................خاکنوشتـ .......... ـه................

در اینجا یک خاک که از خاک زاییده شده و به خاک برمیگردد ، مانند باقی خاکیان ، سعی میکند خاکی بنویسد و بس

................خاکنوشتـ .......... ـه................

در اینجا یک خاک که از خاک زاییده شده و به خاک برمیگردد ، مانند باقی خاکیان ، سعی میکند خاکی بنویسد و بس

جاذبه ی حسین

شنبه, ۲۷ آبان ۱۳۹۱، ۱۱:۴۶ ب.ظ

اصلا همینکه دو قطره اشک میریزی برای حسین ، خالی میشوی . گریه های دنیایی سنگین ترت میکنند . فکرت را خسته میکنند ولی همینکه در  غم حسین گریه میکنی ، فکرت آزاد میشود . دیگر میتوانی با عشق همه ی مسئله های حل نشدنی دنیا را حل کنی . همین که با موهای خیس ، صورت بارانی از در هیات خارج میشوی ، انگار روی ابرها راه میروی . اینجا دیگر قوانین اجباری نیوتون روی تو اثر نمیکند . جاذبه ای بزرگتر تو را گرفته است و به سوی خود میکشد . اصلا دیگر شتاب جاذبه ی زمین ، کفاف وارستگی تو را نمیدهد ، رها شده ای ! اصلا قلبت آرام شده است فقط بخاطر یک اطمینان . اطمینان به این که دو قطره اشک ریخته ای . همه ی تلاشت این است که حداقل چند روزی این اشک ها را پیش خودت نگاه داری . سرت را پایین انداخته ، زیر لب ذکر شور را تکرار میکنی . انگار نه انگار همیشه این مسیر را با ماشین میرفتی ، پیاده رهسپار خانه میشوی ! در راه نه صدای داد و بیداد پیرزن همسایه بخاطر گران شدن شیر را میشنوی و نه دعوای مرد غریبه با آن یکی غریبه تر که چرا جلویت را ندیدی و چراغ راهنمای ماشین من را شکاندی ! شاید اصلا نشنوی صدای آهنگی را که از ماشین بعضی خدا نشناس بلند میشود . بعضی اوقات باید نشنید ، بعضی اوقات باید ندید ، بعضی اوقات باید نگفت . باید نگفت پدر پدر پدر که یکهو سیلی محکمی زیر گوشت ننشیند که بعدش سرت گیج و ویج بخورد و تو هم مبهوت بشوی . عمه ات فریاد زند ! چندی بعد نه گوش تو یارای شنیدن دارد و نه صدای عمه ات جوهره ی گفتن . لاجرم درگوشی با هم نجوا میکنید . شاید در گوشی با هم گریه میکنید . شاید در گوشی پدر پدر میکنی ... بعضی اوقات نمیشنوی ، از درد زیر گوشی ...

توی قرن بیست و یکمی ، شاید تصوری از چوب خیزران نداشته باشی ، ولی اگر فرزند شهید باشی ، آنهم دختر باشی ، آنهم عمری از تو گذشته است و انتظار پدرت را میکشی .. آنگاه که نعش چند تکه ی پدرت را جلویت میگذارند ، روی بدن پدر می افتی . دانه دانه استخوان هایش را لمس میکنی . اصلا شاید استخوان دستش را برداری ، روی سرت بکشی . تو که دلت برای نوازش کردن های پدرت تنگ شده ، شاید بخواهی پدرت موهایت را شانه کند . ولی از پدر همین چند تکه زیرخاکی مانده است . با همین ها نجوایی میکنی . عمری از تو گذشته است ، از دل برود هر آنکه از دیده رود ... تو دیگر با دیدن استخوان های بی نشان پدر ، خاطره ی چند روز پیش برایت زنده نمیشود . چند تکه استخوان تو را هواییه گوشواره هایی که پدر خود به گوشت آویزان کرده نمیکند . دلت هوای موهای بلندت را نمیکند که پدر با تمانینه ، شانه شان میکرد .تو لب های صد چاک و ارغوانی پدر را نمیبینی . وقتی پدرت قرآن میخواند کسی با چوب خیزران به جان لبهایش نمی افتاد . تو هیچ وقت صورت پدرت را خون آلود ندیدی . تو بزرگ شده ای ...ولی من از دختری میگویم که همه ی زندگیش پدر است . رقیه که دیده بود حسین با چه لطافتی دختران مسلم را دلداری میدهد ، حالا به پدری رسیده است که باید نوازشش کند . رقیه ولی ، همین که بابا را میبیند ، چند باباجون باباجون میگوید و تمام . همه ی خواسته های یک دختر سه ساله خلاصه میشود در سر آشفته ی پدر ....

از هیات که بیرون میآیی ، همین که سرت را پایین انداخته ای ، احساس میکنی همه دارند نگاهت میکنند . سرت را چنان پایین نگاه میداری که کسی سرخی چشمان خون بارت را نبیند . آرام از کنار کوچه عبور میکنی . اصلا "به ما نیست" ، قبر حسین در قلب های دوست دارانش است ، جاذبه ی حسین سرت را بسوی قلبت میکشد . حسین در قلبت ، بسیار بزرگ گشته است ، بسیــــار!

 

 

  • شنبه, ۲۷ آبان ۱۳۹۱، ۱۱:۴۶ ب.ظ
  • محمد محسن بزازان

نظرات  (۱)

بسیــار .....
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی