................خاکنوشتـ .......... ـه................

در اینجا یک خاک که از خاک زاییده شده و به خاک برمیگردد ، مانند باقی خاکیان ، سعی میکند خاکی بنویسد و بس

................خاکنوشتـ .......... ـه................

در اینجا یک خاک که از خاک زاییده شده و به خاک برمیگردد ، مانند باقی خاکیان ، سعی میکند خاکی بنویسد و بس

سفرنامه ی جنوب 91 - روز اول

شنبه, ۳ فروردين ۱۳۹۲، ۰۶:۳۷ ب.ظ

Thursday 14 March 2013

======================


6:22 AM

خاطرات سفر جنوب  :

با حنیف منتظر قائم و Amirmahdi و Hassan zade و مرتضی زین الدین همسفر شده ایم برای دیدار با شهدا ، البته نه دیدار مادی بلکه معنوی!  آمده ایم که دوباره با خدای خود عهدی نو ببندیم و سنگ سنگ زندگی را بر پایه های استوار شهادت بچینیم. آماده ایم که چند روزی را مهمان امام زمان باشیم ...

سفر اتوبوسیه ما از دیروز ساعت ٧ شب آغاز شد یعنی بعد از جمع شدن همه ی دوستان و بعد از خواندن نماز مغرب و عشا از کنار مرقد مطهر امام راحل . تا اینجای سفر که تنها یک ربع تا دوکوهه فاصله داریم هم سفر های خوبی داشتیم و گفتیم و خندیدیم و حالی داشتیم که با حال چند روز پیشمان متفاوت بود. اصلا همینطور هم باید باشد ، اینجا روحمان تازه میشود ، آنجا که روحمان گرفته میشود مجالس گناه است.


دوکوهه در شمال خوزستان بین دو کوه واقع شده. ساختمان های نیمه ساخته ی ارتش شاهنشاهی که بدست انگلیسی ها به اینجا رسیده  ، خوب انسان هایی به خود دیده اند. مردان بی ادعایی که شاید در ظاهر چندساله ای بیشتر نشان نمیدادند تا مردان با تجربه ای که این کوه وفا را به دوش میکشیدند ، وفای به عهد بعد از یک عمر طولانی ... عهد مبارز اسلام بودن !

حسینیه ی حاج همت را همه میشناسیم ، اصلا از رزمندگان که بگذریم ما هم کلی از این حسینیه خاطره داریم.

 

10:06 AM

حدود ساعت ٩ بود که راهی فتح المبین شدیم. در راه برایمان از موقعیت منطقه گفتند و بعدش هم شروع کردم به خواندن کتاب پشت سنگر موج اثر سید قاسم یاحسینی. ورودی یادمان فتح المبین که میرسی دو سردر میبینی که یکی برای ورود است و دیگری برای خروج از یادمان. از در ورودی داخل میشوی و با احترام به آیه فخلع نعلیک انک بالواد المقدس طوی کفش هایت را میکنی و با پای دل راهی یادمان میشوی. کاروان نوای کجایید ای شهیدان خدایی سر میدهند و تو هم زیر لب تکرار میکنی. بار چهارمت است که فتح المبین می آیی ، کمی عکس میگیری و بعد از مدتی کاروان را رها کرده با نوای حاج منصور ارضی راه را با دوستت ادامه میدهی. امسال با ایده ای جدید جوان هایی را کاشته اند در مسیر تا چندی به چندی به تو خوش آمدید و خسته نباشید بگویند و تو هم سلامت باشیدی حواله شان کنی و سرت را بندازی پایین و عبور کنی. مسیر منتهی به مقر اصلی یادمان سرسبز است و در طول راه تابلو نوشته هایی مبنی بر شهدا زنده اند و .... نصب شده است. سمت چپت سنگری در ارتفاع ٣ متری ساخته اند که اگر دلت خواست بروی و نمازی بخوانی و ملت را دعا کنی. نگاه میکنم به سنگر ولی داخلش نمیشوم. راه خود را میگیرم و ادامه میدهم. ترکیب گل های سرخ و زرد اطراف مسیر با رنگ خاک تصویر زیبایی برایت ایجاد میکند که تو را وسوسه میکند عکس بگیری . به مکان مرتفع تر که مکان اصلی یادمان است میرسی و آنجا چند تانک از کار افتاده میبینی و سمت چپت فضایی که سبزیش در میان خاک های یادمان چشمت را میزند. به مانند میدانی میماند و میشود دور تا دور آن طواف کرد. در ضلع شمالی میدان سنگریست که میتوانی در آن بنشینی و نمازی بخوانی و دلی تازه کنی. خلاف عقربه های ساعت دور میدانک سبزه زار میگردی و در سراشیبی ضلع شرقیش مینشینی و با خودت خلوت میکنی.



کم کم وقت نماز رسیده است ، نماز را خوانده ، به سوی ناهار رهسپار میشوی. ناهار قیمه ایست که به قیمه نمی نماید ، البته اینجا طالب چیزی هستیم که سیرمان کند.

بعد از ناهار آبی به چفیه و سر و صورت میزنیم تا از خاک آلودی در بیاید. سپس به سمت مقبره ی حضرت دانیال در شهر شوش حرکت میکنیم.

حضرت دانیال ملقب به نبی الله فرزند یوحنا از نوادگان داوود پیامبر است. وی توانایی پیش گویی داشته و در سال ٦٠٦ قبل از میلاد مسیح توسط بخت النصر همراه با قبیله اش به بابل تبعید میشود.



وارد مزار ایشان که میشوی گنبد و بارگاهی میبینی که در عین کوچکی عظمت خاصی دارد. ایشان را زیارت کرده ، دو رکعت نماز زیارت میخوانی و همینکه میخواهی خارج شوی مرده ای را جهت طواف و اقامه ی نماز میت داخل صحن میکنند. بعد از نماز به سمت بازار شوش حرکت کردیم. در راه بستنی خوردیم و فلافل ، که هردو به غایت در این آب و هوا میچسبد. نوشابه ی شیشه ای و کاغذی کاهی که در آن فلافل را میپیچند حس نوستالوژیکی در تو ایجاد میکند.

قرار بود بعد از شوش به سد کرخه برویم ولی به علت خستگی کاروان رهسپار دوکوهه جهت اسکان شبانه شدیم.

یکی از ساختمان های دوکوهه ، یکی از آنهایی که هنوز دوام دارد ، شد خوابگاه ما . تا رسیدیم خوابیدیم و وقت نماز برخواستیم تا به حسینه ی حاج همت جهت اقامه ی نماز برویم. در راه همینکه راه میرفتیم با حنیف منتظر قائم کم کم کل کل تند رفتنمان گرفت ، آخرسر تند راه رفتن تبدیل شد به تند دویدن و خیلی تند شد و ناگهان نزدیک وضوخانه زمین خوردم و شلوارم پاره شد. البته به شادی و نشاط و سرزندگیه چند دقیقه ای اش می ارزید .



بعد از نماز به خوابگاه برگشتیم و شام که غذایی عجیب بین اسلامبولی پلو و پلو مرغ و عدس پلو و... بود خوردیم و الحق والانصاف با اینکه غریبه بود بسیار چسبید. البته شاید دلیلش گرسنگیه ما بوده باشد ولی در هر صورت اینجا بعضی اوقات غذاهایی میدهند که انسان باورش نمیشود که خوردنیست. اصلا اگر همین غذا را خانه که هستی مادرت جلوی رویت بگذارد به هیچ وجه نمیخوری ولی اینجا جای دیگریست.

حوالی ١٠ بود که همه ی گروه ها به سمت حسینیه گردان تخریب که در سه کیلومتری دوکوهه است حرکت کردند. حسینه ی گردان تخریب را با جعفر جهروتی بیاد میآورم. همان سال اولی که با دانشگاه سفر جنوب آمدم.

به ٤ خط تقسیممان کردند و ما را در مسیری قرار دادند که با تعداد زیادی ویدئو پروژکتور پوشش داده شده بود. قرار بود در راه برایمان از مسیر یابی توسط ستاره ها بگویند و البته برنامه ای هم داشتند. افراد زیادی آمده بودند و میانگین سنی پایین بود و میان صحبت های استاد ستاره شناس تیکه پرانی و خنده بسیار بود. ما که به امید کمیل رفته بودیم راه را کج کردیم به سمت حسینیه ی حاج همت. روبروی حسینیه فضایی است میان درخت ها و سبزه ها که آغشته به سیمان شده است. درست جلوی حوض حسینیه. در گوشه ای نشستیم و شروع کردیم به کمیل خوانی. عجب شبی شد آن شب ....

 

Tags: Day One

  • شنبه, ۳ فروردين ۱۳۹۲، ۰۶:۳۷ ب.ظ
  • محمد محسن بزازان

نظرات  (۱)

با دانشگاه رفته بودید؟ جالبه که بازار شوش هم رفته بودید!
پاسخ:
خیر. با دانشگاه نبودیم
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی