................خاکنوشتـ .......... ـه................

در اینجا یک خاک که از خاک زاییده شده و به خاک برمیگردد ، مانند باقی خاکیان ، سعی میکند خاکی بنویسد و بس

................خاکنوشتـ .......... ـه................

در اینجا یک خاک که از خاک زاییده شده و به خاک برمیگردد ، مانند باقی خاکیان ، سعی میکند خاکی بنویسد و بس

عید قربان من است

يكشنبه, ۵ آذر ۱۳۹۱، ۰۱:۱۱ ق.ظ

شاه گفتا کربلا امروز میدان من است

عید قربان من است

کربلا رنگین از خون جوانان من است

عید قربان من است

مادرم زهرا(س) در این گودال مهمان من است

عید قربان من است

خواهرم زینب پرستار یتیمان من است

عید قربان من است

زینب من پریشان و عزادار من است

روز ایثار من است

کشته ی بی دست عباس علمدار من است

روز ایثار من است

 

-- 


اصلا از این به بعدش فقط زینب . دیگر روضه ی هر که را بخوانی در حق زینب جفا کرده ای . نمیگویم روضه ی حسین نخوان ، بخوان ، آن را هم از نگاه زینب بخوان . نمیگویم روضه ی عباس نخوان ، از دید زینبی بخوان که باید زین پس گوشواره های دختران را از گوش هایشان در بیاورد . اصلا روضه ی وداع بخوان . بیا داداشم ، این لباس کهنه ات ، اینم وصیت نامه ی مادرت . 
من که نمیگم ، مادرت گفته ، بیا زیر گلوت رو ببوسم .... داداشم میخوای بری ؟ منم باهات میام ... کمی حسین حرکت میکند و زینب هنوز به دنبال اوست .... داداشم ، خب منم شمشیر دستم میگیرم و پا به پات میجنگم .... باز هم حسین حرکت میکند .... این داستان هنوز ادامه دارد .
 دل زینب از حسین کنده نمیشود . با او تا گودال قتله گاه میرود . حسین نیزه میخورد ، زینب نیزه میکشد . نیزه شکسته ها را بزن کنار زینب .... همین که به برادر میرسد ، دوباره میخواهد وصیت مادر را به جا آورد ، لاجرم باید سرنیزه ببوسد ....  
--
از خانوم زینب اونقدر حرف تو گلوم مونده که راه نفسم رو بسته . دوست دارم لحظه لحظه ی کربلا رو از نگاه خانوم مرور کنم . دوست دارم از زبون خانوم برا عباس و علی و قاسم کلی قصه بگم . نه ، از زبون پسراش چیزی نمیگم ، شاید داداش حسینش ناراحت بشه . دوست دارم از لحظه لحظه ی وداع بگم ، دوست دارم از لحظه لحظه ی سوختن خیمه ها بگم . هی میاد اینور ، میره اونور ، این بچه رو از خیمه میاره بیرون ، اون بچه رو سوار شتر میکنه ، فریاد میکشه سر سرباز بی غیرت دشمن ، میگه : دست به دخترای حسین نزن ، زینب مگه مرده ! همینطور که میدوه ، یه حالی از رقیه که ماتش برده ، میپرسه : عمه جان خوبی ! ببینمت ، گریه نکنیا ، بابات گفته گریه نکنی . به این میگه ، به اون میگه ، به سکینه میگه بچه ها رو کمک کن بعد بیا پیش من ، میبردش گودال قتلگاه . عمه جان این باباته ، بشین آروم و بی صدا گریه کن ! نکنه صدات رو کسی بشنوه . آی زینب . آی زینب . آی زینب . اصلا چی بگم ؟ از کدوم مصیبت بگم ؟ نمیتونم ...

--
روضه هایی که طی ده روز ما رو نابود کرد ، که ندیدیم و نچشیدیم ، طی چند ساعت بر زینب وارد شد . ام المصائب زینب ... 

  • يكشنبه, ۵ آذر ۱۳۹۱، ۰۱:۱۱ ق.ظ
  • محمد محسن بزازان

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی