیده و شنیده و احساس کرده بودم داخلش می نوشتم . روز آخر که یه ورقی زدم این سررسید رو دیدم بله 60 - 70 صفحه ای شده . 

از اولش دوست داشتم یه همچین سفرنامه ای رو تو وبلاگم قرار بدم تا حداقل اونایی رو که تا حالا کربلا نرفتن هوایی کنم . توکل به خدا از امروز شروع می کنم به تایپ و اصلاح کردن و سعی می کنم تا آخر تعطیلات تمومش کنم . 

لحن نوشتارم توی سفرنامه همینجوریه که الان دارم می نویسم چون من نه نویسندم و نه متن نویسنده ها رو زیاد خوندم که بتونم مثل اونا بنویسم . صرفا اون وقایع رو براتون نقل می کنم . ان شا الله که بتونم دل همرو هوایی کربلا کنم . ما که خیلی حال کردیم .

مثل برنامه های تلویزیون الان وقتشه که بگم : متتظر نقد ها و انتقادات مثبت شما هستم :) . 

هر نظری داشتین خریدارم . 

التماس دعا