................خاکنوشتـ .......... ـه................

در اینجا یک خاک که از خاک زاییده شده و به خاک برمیگردد ، مانند باقی خاکیان ، سعی میکند خاکی بنویسد و بس

................خاکنوشتـ .......... ـه................

در اینجا یک خاک که از خاک زاییده شده و به خاک برمیگردد ، مانند باقی خاکیان ، سعی میکند خاکی بنویسد و بس

الماس برنده ی بریده شده

شنبه, ۴ آذر ۱۳۹۱، ۰۱:۱۱ ق.ظ

صحنه ی کربلا و روز عاشوراست . یاران حسین یک به یک به دیدار رسول الله شتافته و قرین رحمت الهی شده اند . یک بنی هاشم مانده است و یک عباس . یک عباس مانده است و تشنگی کودکان حسین . چند کودک مانده اند و خیمه ی آب . زمین هم دیگر نمناک نیست که حاجت گرما را روا کند . تو که همواره رسم ادب را به جا آورده ای ، از فرزندان حسین خجالت میکشی . اذن رفتن میگیری و راهی میشوی ، حسین تا میانه راه تو را همراهی میکند . میروی به سوی آب ...

اینجا ولی ، زینب برایت و ان یکاد میخواند و دعا دعا میکند که برگردی . عباسم ، دست خدا به همراهت ، نشود که برادرم را تنها بگذاری . ای برادر رشیدم ، نشود خیمه ها را بی ستون بگذاری . برادر غیورم ، فکری هم به حال خیمه ها بکن . امید برادرم ، رفتی به سلامت ولی زود برگرد . بی تو حسین جان میدهد . خواهرت همچنان که استاده ، گر معطل کنی تو ، جان داده ! هی به دور خیام میگردد ، دشمنت پشت آن نه استاده ...

عمو جونم ، یکم برایم آب بیاور که لب تر کنم . عموی عزیزم ، اگر آب میسر نشد ، مهم نیست ، خودت بیا . عمو جان تو اگر نباشی ما میترسیم . ما از گودی قتلگاه میترسیم . ما از آتش و خیمه گاه میترسیم . عمو عباس ، نکند پرچم ات ز دوش افتد ،  بعد از آن مشک از لبت افتد . عموی نازنیم ، کاش قبل از رفتن کمی کنار ما بنشینی . تو آرامش قلب مایی ...

رباب زیر لب : الله لا اله الا هو الحی و القیوم ، لا تاخده سنته و لا نوم ، له ما فی السماوات و ما فی الارض ...

انا ابن العلی المرتضی ....

انا ابن الحیدر الکرار ....

ای آب ، تو که مهریه ی زهرا بودی ، دوستان پسر فاطمه از راهی دور ، به شتاب ، وصل کردند قدم ها به حسین ، پس چرا راه خودت را تو به دشمن بردی ؟ تشنگی بر پسر فاطمه فائق آمد ، دست در دست تو ، پیوسته شده تشنگیم ، آب بر آب بریزم اکنون ، مادرم یاد نداد ، که بدون پسر فاطمه یک جرعه از این آب خورم ! مشک در مشک زنم ، با تمام دل و جان ، سر اسبم به سوی خیمه عشاق کشم و شتابان برم سوی حسین ، شاید این آب کمی از عطش طفل رباب رفع کند .

 مشک بیدار شد از آب روان ، تازه شد چاک سر مشک ز آب ، مشک و آب هردو به یک قول قسم میخوردند ، تا که عباس رسد بر خیمه ، قسم میخوردند . ای برادر وقت شیدایی شده ، تیر هم گر زد تو را ، باشد ، بگویم تیر را ، خود لگام من نگه دار ، تا نریزد آبرو ...

پسرم ، عباس ، پسرم ، عباس ، پسرم ، عباس ، پسرم ، عباس ، پسرم ، عباس ، پسرم ، عباس ، پسرم ، عباس ، پسرم ، عباس ، پسرم ، عباس ...

یا اخا ادرک اخاک ...

ای برادر ، بعد تو وای به حال خواهر ، من که خود رفتنی ام ، کمرم بشکسته ، تو کجا میروی ای یار ، علم بشکسته ...

ای برادر ، مادرت آمده بود ، سر نهادم به برش ، حیف چشمان من اینبار مرا ، خیر نداشت ، سوی دیدار رخش این سر بی چشم نداشت !

قمر به قمر پیوست ...

 

  • شنبه, ۴ آذر ۱۳۹۱، ۰۱:۱۱ ق.ظ
  • محمد محسن بزازان

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی