................خاکنوشتـ .......... ـه................

در اینجا یک خاک که از خاک زاییده شده و به خاک برمیگردد ، مانند باقی خاکیان ، سعی میکند خاکی بنویسد و بس

................خاکنوشتـ .......... ـه................

در اینجا یک خاک که از خاک زاییده شده و به خاک برمیگردد ، مانند باقی خاکیان ، سعی میکند خاکی بنویسد و بس

توی قرن بیست و یکمی

شنبه, ۲۷ آبان ۱۳۹۱، ۱۲:۳۰ ق.ظ

وارد هیات که میشوی ، اول چشمانت دنبال یک جای دنج میگردد . جایی که هیچ چشمی دنبالت نکند تا بتوانی خالصانه گریه کنی . اصلا اگر کسی ذل بزند توی چشمانت ، معذب هستی . نه این که خجالت بکشی ، بلکه فقط برای اینکه در دلت این ترس بیاید که نکند ریا بشود و بجای اینکه این دو دانه اشک نجات دهنده ام باشد ، مرا هل بدهد داخل جهنم و جهنم به خودی خود بد نیست ، چرا که هرچه میکشیم تجلی عمل ماست . جهنم بد است برای اینکه دور میشوی از محبوب . محبوب را که عمری پرستیده ای ، حالا به غبار پایش هم نمیرسی . محبوب ولی ، از این ها بخشنده تر است اصلا تو چرا باید با سابقه ی عمری سینه زدن برای حسین ، جایت جهنم باشد ، پس طرح این قصه از اساس اشتباه بود ، به شرط خلوص و بقا ، چشمی که بر حسین گرییده باشد ، سرخی آتش دوزخ را نمیبیند .

از اصل سخن دور شدیم ، وارد هیات که میشوی  دنبال جایی میگردی که مداح و سخنران را هم ببینی . اصلا همینکه شعاع چشمانت برسد به چشمان سخنران ، انگار حرفش را بهتر میفهمی . زمانی که سرت را پایین انداخته ای انگار دیگر نمیخواهی به سخنانش توجه کنی . مداح هم همینطور است . اصلا شاید نیمی از روضه از راه چشم منتقل میشود . بعضی چیز ها را باید دید ، بعضی چیز ها را باید شنید ، بعضی چیز ها را باید حس کرد ، باید بعضی جاها باشی تا بر عمق جانت بنشیند . تو چه میفهمی معنای از اشتر پیاده شدن را . باید پایت قدمگاه خواهرت باشد تا بزرگواری او را حس کنی . اصلا باید پای برادرت قدمگاهت باشد تا تکیه گاه بودن او را حس کنی ، اصل بودنش را حس کنی . باید حسین باشی که چون خاک کربلا را دیدی نوای کرب و البلا سر دهی . اصلا توی قرن بیست و یکمی میفهمی وقتی برادرزاده ات آب میخواهد ، دلت که میلرزد ، شاید خجالت بکشی از بی آبی .. ؟ توی قرن بیست و یکمی باید سکینه باشی ، باید رقیه باشی که نبود عمو را حس کنی و فریاد بزنی : دیگر آب نمیخواهم ، عمو برگرد . توی قرن بیست و یکمی تا به حال ستون خیمه ندیده ای که نبودش را حس کنی تا ببینی                          

             " آن خیمه ای که گیسو حورش طناب بود     شد سرنگون ز باد مخالف حباب وار "

توی قرن بیست و یکمی اما ، خودت را میبینی که میان روضه زار میزنی و اشک میریزی و امید داری این اشک پناه تو باشد . دردی که شاید زینب با آن همه بلایی که برش نازل شد ، نچشید ، درد توی قرن بیست و یکمی است . اینکه مملو از عشق حسین باشی و در میان هیات باشی و روضه خوان ، روضه میخواند و دیوار ها دارند فرو میریزند از شدت این ماجرا ولی قلب تو هنوز نرم نگشته است . هنوز داری چشمانت را قسم میدهی . دلت را فشار میدهی . تف و لعنت به همه جا میفرستی و به خودت ، که چرا چنین کردم و چنان ، چرا اینهمه گناه دلم را سنگ کرده است ؟ منی که انتظار این شب ها را میکشیدم که بمیرم برای حسین ، حالا چشمانم با من همراهی نمیکند ؟ در همین اثنا فکری به سرت میزند . آرام آرام زیر لب ، بدون اینکه کنار دستی ات بشنود ، دم میگیری ... حسین حسین حسین حسین قریب آقا ، مظلوم آقا ، ارباب بی کفن حسین ... نیاز نیست زیاد با خودت کلنجار بروی . چون اصلا " به ما نیست " که بخواهیم اشک بریزیم یا نه ! کافی است کمی خود را دلداری دهیم با ذکر یاحسین . ناگهان میبینی ، تویی که تا چند دقیقه پیش مرده بودی ، زنده شده ای . داری زار زار گریه میکنی ...

وقتی داخل هیات میشوی ، دنبال همدرد بگرد . به قیافه ی آدم ها خوب نگاه کن – نه ظاهرشان ، بلکه به عمق وجودشان نظاره کن- و کنار کسی بنشین که سینه سوخته باشد . حتی اگر ترس از ریا داشته باشی ، حتی اگر چشم در چشم سخنران و مداح و روضه خوان هم نباشی ، وقتی صدای گریه ی کنار  دستی ات گوش تو را لبریز کرد لاجرم دلت نرم میشود . یکهو میبینی موهای بدنت سیخ میشوند ، این یعنی روحت دارد پرواز میکند به روضه ی حسین . دیدی ،  اصلا " به ما نیست " که در چه سطحی از ایمان باشیم . کسی دیگر وسیله قرار گرفته است . کم کم که گریه ات میگیرد ، تو میشوی وسیله ای برای جاری شدن آن یکی کنار دستی ات و این داستان تا آخر هیات ادامه خواهد داشت . با یک کار گروهی همه با هم رهسپار کربلا میشویم .

بعد از 1400 سال داری تاریخ کربلا را ورق میزنی . داری روایت ورود به دشت کربلا میگویی .

از سر و روی این دشت ، واهمه میبارد . ترس از تو جدا شدن ، بیا برگردیم حسین ! این گفته ات حسین را دگرگون میکند ...

  • شنبه, ۲۷ آبان ۱۳۹۱، ۱۲:۳۰ ق.ظ
  • محمد محسن بزازان

نظرات  (۲)

  • کنار دستی هیات
  • ..... توی قرن بیست و یکمی تا به حال ستون خیمه ندیده ای که نبودش را حس کنی تا ببینی .....




    عالی
    سلام
    باعرض پوزش من این مطلبو به طور کامل در وبلاگمون کپی کردم
    انشاالله که راضی باشید
    اجرتان با آقا


    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی