................خاکنوشتـ .......... ـه................

در اینجا یک خاک که از خاک زاییده شده و به خاک برمیگردد ، مانند باقی خاکیان ، سعی میکند خاکی بنویسد و بس

................خاکنوشتـ .......... ـه................

در اینجا یک خاک که از خاک زاییده شده و به خاک برمیگردد ، مانند باقی خاکیان ، سعی میکند خاکی بنویسد و بس

سفرنامه ی جنوب 91 - روز چهارم

پنجشنبه, ۱۵ فروردين ۱۳۹۲، ۰۸:۰۰ ب.ظ

Sunday 17 March 2013

====================

5:37 PM



امروز را با اروندکنار منطقه عملیاتی کربلای ٤ شروع کردیم. هدف این عملیات در واقع فتح بصره بوده که محقق نشده و درواقع میتوان آنرا یکی از عملیاتهای آبی خاکی شکست خورده ی ایران نامید. حدودا دوهفته بعد در شلمچه عملیات موفقیت آمیز کربلای ٥ شکل گرفت.


نیزاری انبوه و اروند وحشی در کنار بودند و عملیاتی که ناتمام ماند. همانند خیلی دیگر از اماکن خرمشهر ساختمان های تیر خوده و نیمه خرابه نمایان بود و مثل کل شهر غربتی عجیب داشت.

خرمشهر ، شهری که چندان هم خرم نمی نماید ، بی مرامی ما را حکایت میکند. معرفتی که نگذاشتیم برای کسانی که زندگیشان را برای این میهن و اسلام گذاشته اند. کم کاری مردم و مسئولین شور این شهر را گرفته است. شهری که روزی بزرگترین بندر خاورمیانه بوده است، حالا به این روز افتاده است. هنوز اثر تیر و ترکش بر در و دیوار مسجد جامع خرمشهر نمایان است ...



کاروانی که امسال همراهشان بودیم رسم زیبایی دارند به نام طرح احسان. در این طرح با مراجعه به یکی از مناطق محرومتر خرمشهر و توزیع بسته ی غذایی بین خانوار ها شب عید ، کمکی به این خانواده ها میکنند. جهت به حرکت انداختن اقتصاد این شهر این بسته ها از خرمشهر تهیه میشوند . بدین صورت کاروان های راهیان نور میتوانند سودی مادی و معنوی برای شهروندان خرمشهری داشته باشند.

به همین منظور امسال ما را به روستای ارایز در حومه ی خرمشهر بردند. روستایی با حدود ٣٠ خانوار که سطح پایین تر اقتصادی و فرهنگی داشتند. در این طرح با تقسیم شدن در گروه های سه نفره شامل دو خانم و یک آقا با یک بسته ی غذایی ١٠ دقیقه ای را مهمان هر یک از این خانواده ها میشدیم. اولین خانه ای که رفتیم خانواده ای بود ٥ نفره که دو پسر داشتند و یک دختر. پسر اول چهارم دبستان بود و پسر دوم ٤ سال داشت. دخترشان هم تا ٥ ابتدایی خوانده بود. پدر تا ٥ ابتدایی درس خوانده بود و در شلمچه باربری میکرد آنهم ٣ روز در هفته و روزی ١٠ تا ١٥ هزار تومان! خانه ای محقر داشتند و گوشت و تخم مرغ را از اردک هایی که پرورش میدادند تامین میکردند ( البته بهتر بود بگویم تخم اردک ) . مرد خانواده دنبال کاری بود که ٣ روز باقیمانده هفته را نیز تکمیل کند. وقتی از ایشان پرسیدم که آیا از زندگی تان راضی هستید در اوج ناباوری الحمدللهی نثارم کرد و من که خیال میکردم الان مثل تهرانی ها شروع میکند به فحش و ناسزا گفتن و غر زدن بسیار متعجب شدم. مرد دلش به روزی ١٠ هزار تومان پول حلالش خوش بود و پی در پی خدا را شکر میکرد. میخواستند عید را چند روزی به خرمشهر بروند تابچه ها کمی تفریح کنند. خرمشهری که در نگاه من و توی شهری خرابه ای بیش نیست. از ایشان تشکر کردم بابت صبرشان و عذر خواهی کردم بابت حقشان که ادا نکردیم. اسم پسرانش عارف بود و یوسف. یوسف هنوز نمیتوانست فارسی صحبت کند ، از عارف خواستم دفتر تکالیفش را بیاورد که ببینم ، او برایم کارنامه اش را آورد. با دیدن وضعیت علوم و تربیت بدنی اش به او گفتم : پس آقا عارف قرار است دکتر روستایش شود ؟! کمی او را به درس خواندن ترغیب کردم او هم از این رفتار خوشش آمده بود. با خودم گفتم ای کاش میشد هر ساله یا اصلا چند ماه یکبار به کمک این هموطنان بیاییم و دستشان را بگیرم ، ان شالله که قسمت بشود.

خانه ی دوم هم به همین ترتیب بود با این تفاوت که هر سه فرزندشان پسر بودند ، حسین ، حسن ، علی . حسین کلاس چهارم و حسن ٥ ساله و علی خیلی کوچکتر بود. تازگی به این خانه آمده بودند. مادر خانواده برایمان شربت آناناس آورد و از ما استقبال کرد. حسین همه ی نمراتش عالی بود جز ریاضی. اصولا با چهار عمل اصلی مشکل داشت پس به او گفتم دفتری بیاورد تا کمی با او جدول ضرب کار کنم. شوق بسیاری داشت برای آموختن ریاضی ، میخواست مهندس شود.

در هر دو خانه پدران میگفتند پسرانشان باید درس بخوانند تا عمله نشوند و بتوانند به آرزوهایشان برسند. به عارف و حسین گفتم شما ها باید شهرتان را آباد کنید و کمکی باشید برای پدران و همشهریانتان.

به ما گفته بودند  هر خانواده ای که بچه داشت ، بچه اش را بفرستد حسینیه تا آنجا جشنی داشته باشیم و بهشان عیدی بدهیم. عارف و حسین و برادرهایشان لباس نو های خود را پوشیدند و به سمت حسینیه رفتند.

تجربه ای بود که اولین بارش جداً تکرار نشدنیست ولی خدا کند بار ها با همین کیفیت یا بهتر تکرار شود.

ساعت ٤ بود که در ٨٠ کیلومتری اهواز در یک ایستگاه صلواتی ایستادیم و ناهار خوردیم. ایستگاه صلواتی همه چیزش جداً صلواتی بود. فضایی زیبا ساخته بودند. کنار جاده در محوطه ای وسیع صندلی چیده بودند که در نگاه اول شبیه صندلی های دو سه نفره ی مدرسه ای بود. دور تا دور فضا را با پرچم پوشانده بودند. باد هم که شدید میوزید ، پرچم های باشکوه هم میرقصیدند ...

 

Tags: Day Four

  • پنجشنبه, ۱۵ فروردين ۱۳۹۲، ۰۸:۰۰ ب.ظ
  • محمد محسن بزازان

نظرات  (۱)

  • همسایه نیمکت نشین تنهایی من
  • سلام من براروندرود
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی