................خاکنوشتـ .......... ـه................

در اینجا یک خاک که از خاک زاییده شده و به خاک برمیگردد ، مانند باقی خاکیان ، سعی میکند خاکی بنویسد و بس

................خاکنوشتـ .......... ـه................

در اینجا یک خاک که از خاک زاییده شده و به خاک برمیگردد ، مانند باقی خاکیان ، سعی میکند خاکی بنویسد و بس

احلی من العسل

چهارشنبه, ۱ آذر ۱۳۹۱، ۱۲:۳۰ ق.ظ

اصلا سال به سال برای هیات رفتن جوش میزنیم که بگوییم ، حسین جان ، هیات تو احلی من العسل ماست . اصلا سینه زدن برای تو انتهای آمال و آرزوهای ماست . جان دادن زیر فشار روضه های تو ، سعادت ماست . اصلا همین که بی خود شویم از مستی قدح شراب روضه هایت ، تازه به اول هوشیاری رسیده ایم . همین که بمیریم زیر بار غمت ، تازه زنده گشته ایم . اصلا همه ی عاشقانت همینگونه اند . همه در تقلای جان دادن برای تو ، سرگردانند . این در و آن در میزنند که برای تو جان دهند . آن یکی مادرش را قسم میدهد که مادر جان تو اذن رفتن از حسین برایمان بگیر . آن یکی دل به دریا زده ، از دستان خسته ی عمه زینب می گریزد و خود را به تو میرساند . آن یکی با این که کهن سال است ، شبانه رهسپار کاروان نیمه جان تو میشود . آن یکی هم همه ی دنیایش ، همه ی سپاهش ، همه ی ابهتش را گذاشته به رسم ادب سر افکنده به سوی تو شتابان گشته است .

اما اینکی ، اهل دلبریست . تو داری داستان شهادت یک یک یارانت را میگویی ولی چشمان نگران قاسم ، دارند نگاه تو را دنبال میکنند . منتظر است که بگویی قاسمم تو اینگونه به مسلخ عشق میروی و چنین میشود و چنان ...

همین که چشم حسین از تو عبور میکند ، دلت خالی میشود از هرچه امید است . نامه ی پدر را آورده ای که بر حسین عرضه کنی و این نامه براتی است برای جان دادن در راه حسین ، برات شیدایی !

همین که از زبانش ، جمله ی احلی من العسل را میشنوی ، تمام قد کشیده ی قاسم از جلوی چشمانت عبور میکند . بدن کوبیده شده ی قاسم را در آغوش میگیری . بویش میکنی ، بوی یاس میدهد ! شیره ی وجودش بیرون زده ، دشت را یاسی کرده است . اصلا قاسم انگار به تنهایی همه ی مصائب اهل بیت را به دوش میکشد ، حتی درد هایی که در انتظار خودت است .  بدن نحیف و کوبیده ی قاسم را نظاره میکنی . قاسم اما ، هنوز جان دارد . میخواهد بگوید از شیرینی عسلی که تو به او خوراندی . حتی میخواهد تشکر کند از تو بابت این همه مهمان نوازی و خوان سالاری . ولی دیگر لب و دندان و گلویی نمانده که اسمت هجی کند ، باید دوباره جان دهی اکنون به قاسمت اما  ...

حسین جان ! غلام سیاه قرن بیست و یکمی ات رویش اگرچه سیاه نیست قلبش بس کدر شده است . پناه آورده است به بارگاه ملکوتی روضه هایت . ذهنش تصویر گر لحظات پر پر شدن یاران و اهل بیتت است . سلول سلول های وجودش دارند کدورت ها را زیر پرچم سیاهت قایم میکنند . تا به تو برسند . خریدنی که نیستم ، دلم رایگان رایگان است . اصلا دلم را بگیر بده دست علی اصغرت تا با آن بازی کند . پوستم را لباسی کن شایسته ی رقیه ات ، شاید در کوران سرمای شبهای خرابه ، گرمش کند . حسین جان وجودم اما ، راهی به سوی تو میخواهد . راهی یکطرفه ! حسین جان، جانم را میان روضه هایت بگیر ، وقتی پهنای صورتم خیس شده از نم اشکت ...

حسین جان ، از خاک چه بر می آید جز تر شدن ، تر از باران رحمت اشک های حسینی ، خیس رحمت خدا ... خاک دلم گل شده است ، از گل وجودم کبوتری بساز ، بفرست مرا بالای گنبدت ، تا طواف کنم تا ابد این میعادگاه عاشقان را . شاید هر عابری که مرا ببیند ، زیر لب دعایی کندم . دعا کند که منم روزی انسان شوم و باز به دست با برکتت خاک شود گل ، گل شود کبوتر و باز و باز و باز ....

حاضرم بار ها برایت بمیرم و زنده شوم فقط به امید باز دیدنت ... حسین جان روحی لک الفداء !

  • چهارشنبه, ۱ آذر ۱۳۹۱، ۱۲:۳۰ ق.ظ
  • محمد محسن بزازان

نظرات  (۱)

قرن بیست و یک...
قرن ریا و دو رویی و غلط و غلط و غلط...
امام مهربانم!
مگذار قرن بیست و یکی بودنمان، کار دستمان دهد...
بگذار تا ابدِ زندگیمان، محرمت را، شیدایی کنیم...
بگذار...
...
اسم وبلاگتون رو تو ذهنم با عنوان "شیدایی" ذخیره کردم...
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی