................خاکنوشتـ .......... ـه................

در اینجا یک خاک که از خاک زاییده شده و به خاک برمیگردد ، مانند باقی خاکیان ، سعی میکند خاکی بنویسد و بس

................خاکنوشتـ .......... ـه................

در اینجا یک خاک که از خاک زاییده شده و به خاک برمیگردد ، مانند باقی خاکیان ، سعی میکند خاکی بنویسد و بس

هر سال داریم با محرم بزرگ میشویم

سه شنبه, ۳۰ آبان ۱۳۹۱، ۰۱:۳۱ ق.ظ

هر سال داریم با محرم بزرگ میشویم . از کودکی مان خاطره داریم تا همین چند ساعت پیش . از دیروز هایی که از غم حسین ، سرزنده می شدیم ، تا امروز هایی که با غم حسین زنده میشویم . اصلا اگر غم اباعبدالله را از ما بگیرند ، خالی می شویم ، پوچ می شویم . آبی هستیم که در ظرف حسین شکل گرفته ایم . کوزه ی دل ما را در کوره ی عشق حسین خشک کرده اند . رنگ بیرق حسینی بر در و دیوار قلبمان زده اند . اصلا نمیتوانیم حسینی نباشیم . حسین در رگ و ریشه ی ما جاری گشته است . باید بوسید دست مادر را که با ذکر حسین حسین شیرمان داد . باید بوسید دست پدر را که دستمان را گرفت و قدم به قدم شیوه ی حسینی زیستن به ما آموخت . پدر و مادر ، دلمان را آشنا کردند با پرچم و علم اباعبدالله . شیوه ی حسین حسین گفتن را برایمان هجی کردند که " بگو ح سین ، زی نب ، عب باس ، ع لی اک بر ( این یکی نمیدانم چرا انقدر تکه تکه شده است ) . پسرم وقتی اسم حسین را شنیدی ، سرت را پایین بنداز ، دستت را بر دیدگانت گیر و زیر لب تکرار کن حسین " . مشق زندیگمان دادند با سر خط حسین ! پدرهامان به ما نوکری آموختند . "پسرم در کار کردن برای اباعبدالله ناز نکن ، شل نباش ، بهانه نیاور ، هر چه از دستت بر می آید انجام بده ، از در هیات که داخل میشوی ، مولایت ایستاده است و تک تک اعمالت را نظاره میکند ، چایی بردنت را میبیند ، غذا دادنت را میبیند ، حتی وقتی ظرف میشویی ، گریه های ریز ریزت را هم میبیند . پسرم نکند که لحظه ای از خدمت برای حسین غافل شوی که اگر غافل شوی ، از تو نمیگذرم " . هرچه داریم از پدر و مادری داریم که مارا حسینی و زینبی بار آوردند . یادمان باشد ، برای اباعبدالله که کار میکنیم ، مولایمان ما را می پاید ، اصلا آنهنگام انگار بیشتر حواسش به ماست ، هنگام کار برای حسین ، همه را دعا کنیم . در راس دعاهامان ظهور مولا ، صاحب الزمان ، بعدش هم رستگاری پدر و مادر . آنها همانگونه که به ما راه رفتن آموختند ، مارا عاشق نیز کردند ، از همان کودکی شدیم ، عاشق ثار الله .     

پدرهامان به ما چایی هیات نوشانیدند . مادرهامان غذای نذری لقمه کردند و در دهان ما گذاشتند . پدرهامان ما را روی دوش میگذاشتند تا ببینم ، آن جلو تر ها سینه زن ها چگونه سینه میزنند . اصلا همان روز ها بود که سینه زدن را آموختیم . مادرهامان به ما یاد دادند که وقتی موقع گریه میشود ، سرت را پایین انداخته ، چفیه یا چادرت را روی سرت بندازی و مثل مادر فرزند مرده ، زار زار گریه کنی . مادر ها به ما یاد دادند که چگونه غریبانه گریه کنیم . پدرم وقتی دستم را گرفته بود و بر سینه ام میکوبید ، همه ی آرزویش این بود که سینه زن حسین شوم . میان دار هیات های حسین ، سینه سوخته ی روضه های حسین !

اصلا "به ما نیست " که همت پدر و مادرمان و لطف مولایمان در همه تنیده اند و قلبهای قرن بیست و یکمی را از شوره زار ثروت و تکنولوژی بیرون کشیده اند و گذاشته اند وسط روضه ی حسین ! میتوانستی آنسوی تگزاس متولد شوی و شهره ی هفت تیرکش های شهر شوی و افتخارت میشد شلیک کردن به سیب روی سر رفیقت که آرام ایستاده و لرزه بر اندامش افتاده و خدا هم که ندارد ، خداخدایی بکند و دعای بکند و تو هم که لابد خدایی نداری که بسم اللهی بگویی و ذکر بگویی و شلیک ! همه اش میشود شانس و احتمال . البته اینطور ها هم نیست ، قرن بیست و یکمی چه در قلب تگزاس باشد ، چه در میان عزاداران شب و روز زنده دار زنجان ، اگر حسین بخواهد ، حسینی میشود . باز هم تاکید میکنم که اصلا  "به ما نیست " که چه بخواهیم . عزای حسین جبر مطلق است . هیچکس به خودی خود هیات نمیرود ، مارا به سوی عزای حسین میکشانند .

--

تویی که آنسوی دنیا ، سال به سال ، درست دهه عاشورا برنامه ی تفریحاتت را میچیدی و میرفتی عشق و حال ، حالا امسال که عاشورا ایران هستی ، اباعبدالله تو را کشانده است که یک ظرف ، غذای هیاتی بگیری ، همین که 10 دقیقه دم در ایستاده ای منتظر غذا ، همین که به 10 دقیقه ی پایانی هیات رسیده ای ، همین که 10 دقیقه است داری حسین حسین میشنوی ، همین که 5 دقیقه است که بی اختیار زیر لب حسین حسین میگویی ، همین تو را بس است . نمک سفره ی حسین را خورده ای ، امید به رستگاری از تو فوران میکند ...

--

خیلی هامان به هیاتی خاص خو گرفته ایم . اصلا سال های عمرمان را که مرور میکنیم ، یکی یکی خاطراتش را دوست میداریم . هیاتمان که عوض میشود ، اول غریبی میکنیم ، بعد از چند روز شاید عادت کنیم به این تغییر . عمری است داریم با هیات های حسین بزرگ میشویم !

--

وقتی پدرت را خیلی زود از دست داده باشی ، با این همه محبتی که عمویت دارد ، مثل پدرت دوستش میداری . اصلا شاید بعضی اوقات بی اختیار بابا هم صدایش بزنی . یتیمی که دست پدرانه بر سرش باشد ، پدر هم نباشد ، عیبی ندارد ، عمو باشد ، همین او را بس است . عمو آنچنان با تو صمیمی است که اصلا بی پدری را احساس نمیکنی . چنان تو را در آغوش میکشد که انگار فرزند خود را بغل کرده است . چنان با محبت با تو سخن میگوید که همه ی غصه ی بی پدری را فراموش میکنی . سایه ی چنین عموی از سرت کم نشود عبدالله بن حسن . عبدالله هیچ کس را نداشت جز عمو و قاسم و عمه جان زینب . قاسم که هوایی شد ، دست و پا گیر عمه جانم هم نشوم بهتر است .

عمویی که عمری سایه اش بالای سرت بود ، حالا تو سایه بانش شده ای . دستت را مقابل جرقه ی شمشیر دشمن گرفته ای که مبادا اشعه خشمگینش صورت عمو را بسوزاند . چنان بر سر دشمن فریاد کشیده ای که انگار علی اکبر زنده شده و از پدرش دفاع میکند .

عمو اما ، همینکه دست از پوست آویزان شده ی تو را میبیند ، شاید میخندد . اصلا خیالش راحت شده است . برادر جان ، این هم گلی که به من سپرده بودی ، الوعده وفا ...

  • سه شنبه, ۳۰ آبان ۱۳۹۱، ۰۱:۳۱ ق.ظ
  • محمد محسن بزازان

نظرات  (۱)

  • مهدی منصوریان
  • ما هم مثل کوفیانیم
    اهل کوفه دعوتنامه فرستادند، نه یکبار و دو بار، نه یک نامه و دو نامه. آنقدر فرستادند که حسین(علیه السلام) احساس نیاز کرد. امام زمانشان را دعوت کردند ولی چون آماده نشده بودند، شانه خالی کردند و ....
    روزی چند بار به امام زمانمان نامه می دهیم؟ نامه ای با عبارت «اللهم عجل لویک الفرج!» با این همه دعوتنامه که فرستادیم، فکر میکنی آمادگی هم داریم...
    اگر آمادگی بود که این نبود وضع نمازمان، این نبود وضع روزه و حجاب و خمس و ...
    اللهم عجل لولیک الفرج
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی