................خاکنوشتـ .......... ـه................

در اینجا یک خاک که از خاک زاییده شده و به خاک برمیگردد ، مانند باقی خاکیان ، سعی میکند خاکی بنویسد و بس

................خاکنوشتـ .......... ـه................

در اینجا یک خاک که از خاک زاییده شده و به خاک برمیگردد ، مانند باقی خاکیان ، سعی میکند خاکی بنویسد و بس

هــبــوط

يكشنبه, ۶ اسفند ۱۳۹۱، ۰۶:۵۲ ب.ظ

صحنه اول

ایستاده بودم که کسی روی شانه هایم زد و گفت اگر میخواهی به خواسته ات برسی این لیوان را سر بکش ، من هم از خدا خواسته تا انتهایش را خوردم.

صحنه دوم

محسنی که 4 سال از زندگیش را حس کرده بود ، حالا 4 سال آمده بود عقب ، درست زمانی که از کنکور کارشناسی فارغ گشته و میخواهد گواهینامه ی رانندگی بگیرد . محسن الان تمام خاطرات 4 سال تحصیلش در دانشگاه را در ذهن دارد و طبق همان چیزی که خواسته بود 4 سال به عقب فرستاده شده تا در این 4 سال زندگیش را آنطور که دوست دارد بسازد و اشتباهات 4 سال زندگیش را دیگر تکرار نکند .
همان ابتدا تصویر آموزشگاه رانندگی جلوی چشمش می آید و رفیقی که چندین سال است او را ندیده ، همان سال هم چندین سال بود که او را ندیده بود .

صحنه سوم 

روز ثبت نام دانشگاه شده است و همراه با پدر و مادر به دانشگاه امیرکبیر رفته  ، تصویری که یادم می آید از مشاهدات محسن ، راهروی تنگ و باریک دانشکده ی مرکزی است و خلوتی های آنروز که همه و همه کاملا طبیعی شبیه سازی شده اند . محسن همه ی اتفاقات آتی را به یاد می آورد . همه چیز برایش تکراریست و حوصله اش را سر میبرد .

صحنه چهارم

از فضاهای تکراری خارج میشود ، با خودش فکر میکند  « حالا باید تمام کلاس هایی را که رفته ام دوباره بروم ، ریاضی 1 ، ریاضی 2 ، هیدرو استاتیک ، آزمایشگاه فیزیک 1 همان که با یک پسر و یک دختر با حجابی بد همگروه بودم ، باید دوباره همه اش را دوباره بروم .» حس ترس و بی حوصلگی در محسن شکل میگیرد ولی هنوز خوشحال است از اینکه 4 سال به عقب برگشته و میخواهد از اتفاقات ناگوار جلوگیری کند .
صحنه پنجم

همین که  اتفاقات ناگوار بر ذهنش خطور میکند یاد آخرین خاطره ی ناگوارش می افتد ، خانه یکی از آشنایان در حال ریزش است البته آشنایی که فعلا وجود خارجی ندارد و باید 3 سال صبر کند تا به این واقعه برسد . دلش شور میزند که نکند 3 سال دیگر این را فراموش کند . میخواهد قبل از این که این خانه خریداری شود اورا از نقص این خانه مطلع کند ، اصلا او باور میکند یا خیر ؟ اصلا یادم میماند یا خیر ؟ اصلا من که میخواهم مسیر زندگیم را عوض کنم شاید یک تغییر در یک جای زندگی تمام روند زندگی را متحول کند ! اصلا شاید باز هم آن آشنا وجود خارجی نداشته باشد !

صحنه ششم 

محسن دوباره ذهنش به عقب پرتاب میشود و سر کلاس ریاضی 1 نشسته است ، یاد تلاشش برای قبولی در کنکور ارشد 4 سال آینده می افتد . با خود میگوید « باید یا این 4 سال را آنقدر بهتر بخوانم که مستقیما دوره ی ارشد را شروع کنم یا اینکه اصلا چه اصراریست که این دوره 4 ساله گذرانده شود ، میگذارم 5 ساله و 9 ترمه تمام شود ، اینطور فشاری روی زندگی ام افزوده نمیشود و میتوانم راحت تر تصمیم بگیرم و فکر کنم و زندگی کنم .

صحنه هفتم

ناگهان فکرش پرتاب میشود کمی جلو تر ، شاید 2 سال بعد ، میخواهد آن را هم اصلاح کند ، میخواهد خیلی اتفاق ها نیفتد ، ولی بازهم میترسد که نکند یادش برود ، شاید باید بنویسد .

صحنه هشتم

در فکرش خیلی سریع دوباره همه ی این چهار سال مرور میشود . 4 سال زندگی باید دوباره تکرار شود . از دید یک دانشجو هم نگاه کنی ، باید 140 واحد دوباره پاس شود ، باید منتظر تک تک نمراتش بود ، باید سر تک تک کلاس ها نشست ، حتی آنهایی که همان موقع هم اعصابش را بهم میریخت . باید دوباره پروژه تحویل میداد . پروژه ی شناخت کشتی ، در حالی که بارها و بارها همه ی مفاهیمش را طی 4 سال مرور کرده است . باید همه را دوباره تکرار کند . کلاس ریاضی 1 تمام میشود و استاد فرهمند از کلاس خارج میشود ، دانشجو های عمران که جلو نشسته اند هم خارج میشوند ، محسن و محمد رضا هم از کلاس خارج میشوند .

صحنه نهم

محسن دوباره به یک فضای بدون بعد فرستاده میشود . در این فضا ترسی عجیب قلبش را میفشارد ، عصاره ی قلبش میخواهد از چشمانش سرازیر شود ، فضای اطراف را سیاه میبیند ، صدای مادرش را میشنود که : این آرزو اشتباه است ، من نمیخواهم هیچ وقت به عقب بازگردم .
با خودش همینطور کلنجار میرود ، خاطرات دوباره سریع تکرار میشوند : اردوی جنوب ، اردوی مشهد ، دوست یابی ، آشنایی با شبکه های اجتماهی ، قوت گرفتن در آن ، دوستان مجازی ، هیات ، شکست ، پیروزی ، امتحان ، پروژه ، کنکور ، کتابخانه ی دانشکده ی نساجی ، کتابخانه ی سرای محله ی چیذر ، یادداشت ها ، دید ها ، شنود ها ، نوشت ها ، محرم ها ، عزاداری ها ، شب هفت امام حسین ، دستی که برید ، سگی که گاز گرفت ، مسجد دانشگاه امیر کبیر ، انتخاب واحد ، تلخی ها ، شیرینی ها ، مادر ، پدر ، خواهر ، بیماری ، تنهایی ، افسردگی ، آن شعر ، آن متن ، آنهایی که هستند ، آنهایی که دیگر نیستند ، آنهایی که باید صبر کرد برای آمدنشان ، صبر ، صبر ، صبر ، باید انتظار لحظه لحظه ی وقایع را کشید البته با در ذهن داشتن همه ی آن وقایع و سرانجام هایش ....

صحنه دهم

از خواب میپرم ، گوشی ام را بر میدارم ، تقویمش را باز میکنم ، تاریخ را میبینم ، نوشته است 4 اسفند 1391 ، خدا را شکر میکنم !

هــبــوط

منی که آرزوی از نو ساختن این زندگی را داشتم ، حالا دیگر به تمام آن زندگیه 4 ساله که بخشی بود از تمام زندگیه من تا این سن ، راضیم . خوابی بود که شیرینی داشت و تلخی ، ولی تلخی اش گرفت و نظر من را کاملا عوض کرد . خدا به من فهماند که گذشته ها گذشته و باید به فکر آینده بود ، آینده را میشود ساخت ولی نباید به گذشته باخت ..


والسلام

  • يكشنبه, ۶ اسفند ۱۳۹۱، ۰۶:۵۲ ب.ظ
  • محمد محسن بزازان

نظرات  (۲)

قشنگ بود
همین
سلام
با احترام به پیوندهای وبلاگم پیوستید.
پاسخ:
ممنون 
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی