................خاکنوشتـ .......... ـه................

در اینجا یک خاک که از خاک زاییده شده و به خاک برمیگردد ، مانند باقی خاکیان ، سعی میکند خاکی بنویسد و بس

................خاکنوشتـ .......... ـه................

در اینجا یک خاک که از خاک زاییده شده و به خاک برمیگردد ، مانند باقی خاکیان ، سعی میکند خاکی بنویسد و بس

جانستان کابلستان


به هیچ وجه قصدم نوشتن نقد بر "جانستان کابلستان" نیست ، که همانا نقد نوشتن به سفرنامه بیهوده مینماید . چون آنچه رخ داده ، رخ داده و از قلم نویسنده چیز دیگری بر نمی آید . ولی میتوان از "جانستان کابلستان" خوب گفت . راستش را بخواهید اولین باری بود که کتابی غیر داستانی از رضا امیرخانی میخواندم و اصلا فکر نمیکردم قدرت سفرنامه نویسی او همتراز قدرت داستان نویسی او باشد . از ترسیم همه ی مکان ها و احساس ها و لطایف زمان گرفته تا توضیح مناسب و دقیق وقایع آنچنان که حس بودن در آنها به انسان منتقل میشود . آنجا که نویسنده میترسد لاجرم خواننده نیز میترسد و آنجا که لذت می برد ، خواننده نیز لذت می برد .

از خواندن کل این کتاب همین بس که فقط به یک فصل و از آن فصل به یک بخشش اشاره کنم . امیرخانی نام فصل "بلاکش هندوکش" را از برق نگاه دخترکی در میدان هوایی کابل گرفته بود و شرح داده بود که چه آینه ای میتواند در انتظار او باشد . او را با فرزند خود مقایسه کرده بود و اشکی هم ریخته بود و البته این حس تلخ خوب به خواننده نیز منتقل میشد . آینده ی نامعلوم یعنی مرگ در یک قدمی ، زوال در بیخ گوش و بی کس شدن از نوک بینی نزدیک تر ، حال آنکه کماکان خداوند از رگ گردن به ما نزدیک تر است . امیدی که در دل امت افغان هنوز بسیار غلیان میکند .

در یکی از خیابان های تهران سوار تاکسی بودم و همینکه خواننده ای در گوشم میخواند ، دخترکی گل فروش از کنار ماشین گذشت و تعارفی زد و ردی شنید . چندی بعد پسرکی CD فروش دعوتی زد و لبیکی نشنید . سپس دخترکی که از دختر قبلی کوچکتر مینمود ، فال بدست ، شانس خود را امتحان کرد و بخت با او هم یار نشد . چهره ی دختر کوچک بسیار زیبا و دلربا بود و همان نور کودکانه در چشمانش برق میزد . از حال او گذشتم و اورا بردم به سال های آینده و اینکه چه اتفاقی برای او ممکن است بیفتد . شهری را تصور کردم که هرجور انسانی با هر تفکری ، با هر اندازه تعصبی و با هر اندازه غیرتی در آن زندگی میکنند . آینده را ذهنم پاک کردم و با خود گفت : نحن اقرب الیکم من حبل الورید ...

"جانستان کابلستان" نگاه من را به افغانی و افغانستان به شدت تعدیل کرد . با چالش های برادران دینی و خونی خود بیشتر آشنا شدم و ناخواسته شکر نعمت کردم .

البته اگر از بهترین یا بدترین جای دنیا به ایران برگردم ، غبار کوی تو جانا ، توتیای من است ....


والسلام!

  • سه شنبه, ۲۲ اسفند ۱۳۹۱، ۰۹:۵۱ ق.ظ
  • محمد محسن بزازان

نظرات  (۱)

کتاب داستان سیستان هم سفرنامه است
خیلی قشنگ و خوندنیه 

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی