................خاکنوشتـ .......... ـه................

در اینجا یک خاک که از خاک زاییده شده و به خاک برمیگردد ، مانند باقی خاکیان ، سعی میکند خاکی بنویسد و بس

................خاکنوشتـ .......... ـه................

در اینجا یک خاک که از خاک زاییده شده و به خاک برمیگردد ، مانند باقی خاکیان ، سعی میکند خاکی بنویسد و بس

ذبح عظیم

پنجشنبه, ۲ آذر ۱۳۹۱، ۰۱:۰۲ ق.ظ

توی قرن بیست و یکمی شاید هیچ تصوری نسبت به عباس نداشته باشی ، چرا که عباس های شهر تو اغلب دوپینگی هستند و لباس های چسبان میپوشند و همه ی افتخارشان ابعاد هیکلشان است . خیلی هاشان هیچ بویی از ایمان و وفا و ادب نبرده اند . خیلی هاشان پز قرص هایی را میدهند که بازوانشان را عریض کرده ، بی آنکه قدرتی درشان باشد . آری زمانه ی تو بد زمانه ایست . کمتر کسی از قدرتش برای دین استفاده میکند ، آنهم که از دین دفاع میکند ، با چاقو به جانش می افتند و شهیدش میکنند . توی قرن بیست و یکمی اما ، کودک زیاد دیده ای . کودک چون از شکم مادرش خارج میشود ، پاک است و پاک . ذره ای کژی در خلقتش نمیبینی . نه خاک گناه بر بالهایش نشسته و نه اثر گناهان مردم ، سستش کرده است . مثل خودرویی میماند که تازه از کارخانه خارج شده . موتورش سالم سالم است . جداره هایش هم محکم و پیچ هایش همه سفت شده اند * . نوزادها اغلب یک منش و روش و اندازه و بشره دارند . نه هیچ کدام آنقدر بزرگ اند که ازدائره ی نوزاد بودن خارج شوند و نه آنقدر کوچک که از رسته ی انسانیت خارج باشند . فرقی هم نمیکند که نوزاد امروز بدنیا آید یا 1400 سال پیش . اصلا دوره ی نوزادی تنها دوره ای است که از ابتدای خلقت انسان هیچ فرقی نکرده است . تنها سیر کننده ی نوزاد شیر مادرش است و آرام کننده ی او خوابیدن در آغوش پدرش . بی هیچ دغدغه ای ، صرفا گریه میکند ، میخندد ، شیر میخورد ، میخوابد . نه از او کسی را ضرری میرسد و نه حق کسی را میخورد . حتی از فرط مظلومیتی که از پاکی اش نشات میگیرد ، هیچ کس به خود اجازه ی آزار و اذیت او را نمیدهد . همه دوستش داشته ، محبتش میکنند . حال میخواهد نوزاد قرن بیست و یکمی باشد ، یا میخواهد نوزاد 1400 سال پیش باشد .

چند شب پیش در احوالات هیات رفتن هامان توصیه داشتم . گفتم اگر گریه ات نمی آمد ، سرت را پایین گرفته ، زیر لب چند بار ذکر حسین حسین را زمزمه کن . روضه ی علی اصغر این را هم نمیخواهد . همین که او را تصور کنی ، تو را کافیست . چشمانت را ببند ، کودکی را تصور کن ، شش ماهه . حال او را در آغوش پدر بخوابان ... بگذار حسابی خوابش ببرد . همین که خوابش برد تازه مرثیه شروع میشود . تیر های سه شعبه ، قطرشان شاید ، اندکی از پهنای گلوی شش ماهه ی ذهنت بیشتر باشد . گلوی شش ماهه آنقدر باریک است که در مقابل سه شعبه طاقت نمی آورد . پوست شش ماهه آنقدر نازک است که ، که توان مقابله با سه شعبه را ندارد . حال دستت را زیر سر شش ماهه ی خیالت بگیر . دست دیگرت را بر کمر شش ماه نگاه دار . شش ماه را بالا بگیر آنقدر که همه او را ببیند . شش ماهه ات را در حال استسقا تصور کند . آب بدهی میمیرد ، آب هم ندهی میمیرد . همین که بالا گرفته ای ، سپاهی را در نظر فراهم کن . از ایشان آب بطلب . آهای حرملة بن کاهل ، سه شعبه آماده کن و بیا بساط روضه ی ما را فراهم کند . بکش کمان جهنمی ات را تا جایی که میشود . پرتاب کن تیر سه شعبه ات را که بسوزانی دل خون خدا را . تو شده ای ثار الله قصه ات ، تصور کن . ولی نه ، تو یارای حسین بودن را نداری . این حسین است که خون علی را به آسمان هدیه میکند . این حسین است که تیر از دست و گلوی اصغرش بیرون میکشد . این حسین است که با قلاف شمشیر برای اصغر قبر میکند . تو ولی ، تا کودک خیالی ات ، تکه تکه میشود . میشکنی ، نابود میشوی . خم شده کودک  خیالت را روی زمین میگذاری ، رهایش میکنی ، حال میان هیات ، بر سر و صورت خود میزنی که ای وای غریب حسیــــــن .... مظلوم حسیــــــن .... . بین تو و کودک خیالی ات شاید هیچ الفت و محبتی نباشد . اما پدر ،  کودکش علی اصغر هم اگر باشد ، شش ماه هم بیشتر او رو ندیده باشد ، نمیتواند او را اینگونه نظاره کند . اما حسین سینه سوخته تر از این حرف هاست . حسین همه چیزش را برای دین خدا داده . حسین علی اکبر داده است ، علی اصغر که سهل است ...

اما رباب فقط همین یک علی را دارد . همه ی امیدش بعد از خدا و حسین همین کودک نیمه جانش است . نه علی اکبری داده نه عباسی نه قاسمی ، فقط همین یکی . اما باز هم بروی حسین نمیآورد . اصلا حسین جان ، بند قنداقه ی علی را محکم کرده بودم که آماده ی رزم برای تو  شود . حسین جان ، به علی آموختم که نترسد از دشمن ، نلرزد از تنهایی ، هیچ گلایه نکند از این ذبح عظیم . حسین جان ، رباب به فدایت ، من اصغر شش ماهه ام را اسماعیلی تربیت کرده ام . آنجا که خدا میخواهد سر بریده ببیندش ، الامر امرک . اصلا من که باشم در برابر سخاوت تو ؟ تو که علی اکبر داده ای و عباس داده ای و قاسم . حسین جان ، فقط بگذار من با کودکی خیالی ام تنها باشم . بگذار گهواره ی خالیش را تکان بدم ، بگذار نبودش را احساس نکنم .

باشد رباب مرثیه ی خود تمام کن ، بس کن دل حسین تو کمتر کباب کن ، اصلا برو کنار خیمه بنشین ، با کودکی خیالی ات صحبت کن . تو که دیگر تحمل غم رباب را نداری ، بیش از این روضه ی باز نمیخوانی . نمیگویی که بعد از تو چه بر سر این خیمه و آن گهواره می آید ، بگذار دلش خوش باشد ، طفلی مادر است دیگر ، مادر شهید ...

عاری ، روزگار تو هرچه به خود ندیده باشد ، کودک زیاد دیده . کودکی که زیبا میخندد ، آرام میگیرد ، قشنگ حرف میزند ، زنگ صدایش آرامت میکند . حق هم دارد ، اینهمه فرزند را یکباره از دست داده است . اصلا "به او نیست" مادر است دیگر ...  

 




---

* البته این روز ها بعضی کارخانه های ماشین بی سپر تحویل میدهند ، شاید انتخاب سپر را به سلیقه ی خودت گذاشته اند .

 

 

  • پنجشنبه, ۲ آذر ۱۳۹۱، ۰۱:۰۲ ق.ظ
  • محمد محسن بزازان

نظرات  (۱)

  • متی ترانا و نریک
  • . . .
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی