................خاکنوشتـ .......... ـه................

در اینجا یک خاک که از خاک زاییده شده و به خاک برمیگردد ، مانند باقی خاکیان ، سعی میکند خاکی بنویسد و بس

................خاکنوشتـ .......... ـه................

در اینجا یک خاک که از خاک زاییده شده و به خاک برمیگردد ، مانند باقی خاکیان ، سعی میکند خاکی بنویسد و بس

سفرنامه ی جنوب 91 - روز سوم

يكشنبه, ۱۱ فروردين ۱۳۹۲، ۰۲:۳۸ ب.ظ

Saturday 16 March 2013

======================

2:45 PM



صبح از خواب بیدار شدم و بعد از خواندن نماز صبح ، وسایلم را جمع کردم و به مسجد رفتم جهت زیارت پایانی. اینروز هم مانند روز قبل اماکن زیادی برای رفتن داشتیم. اولین مکان هور الهویزه منطقه ی عملیاتی خیبر بود. این منطقه خط مواصلاتی تسلیحات و تغذیه ی جبهه های عراق بود و اولین عملیات آبی خاکی در اینجا صورت گرفته بود. سردار علی هاشمی طرح ریز و فرمانده ی این عملیات بوده که در سال ٨٨ پیکر مطهرش در این منطقه پیدا شده است. راوی این اتفاق را یک اتفاق نجات بخش جهت رهایی از فتنه ی ٨٨ نامید و گفت اینگونه پیکر این شهید بعد از ٣٠ سال به کمک انقلاب آمد.



مکان بعدی طلاییه بود . طلاییه یکی از باصفاترین اماکنیست که این چند ساله در خاطرات من مانده است. میدانگاهی بزرگ که انگار دورش طواف میکنیم. هر از گاهی سنگری هم در مسیر میبینی که عده ای در آن سر به سجده گذاشته اند و راز و نیاز میکنند. دست راست راهی باز کرده اند که سال های پیش بسته بود. آنطرف گروهی نشسته اند و سینه میزنند. در میانه ی میدان فضایی جهت تجمع ساخته اند و کاروان ها در آن روایت میشنوند از راویان. یک دور که این میدان را میزنی ، وقتی میخواهی از این صحن باشکوه خارج شوی میدانی ساخته اند که در میانه ی آن قرآنی نمادین و بزرگ قرار دارد و اطرافش گل های سرخ گذاشته اند. دور تا دور آن گونی پهن کرده اند و رحل قرآن چیده اند. بسیجی ای مارا دعوت میکند که دور این سفره ی بزرگ دو صفحه قرآن مهمان شویم. میخوانیم و به سمت مزار شهدای گمنام میرویم و بعدش هم برای ناهار آماده میشویم. در این حین اذان شد و ما هم در یکی از سنگرهای مسقف که حقا خنک هم بود نماز را خواندیم.



طلاییه بعد از فکه یکی از باصفا ترین یادمان هاست. تصویر سازی هایی در صحن آن  صورت گرفته است از تانک ها و ماشین های منفجر شده ، که فضای اینجا را بسیار لطیف میکند. روحت که به طواف مقربین درگاه خداوند رفته است ، در طلاییه میخواهد پرواز کند ...

 

11:00 PM

بعد از طلاییه راهی شلمچه شدیم. در راه سری هم به پاسگاه زید به یاد ماندنی زدیم. یادش به خیر سال اولی که با دانشگاه ، جنوب آمدم یادم می آید که راوی مان جعفر جهروتی بود. جعفر جهروتی از همرزم های شهید همت بود و سرشار از خاطره . در یکی از یادمان ها که فکر کنم طلاییه بود صحبت های ایشان طولانی شد و مسئولین اردو بهشان تذکر دادند که برنامه ها بهم نریزد. به پاسگاه زید که رسیدیم و نوبت سخنرانی ایشان شد ، گفتند که دلشان از برخورد مسئولین اردو شکسته است و صحبت نمیکنند. پاسگاه زید جو غریبانه ای دارد. اقبال گروه  های راهیان نور به منطقه عملیاتی رمضان کم است و دیر به دیر به آنجا می آیند. چند تا از سرباز های آنجا که دلشان هم گرفته بود و میخواستند دلی تازه کنند و وضع گروه ما را هم که دیدند ، از پشت میکروفون یکی از مداحی های حاج محمود کریمی را پخش کردند. کم کم همه زیر لب آن را زمزمه میکردیم و کم کم شور و حال و سینه زنی دیدنی ای شکل گرفت. حال مجلس دگرگون شده بود و کسی نبود که اشک نریزد. روزی ای بود که شهدای آنجا نصیبمان کرده بودند. جعفر جهروتی هم که این اوضاع را دید دلش برایمان به رحم آمد و بعد از این شور و حال روایتگری اش را آغاز کرد. ٣ سال از این خاطره میگذرد و حالا دوباره به این بهشت رسیده بودم.


 

12:00 PM

شلمچه میگویند بیشتر بوی چادر خاکی فاطمه را میدهد. آن یکی میگوید هنوز قریب به ٥٠٠٠ نفر زیر پایمان دفن شده اند و هنوز تفحص نشده اند. رفیقم میگوید اصلا به شلمچه که میرسی نمیدانی باید چه کار کنی. تو که یادمان های بسیاری را سیر کرده ای به شلمچه که میرسی نمیدانی به حال شهدا گریه کنی یا به حال خودت ؟! کربلا از اینجا ١٥ ساعت راه دارد و کمی آنطرفترت مرز را میبینی ... تو که غروب به شلمچه رسیده ای با دوستانت در نزدیک ترین مکان به مرز مینشینید و حالا وقت است که در فراق مولایت خوب بسوزی. حق هم داری الحق و الانصاف هر وقت جا مانده ای دست به دامن حسین شده ای ، دلت هم که برای کربلا و نجف تنگ شده است ، لاجرم باید بمیری از فراق یار ...



شلمچه همیشه برای من به مانند تیتراژ پایانی فیلم ها میماند. لحظه ی وداع با شهدا ، با ساعات خوش ، با مولایت ، با راهیان نور و با هرچه نیکی که در این سفر واقع شده است. اصلا نمیدانی اول باید با کدامیک وداع کنی ...

به سمت خرمشهر میرویم و در گلزار شهدای خرمشهر کمی وقت میگذارنیم و سپس راهی زائر سرایی در نزدیکی مسجد جامع خرمشهر میشویم. زائرسرا غافلگیرمان میکند ، کمی راحت تر میخوابیم تا فردا صبح که آخرین روز سفر است .

هویزه که بودیم ، حشرات هم بودند و تا خوردیم ما را زدند. دست راستم را ولی بدجور زده اند. جای شما خالی بادی کرده است و به غایت هم درد میکند ، دنبال دتول میگردم ، اگر یافت شود !

 

Tags: Day Three

  • يكشنبه, ۱۱ فروردين ۱۳۹۲، ۰۲:۳۸ ب.ظ
  • محمد محسن بزازان

نظرات  (۱)

با این که امسال خودم جنوب بودم با خوندن خاطرات شما حسودیم شد و دلم خواست اونجا باشم
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی