................خاکنوشتـ .......... ـه................

در اینجا یک خاک که از خاک زاییده شده و به خاک برمیگردد ، مانند باقی خاکیان ، سعی میکند خاکی بنویسد و بس

................خاکنوشتـ .......... ـه................

در اینجا یک خاک که از خاک زاییده شده و به خاک برمیگردد ، مانند باقی خاکیان ، سعی میکند خاکی بنویسد و بس

حرف قیدار را زیاد شنیده بودم ولی متاسفانه فرصت مطالعه ی رمان نداشتم . از این طرف و آن طرف ، از جای جای کتاب ، تکه کلام ها و جملات قصار قیدار و اطرافیانش را میشنیدم ، ولوله ای در من افتاده بود که در اولین فرصت قیدار را بخوانم .

قیدار اما ، همان حال و هوایی را داشت که من میخواستم ، یعنی بعد از تجربه ی موفق مطالعه ی من او ، حال و هوای آن روز های تهران و شیرینی ها و تلخی هایش ، دلم لک زده بود که دوباره در تهران قدیم زندگی کنم ، اینبار قیدار دلم را برد به سمت آن لوتی گری ها و معرفت ها و قدیمی ها !

همچون ارمیا ، من او ، بی وتن و از به  ، قیدار هم آن چنان نرم نوشته شده بود که خواندنش بسیار آسان مینمود و اصلا خاصیت نثر امیرخانی همین است که راحت خوانده میشود . نیاز نیست برای خواندن کتاب های امیر خانی بابت نثر فسفر بسوزانی ولی اگر بابت فهم فسفر بسوزانی ضرر نخواهی کرد . البته فهم را همه این روزها دارند ، مهم پند است . از خواندن رمان های امیرخانی چنین برداشت کردم که او داستانی نمینوسد که در آن اتفاق عجیبی بیفتد . در داستان هایش قرار نیست کسی ناگهانی و بی دلیل بمیرد یا اتفاقی به غایت ناخوش آیند یا خوش آیند بیفتد . صرفا روز نامه ایست که نوشته میشود از زندگی یک انسان . حال میتواند خیلی بزرگ باشید همچون قیدار نامی و میتواند خیلی ساده باشد همچون ارمیا نامی و میتواند یک انسان معمولی باشد همچون علی فتاح . درست مانند این میماند که وقتی در خیابان راه میروی یکهو ، وقتی یک کتابفروشی قدیمی چشمت را میگیرد ، همین که فروشنده ی کهنسالش را میبینی ، همین که احساس کنی زندگی این انسان حرفی برای گفتن داشته باشد ، بنشینی و زندگی او را داستان کنی ! یا حتی میشود دست نظافت چی محلتان را بگیری و هر روز وقتی جارو بدست میگیرد و زمین محلتان را جارو میزند ، زندگی نامه اش را ضبط و ثبت کنی . رمان نویسی های امیرخانی از این دست است . امیرخانی در انتخاب شخصیت هایش دنبال شاه نمیگردد ، مشاور شاه هم کافیست . به همین دلیل است که رمان های امیرخانی را در متن زندگیمان میابیم . به همین دلیل است که علی فتاح را همچون دوست واقعی خود دوست میداریم و برای اینجانب اسمش که می آید بدنم میلرزد ...

در وصف قیدار هرچه بگویم اضافه است ، چون آنکس که کتاب را نخوانده از آن بی بهره میشود و آن کس که کتاب را خوانده برایش تکراری میشود . اما در نقد قیدار میتوان حرف زد . از نظر نگارنده نقد قیدار به ما هوَ قیدار لازم نیست ، بلکه نقد قیدار زمانی معنی پیدا میکند که در کنار باقی آثار امیرخانی قرار بگیرد . همانطور که قبلا در نقد رمان من او عرض کردم امیر خانی بسیار نماد محور است و سعی میکند برای تعریف هر مفهوم آن را در غالب یک انسان که نماد آن مفهوم است نمایش دهد . آنجا که در من او -به نظر حقیر- هفت کور را چشمان خدا بر روی زمین و انسان های جاودانه ای که فقط گزارش اعمال میگیرند تلقی میکند و آنجا که در بی وتن سیلورمن ها را مراقب های خداوند نشان میدهد و همچنین در قیدار که پاپتی های سیاه و سفید را دست آویزی برای حضور صد در صدی خداوند در زندگی ما نشان میدهد . قصد اینجانب به هیچ وجه وصل کردن اعمال این سه گروه به خداوند نیست بلکه این سه گروه همیشه پایا هستند و همیشه جریان دارند ، پس میتوانند ثباّت های اعمال ما باشند . آن برخوردی که ما با این دسته از انسان ها داریم ، نشاءت گرفته از تجلی صفت رحمانیت خداوند در وجود ماست . ما به این گروه ها محبت میکنیم –یا در جهت اصلاحشان بر میآییم یا در جهت اطعامشان- و آن ها گزارش نیکی و بدی ما را تهیه میکنند .

عنصر دیگری که در رمان های امیرخانی دیده میشود حضور رابط رسمی خداوند روی زمین است . آن جا که در رمان ارمیا و بی وتن ، ارمیا بارها عبارت (کجایی سهراب) را بیان میکند –سهراب همرزم ارمیاست- سهراب نقش یک منجی و راهنما را بازی میکند . درویش مصطفی که از کودکی تا حتی مرگ علی فتاح او را همراهی میکند هر جا علی فتاح را در تنگنای معرفتی می یابد راهنمایی اش میکند . درویش مصطفی هرگز قرار نیست بمیرد ، هرگز موی سیاهی بر صورت نداشته است که سفید شده باشد ، درویش مصطفی همیشه سفید روی است و خرقه پوش . درویش مصطفی دست خداست ، آنگاه که در چاه بی معرفتی غرق میشوی ، دستت را میگیرد . رابطه ی عمیقی است میان درویش مصطفی و هفت کور ، سید علی گلپا و پاپتی ها ، سهراب و سیلور من ها !

دست خداوند در قیدار ، در سید علی گلپا متجلی شده است . اینجا پای خداوند است که هرجا قدم میگذارد برکت را با خود می آورد . چه در لنگر پاسید چه در لحظات تلخ قیدار . دقیقا آنجا که قیدار شکستنی میشود شکسته بند از راه میرسد و کمرش را صاف میکند .

اما عنصری که در باقی رمان های امیرخانی کمتر دیده میشد عبارت "بیمه جون" بود . توسل قیدار به حضرت جون – غلام سیاه امام حسین- فضای داستان را خیلی لطیف تر میکند . مرام لوتی و معرفت قیدار و سخاوتش از او به راستی یک پیغام آور میسازد . قیدار پیغام آور مردانگی است ! در وصف قیدار همین بس که رسم مردی یعنی رسم قیدار ، یعنی رسم ناجی ، یعنی یابن الحسن مددی !

این تشابهی که بین رمان های امیرخانی بیان کردم از جهتی خیلی خوب است ، اینکه مخاطب همیشگی آثار امیر خانی از اینکه این سلسله را هربار در آثار ش میبینند خوشحال میشوند از اینکه قرار نیست فرمول ذهنشان تغییر خاصی بکند ، مستقیم شخصیت ها را جاگذاری میکنند و باقی راه ، از نثر و داستان لذت میبرند . این نکته ی مثبت این روش نویسندگی بود . ولی میتوان جور دیگری هم به این مساله نگاه کرد . شاید با برخورد چند باره ی خواننده به این فرمول ، با خود بگوید که انتهای نثر پردازی و ایده پردازی امیرخانی همین فرمول است بعبارتی شخصی که در بعضی محافل از دست آورد های انقلاب اسلامی نامیده میشود در بند یک فرمول مانده و توانایی رهایی از آن را ندارد و این برای او شاید یک ضعف تلقی شود . البته بنده به دلیل علاقه ی فراوان به نثر رمانی امیرخانی ، اگر اسمش را هم ضعف بگذاری ، آن را دلنشین میدانم .

در این قسمت میخواهم از نوشته های امیرخانی پی به امیرخانی ببرم ، منظور همان برهان آفرینش است . میخواهم از آثار امیرخانی به تغییر و تحولات شخصی زندگیش پی ببرم . امیر خانی با ارمیا شروع میکند . ارمیا تجلی دوران نوجوانی و جوانی امیرخانیست . او در این رمان همه چیز را صرفا از نگاه یک جوان نو پا میبیند . جوانی آرمانی و رویا پرداز ، بعضا احساس محور ، همانیکه همه ی ما تجربه اش کرده ایم . جوانی تعریف نمیخواهد ، یک حس خالص است . امیر خانی در من او انگار عاشق میشود . دوران عاشقیش در عشق بی پایان علی فتاح متجلی میشود و میگوید من مات من العشق فقد مات شهید . عشق در من او صرفا یک حس است و قرار نیست وصلتی رخ بدهد ، عشق به معنی یک انتظار ، یک عشق ناب ! در بی وتن حس عاشقی کم کم ملموس میشود ، ارمیا را وادار میکند که برود آن سر دنیا و عشقش را حس بکند ، آخرین جمله ی رمان من او که همان من مات من ... باشد در  پایان رمان بی وتن نمایش داده میشود و ارمیا پر میشکد . در قیدار اما ، امیرخانی حسابی پخته شده است ، پختگی اش از پایان رمان من او رسیده ابتدای رمان قیدار کم کم کامل میشود تا انتهای رمان . شاید رمان بعدیه قیدار داستان یه پیرمرد باشد شاید هم یک نوزاد !

اگر جور دیگری بنویسد مطمئنا خودخواسته مسیر رمان هایش را تغییر داده است ، شاید هم بار دیگر از میانسالی شروع کند و به پایان برساند . اینطور بگویم ، احساس میکنم هر رمان امیرخانی از نیمه ی رمان قبلی یا کمی جلوتر ، آغاز میشود . با این اوصاف میشود پیش بینی کرد مگر اینکه امیرخانی همه را غافلگیر کند .

قیدار اما ، تا اینجا بی نقص ترین رمان امیرخانی است ، رمانی که خووب تو را بالا و پایین میکند و اصلا فکرت را درگیر میکند .

یکی از نکاتی که در حین خواندن کتاب نظرم را به شدت جلب کرد حضور علی فتاح در کنار قیدار بود . از این بابت جدا از رضا امیرخانی تشکر میکنم . ترکیبی رویایی میشوند این دو در کنار هم !

در پایان جملات و عباراتی که حقا خواندنی است را اینجا مینوسم ، شخصا از خواندن این عبارات بسیار لذت بردم :

- تو کار قیدار پشیمانی راه ندارد . قیدار هیچ وقت پشیمان نمیشود...من همیشه به تصمیم اول ، احترام میگذارم . تصمیم اولی که به ذهنت میزند ، با همه ی جان گرفته میشود . تصمیم دوم ، با عقل ، و تصمیم سوم با ترس ... از تصمیم اول که رد شدی ، باقی اش مزه ای ندارد...

- روز خوش قیدار ، تن درستی حضار ، نابودی کفار ، بشمار !

- همین جوری آدمی زاد باد میکند ! هر وقت دیدی برنده اندت بالا و دارند بادت میکنند ، بدان که روزگار از دست آویزان ت کرده است به قناره که پوست ت را بکند ...

- گل گیر هایت سفید شد ولی آخرش نفهمیدی که همه ی حساب عالم ، همان جوان مردی است ... باقی ش سی چل کیلو گوشت و دنبه است .

- از زیارت نامه ارباب و سلم لمن سالمکم و حرب لمن حاربکم این جور بر می آید که پروردگار عالمیان رفیق بازها را بیشتر دوست دارد ... قدر هم را بدانید .

- به مالت نناز ، به یک شب بند است ، به حسن ت نناز ، به یک تب بند است ... این حکمت را اگر همه شنیده اند ، اعتقاد کن آقا که من با همین دو چشم دیدم سر گردنه ی قرق چی !

- نه نشد ... حرف از طلاق نیست ، حرف از وصل است . نوح نبی نجار بود ، کشتی هم ساخت ، اما کارش با آدم بود . داوود نبی ، آهنگر بود ، زره هم ساخت ، اما کارش با آدم بود . رسول خاتم ، صلوات حضرت حق بر او باد ، کاروان دار بود و بازرگان ، اما کارش با آدم بود ... قیدار ، قیداری ش را بکند . والبته از لومه ی لائم نهراسد ... کار از اینجا به بعد ، از خوش نامی به بد نامی میرسد قیدار ...

- شامه معمار عادت کرده است به بوهای جور و واجور . بوی دود آتش میان خاک باران خورده

- اول از ساقی کوثر رخصت ... دوم از ارباب بی کفن رخصت ... سوم از رفقای با وفای حق م که گفت ، بی رخصت ارباب وفا دم نزنم ، از خشت زمین تا به ثریا رخصت ...

- جناب زهیر خیلی مرد بودند ، اما زنش مرد تر بود ... ما که وابسته ایم به جناب جون و از زمره ی غلامان ، اما شهلاجان تو محضری از تیره و طایفه ی زن جناب زهیر هستی ! حق ... حق ...

- حساب من و تو ، یک تار سبیل است !

- خوش نامی قدم اول است ... از خوش نامی به بد نامی رسیدن ، قدم بعدی بود ... قدم آخر ، گم نامی است ... طوبا للغرباء !

- گنده نامی ، گند نامی ، به جای حق ، حق گفتن در میان هق هق گریه ی سید گلپا ، صدای قیدار ، قیدار را می شنود ...

 

و السلام! 


--

*عکس از سایت کوثرانه 

*تحلیلی بر رمان ارمیا اثر رضاامیرخانی

*تحلیلی بر رمان بی وتن اثر رضاامیرخانی

*تحلیلی بر رمان من او اثر رضاامیرخانی




  • دوشنبه, ۱۴ اسفند ۱۳۹۱، ۰۴:۰۲ ب.ظ
  • محمد محسن بزازان

نظرات  (۷)

معنای محضری را در کتاب نفهمیدم جیست؟
wh&a;#39ts plastered at the top of every google results page? yeah that's right, nothing but ads. you people are seriously the biggest bunch of hypocrites on the face of planet earth. I'd respect you a bit more if you'd just go ahead and say that google is the only entity permitted to earn money via the internet.
  • رضا قیدار پور
  • ممنونم از این همه لطف!نمیدونستم منجی هم هستم
    آقای منتقد محترم!
    تو که هنوز سواد نداری بنویسی در قالب یک انسان.... و می نویسی غالب به جای قالب بهتره بری دوباره از کلاس اول الفبای فارسی را یاد بیگری!
    نقد نوشتن به تو نیامده!
    پاسخ:
    سلامت باشید استاد
    به نظر من قیدار رمانی با نثر عالی، شخصیت پردازی قوی و خاص و پر از جمله های قشنگ و ناب بود اما داستانی در واقع نداشت.
    یعنی کل رمان صرفا تحلیل شخصیت قیدار و کارهاش بود و غیر از اتفاق تصادف، هیچ اتفاق خاص دیگه ای رخ نداد. اگر هم اتفاقی بود بیشتر از پرداختن به اتفاق، به عکس العمل و حرف های قیدار پرداخته شده بود.

     در صورتی که در من او،‌که به نظر من بهترین رمان امیرخانی هس، علاوه بر نثر عالی، داستان هم تورو دنبال خودش می کشید. اتفاقی که در قیدار نمی افتاد و هرچی به انتظار اتفاقی جلوتر می رفتی به نتیجه ای نمی رسیدی...

    سلام

    من با این نظر شما که قیدار را بی نقص ترین رمان رضا امیرخانی می دانید کاملا مخالفم. احساس می کنم شما عاشقی هستین که چشماش بدی های یار(قیدار) رو نمیبینه...من وقتی من او و بیوتن رو میخوندم  تو خیلی از جاهاش به پهنای صورت اشک میریختم. این اتفاق تو امیا کمتر افتاد و در قیدار اصلا نیفتاد.حالا نه اینکه چون گریه نکردم کتاب خوبی نبود،نه...اتفاقا جاهای خوب و تاثیرگذار هم داشت ولی با تموم شدن کتاب ازش بیرون اومدم در حالی که باید مثل آثار دیگه شون تا یه مدتی توش میموندم...و برای همین این کتاب یه جورایی تو ذوقم زد.آخه خیلی با ذوق خریده بودمش...

    منجی و راهنما جالب بود ... اگه منجی نبود چی میشد؟؟؟
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی