................خاکنوشتـ .......... ـه................

در اینجا یک خاک که از خاک زاییده شده و به خاک برمیگردد ، مانند باقی خاکیان ، سعی میکند خاکی بنویسد و بس

................خاکنوشتـ .......... ـه................

در اینجا یک خاک که از خاک زاییده شده و به خاک برمیگردد ، مانند باقی خاکیان ، سعی میکند خاکی بنویسد و بس

سفرنامه شلا - محرومیت آنسو

دوشنبه, ۲۶ فروردين ۱۳۹۲، ۰۷:۵۸ ب.ظ

حرکت از راه آهن تهران ساعت ١٩:٣٠ به سمت اندیمشک ، با جمعی از دوستان پلاسی ، گروهی ٥٠ نفره :

همه هستند ، همه ی آنهایی که دوسالی را در شبکه اجتماعی گوگل پلاس با آنها سر کردم حالا با آنها همسفر شده ام. داستان پلاسی شدنم را هیچ جوره نمیتوانم به این سفر مربوط کنم. اصلا اگر این داستان را بتوانم به نحوی حل کنم ، نمیتوانم به بی قراری ها و تردید های قبل از پلاسی شدنم ربطش دهم. این پلاس که بخش مثبتش هدیه ای الهی بود برای تثبیت شدن دوباره ام در راهی که درست مینمود حالا من را به سمت اندیمشک میکشاند.

٢١ فروردین ماه را باید با روز حرکت به سمت دیدار با محرومین کشورم به یاد بسپارم. شاید کمتر کسی باشد که از این تقدیر دو ساله متحیر شود ولی من اصولا این تحیر را دوست دارم. این ایمانم را قویتر میکند به خدا و به وجودی که تمام زندگیم را میچرخواند و من از این جبر راضیم و دوستش دارم ...

همراهانم همان هایی هستند که دوسال با آنها خندیدم و گریه کردم ، با بعضی هاشان دعوا کرده ام ... حال در کنارشان وقایعی جدید را تجربه میکنم !

به اندیمشک رسیدیم و از قطار پیاده شدم و برای اولین بار پا در اندیمشک گذاشتم. بلافاصله سوار دو مینی بوس شدیم و سفر ٤ ساعته به سمت اندیکا را آغاز کردیم.

دیشب تا حوالی ساعت ٢:٣٠ با رفقا صحبت میکردیم. هرکدام از وقایع این دوساله ی پلاس خاطراتی داشتیم که بسیار شیرین مینمود. از لحظه ی آغاز رفاقت ها تا بلاک کردن ها ، از این که چه شد پلاسی شدیم و از اینکه این روز ها چه نگاهی به فضای مجازی داریم. تقریبا همه مان با هم اکانت ساختیم و احساس کنونیمان تقریبا مشابه بود. یکجور اتحاد تکرار نشدنی در سبک زندگی و عقیده و آرمان ، آن اشتراکی که نمیتوان در دانشگاه و مدرسه و مسجد و حتی هیات پیدایش کنی ، یک جمع ٤٠- ٥٠ نفره که در خیلی از موارد متفق القول از تفکرات یکدیگر حمایت میکنند. انسان هایی که روزی برایمان صرفا یک هویت بی هویت مجازی آنهم با اسمهای مجازی تر بودند این روز ها بار احساسات ما را به دوش میکشند ، درست به مانند یک دوست واقعی !

شاید بد نباشد همسفران را نیز معرفی کنم. سعید صدراییان استادی که در دوره ی آشنایی با او برخورد های خیلی متفاوتی با او داشته ام. هادی آذر ، صادق نیکو ، صادق حسن زاده ، محمد زیر خاکی که هنوز فامیلش را نمیدانم ، صادق صادقی ، حسین عباسی فر ، مصطفی عمانیان ، وحید پناهلو و حتی جمعی از خانم های پلاس . هر کدام از قسمتی از ایران و تهران آمده اند و روزی بینشان هیچ آشنایی ای نبوده است و امروز با هم رفیق شده اند. خداوند جمع کرده است ما را دور هم و قسمت این بوده است که در این اردو با هم باشیم. اصلا انگار ٢ سال است که خدا دارد برای این گردهم آیی برنامه ریزی و لحظه شماری میکند و حالا این موعد مقرر فرا رسیده است .

اطراف مسیر کوه ها سرکشیده اند و گه گداری مزرعه گندمی میبینی و باز هم گهگداری ساختمانی برافراشته اند و گرمای طاقت فرسایی هم تو را مینوازد. 

رفقا بعضی خاطرات میگویند ، بعضی تجربه میگویند ، بعضی بحث سیاسی میکنند ، بعضی هیچ نمیگویند و فقط گوش میدهند و در این میان چیزی که در ذهن من مرور میشود قرابت یا فراقت شخصیت های مجازی و حقیقی دوستان است که البته واضح و مبرهن است . شاید هم جمع شده ایم که یکدیگر را در سفر بشناسیم که البته این هم لابد بخشی از پازل خداوند است ...

شلا روستایی در دهستان چلو واقع در منطقه اندیکاست . از زمانی که رهپیمایی ما شروع شد به سمت مرکز روستای شلا حدودا 12 کیلومتر راه رفتیم . ابتدای مسیر از مینی بوس ها پیاده شدیم و ساک های خود را درون نیسانی قرار دادیم و فقط آنچه را به عنوان هدیه برای کودکان آورده بودیم با خود بردیم . باید کوه را زیگ زاگ پایین میرفتیم تا وارد جنگلی شویم که سرتاسرش گله به گله خانه ها و روستاییان زندگی میکردند . همان ابتدای راه ، بچه ها که لابد از دیدن این گروه 50 نفری تعجب کرده بودند از خانه های روستاییشان بیرون آمدند و به ما نگاه میکردند . خوراکی هایی که آورده بودم را بین آنها توزیع میکردم و راه میرفتم . خوراکی هایی که دردی از این کودکان دوا نمیکند ولی شاید تا انتهای عمرشان چهره ی من در ذهنشان باقی بماند که روزی به روستای بی آب و برق و تلفنشان آمدم و چند خوراکی به آنها دادم و رفتم تا برای همیشه دیگر نباشم . دوستان اسباب بازی های کوچک و بادکنک آورده بودند و به کودکان هدیه میدادند . هدیه هایی که ارزشش فقط در شاد کردن چند روزه ی یک کودک بود . کودکی که از همه ی شادی های کودکان شهری دور افتاده است و هیچ شکایتی هم نمیکند و به این زندگی خو گرفته است . از کوه که پایین می آمدیم روحانی های کاروان که زیاد هم مینمودند مداحی و شعر خوانی برایمان پخش میکردند . با هم صحبت میکردیم و چندی به چندی نیز عکس میگرفتیم . یکبار هم شور جوانی ما را گرفت و آویزان نیسان شدیم و مسیری را با او طی کردیم . در کناره ی راه سنگ های کوچکی را پی در پی روی هم چیده بودند ، وقتی فلسفه ی این ها را پرسیدیم به ما گفتند که این ها نذر امام زاده سلطان ابراهیم برادر سوم امام موسی کاظم اند . هر کس حاجتی دارد اینجا چنین سازه ای بنا میکند و تا حاجت روا شود . فراوانی این سنگ چین های حکایت کننده ی فراوانی حاجت های مردم این روستاست ، همین ابتدای راه همه چیز دستمان آمد .

چند دور که کوه را پایین آمدیم به آبشاری رسیدیم که اولش عظمتش را درک نکردیم . بعدا که 12 کیلومتر آبش را دیدیم ، فهمیدیم عظمت این بزرگ آبشار را . از جایی به بعد خانم های کاروان نیز سوار نیسان شدند و مسیر را با نیسان می آمدند . چندی به چندی که به خانه ای روستایی میرسیدند نیسان ترمز میکرد و خانم ها هدایای خود را به کودکان میدادند . آفتاب که مغز ما را میپخت ، با چفیه ی خیس شده از آب رود خانه از خود دور میکردیم و واله از تصویری که قیافه مان در ذهن دیگران مینگارد فقط به فکر خنک کردن خود بودیم . گذشت و گذشت تا به اولین مکان رسیدیم که باید از رودخانه عبور میکردیم . نیسان که با اقتدار خانم ها را از رودخانه عبور داد ولی ما میبایست پاچه ی شلوار را بالا زده و دل به رود خانه میزدیم و همین کار را کردیم . اولین خیس شدگی حوالی ساعت 2 بود که بر ما عارض گشت و شکر خدا هم خنک شدیم و هم آفتاب بود و خشک شدیم . همچنان به راه خود ادامه دادیم . در راه ساکنین بعضا ما را همراهی میکردند و حتی به ما دوغ محلی تعارف کردند . ما در تعجب بودیم که این مرد چگونه از بالای کوه که با شیب زیاد هم مینمود همچون غزالی تیز پا ، ظرف بزرگ دوغ در دستش ، دوید و خود را به ما رساند و ما از این پایین خدا خدا میکردیم که زمین نخورد غافل از اینکه او با این طبیعت خو گرفته است و اصلا اینطور بگویم طبیعت با ایشان خو گرفته است و ایشان به طبیعت خو گرفته اند . نه از طبیعت به ایشان ضرری میرسد و نه ایشان به طبیعت ضرری میرسانند حال آنکه تا سیزده به در میشود انسان شهری هرآنچه زیبایی میبیند خراب میکند . طبیعت با این انسان ها و این سبک زندگی یکی شده است و اصلا باید این سبک زندگی جاودانه بماند .

بعد از آن نوبت آن رسیده بود که برای دومین بار از رودخانه عبور کنیم و رودخانه نیز نه گذاشت و نه برداشت عمقش را زیاد تر کرد . اصلا نمیدانم این چه پدرکشتگی است که رودخانه با ما شهری ها دارد که هر چه میخواهیم با او مدارا کنیم با ما بد میکند و عمقش زیاد میشود و اینبار باید پایمان بیشتر در آب فرو برود . لابد اگر انسان شهری بخواهد با رودخانه نیز دعوا کند باید او را تهدید به کثیف کردن بکند در حالی که انسان روستانشین که بخشی از طبیعت و آیات خداوند شده است با او به راحتی کنار آمده است . دوباره از رودخانه عبور کردیم .

رنگ سبز درختان و سبزه ها ، گل های زرد و آبی آب و خاکی خاک و خانه های روستایی و همچنین غلظت رنگ آبی آسمان چنان تصویری ایجاد میکند که میخواهی قدم به قدم بایستی و عکس بگیری و بعدا آن را مرور کنی و از آن جهت که از گروه ما هر کسی وظیفه ای را به عهده گرفته است ، دوستم هادی پی در پی عکس میگیرد ، از ما و طبیعت و ترکیب رنگ ها .

جلو تر که میرفتیم کم کم کاروان متفرق تر میشد . از جایی به بعد هم نیسان دیگر نمی توانست وسایل ما و بانوان را همراهی کند . کوله پشتی هایمان را برداشتیم و این بار خیلی متفرق تر حرکت کردیم . 4 نفر از رفقا بودیم که دنبال یکی از روحانیون حرکت میکردیم . گروهی همچنان از کنار رودخانه می آمدند ولی ما مسیر کوه را گرفتیم و کمی بالا و پایین شدیم تا دوباره به عبور از رودخانه رسیدیم . اینبار ولی عبور از رودخانه آسانتر مینمود . سنگ های بزرگ سفید در عرض رودخانه قرار گرفته بود که البته استحکام مناسبی هم داشت و میشد از روی آن ها پرید و به آن طرف رودخانه رسید . ما هم که تازه رسیده بودیم تصمیم گرفتیم که صبر کنیم تا باقی کاروانیان نیز به ما برسند و ادامه ی مسیر را با هم برویم . منظره ی رودخانه و آنطرف هم کوه که درختانی سترگ روی آن قد علم کرده بودند و سنگ های سفید میان رودخانه دلت را هوایی میکرد که عکس بگیری ، آنهم عکس تکی . لابد دلت بعدش هم میخواست آن عکس ، آواتار یکی از شبکه های اجتماعی ای بشود که در آن عضو هستی و آن شبکه ی اجتماعی منور شود به نور منعکس شده از رودخانه ی منتهی به شلا !

سخن کوتاه میدارم ، راه را ادامه دادیم و اینبار چند نفر از اهالی که آن موقع نمیدانستیم که باید شب را در منزل ایشان بمانیم به ما ملحق شدند . کم کم آثار خستگی و گرسنگی در چهره ی دوستان نمایان میشد . ساک خوراکی ها به نیمه رسیده بود و سنگینی اش کمتر آزار میداد . چند عدد اسمارتیز و دو ساندویچ مرغ که به نیم تقسیم شدند ، برای ادامه مسیر قوت بخشیدند و دوباره گروه 4 نفره ی ما پیشتاز کاروان شد و سریع حرکت کردیم که از این پس مناظری دو چندان زیبا را ملاحظه کنیم . ما که تا اینجا در میان کوه ها محاصره شده بودیم ، کم کم کوه ها بهمان رخصت نفس کشیدن دادند . از ما دور شدند و جایشان گندم زار هایی سبز شد که گاه به گاه درختی سبز جامه قد علم کرده بود . از میان گندم زار هایی راه میرفتی که ارتفاعش تا ران پایت میرسید . راهی پر پیچ و خم میان گندم زار که آنقدر انبوه بود که تشخیص مسیر پیش رویت ناممکن مینمود . بعد از این گندم زار به محدوده ی زمین هایی رسیدیم که پیدا کردن راه میان آنها سخت بود . لاجرم از حرکت باز ایستادیم تا باقی کاروان و راه بلد ها به ما برسند . قریب به پانزده دقیقه صبر کردیم تا بخشی از کاروان به ما ملحق شد و حرکتمان شروع شد . زیاد راه نرفته بودیم که به خانه ای رسیدیم و از آنجا که شغل رایج این مردم دامداری است ، بزبچه های کوچک را بغل کردیم و با آنها عکس گرفتیم . برایمان آب آوردند و لیوان . آب را در لیوان ریختم و نیمه از آن را خوردم و باقیش را روی سینی گذاشتم از آنجهت که به اصطلاح خودم آبش هم حتی مزه ی گاو میداد . همیشه وقتی این تعبیر را بکار میبرم از من میپرسند مگر تو تا به حال گاو خورده ای ؟ در جواب میگویم خودت بخور ، و وقتی میخورند تاییدم میکنند ... آری اینجا همه چیز مزه ی گاو میدهد و این مشکل اینها نیست ، مشکل من شهرنشین است که از طبیعت دور گشته ام و حالا که از طبیعت مینوشم میگویم ، مزه ی گاو میدهد !!

کم کم غروب دارد بر این دشت و بر این کوه و بر این جنگل سایه می افکند . سریع تر قدم برمیداریم و مسیری را که یکی از اهالی نشان میدهد دنبال میکنیم . نقطه ی عطف این سفر 12 کیلومتری همین جاست ، همین جاست که باید از عریض ترین و عمیق ترین قسمت رودخانه عبور کنی . نه فقط تو که اسمت را گذاشته ی مرد بلکه آن بانوانی که تا اینجا از خیس شدن فرار کرده بودند و شاید هم زیر لب نیش خندی زده بودند به ما که تا به حال دوبار خیس و خشک شده ایم ، همه باید از آب عبور کنند . اولین نفر که هادی خودمان باشد تا میانه ی راه با اعتماد به نفس کامل عبور میکند و تا در دلش امید رسیدن به خشکی جوانه میزند به قسمت عمیق تر رودخانه میرسد و تمام و کمال در آب فرو میرود . اینجاست که همه حساب دستشان می آید و تو که هنگام زمین خوردن هادی خنده ات گرفته بود ، کم کم خنده ات تبدیل به دغدغه و آن هم اینکه باید از رودخانه عبور کنم می شود . دل را به رودخانه میزنی و اینبار بیشتر از هر بار خیس میشوی و باز هم بعد شهریت با خود میگوید باید حال این رودخانه را بگیرم ...

به آنطرف میرسی و کاملا خیس نظاره گر بقیه ی کاروان میشوی که زن و مرد باید از این رودخانه عبور کنند . این عبور با سری های قبل تفاوتی دارد و آنهم نبود خورشید و آفتاب است . این بار باید تا صبح به خود بلرزی و دعا دعا کنی که کفشهایت خشک شوند . مسیر را از میان گندم زار ها پی میگیری . چراغ را روشن کرده ای و راه بلد را دنبال میکنی . راه بلد برایت از گرگ و خرس هایی میگوید که هم ما از ایشان میترسیم و هم ایشان از ما و این قانون سازش انسان و طبیعت است . راه بلد نوری را در دوردست نشان میدهد که محل اسکان ما و خانه ی خان روستاست . خان روستا پولدارشان است و موتور برق دارد و چراغ آویزان کرده است بر دیوار های خانه اش . تو در این تاریکی دیگر نمیبینی که چه کوه های بلندی دور تا دورت را گرفته است . فقط خانه ی خان را میبینی . خانواده ی روستایی از ما استقبال گرمی میکنند . آخرین خوراکی ها و هدایا نصیب فرزندان این خانواده میشود .

خانه ی روستایی که سنگی بود ، در سمت چپش جایی شبیه آشپز خانه بود و کنارش طویله ، روبرویش حیاط خانه بود که به ما مردها اختصاص یافت . نماز مغرب و عشا را خواندیم و لباس هایمان را عوض کردیم و منتظر شام ، شام اصیل بختیاری ، کباب بختیاری ماندیم . در این میان جلسه ی معارفه ای شکل گرفت و آشنا شدیم با دوستان ، همچنین با روحانیون و حاج آقای مرادی که چند سالی را در خدمت به مردم این منطقه همت گمارده بود . از بودجه ی 180 میلیارد تومانی اهدایی رهبر گفتند و تلاش برای بهبود یافتن وضعیت رفاهی مردم . از برخی پیشرفت ها گفتند و کم لطفی های مسئولین . از ما به اصطلاح اهالی رسانه – که هر جور این عبارت را مزه مزه میکنم ، به من نمیچسبد – خواستند که خبر این محرومیت را در جامعه منعکس کنیم . باشد که نهیبی باشد بر مسئولینی که آنطرف سد شهید عباسپور ، همانجایی که تا روستای شلا 1 ساعت فاصله دارد ، جزیره ای ساخته اند برای استراحت و خوش گذرانی !!

گوسفندی زمین زدند و کباب اصیل بختیاری که هیچ شباهتی به آن چیزی که در تهران میخوریم نداشت برایمان درست کردند . کبابی که به غایت لذیذ مینمود و مطمئنم دیگر هیچ موقع زبانم مزه اش را نخواهد چشید . جوجه هم بود ، که البته میشد با تقریب خوبی آن را شبیه جوجه های تهرانی دانست . نان محلی و دوغ محلی و غذای محلی و خانه ی روستایی ، ترکیبی تکرار نشدنی و بکر که امیدوارم هیچ موقع نابود نشود ...

بعد از آن به بحث شیرین خواب رسیدیم و معضلاتش ! ما که انتظار خوابیدن در فضای باز را نداشتیم لباس گرم و پتو با خود نیاورده بودیم . سعی کردیم ابتدا جای خوابمان را گرم کنیم . حوله ام را روی خود انداختم جهت قسمت بالایی بدن و تی شرتم را روی خود انداختم در ضمیمه ی آن ، نگاهم را به آسمان دوختم که ستاره هایش از همه جا دیدنی تر بود . در یکی از گوشه ی فرش خوابیده بودم و سه نفری بهم چسبیده بودیم که در این سرمای شبانه یخ نزنیم . صاحب خانه لطف کرد و سه نفر یکی ، پتویی روی ما انداخت و اتفاقا پتو نیز بوی گاو میداد ، آنشب تا سحر گذشت . سحر از فشار سرما و دعایی که یکی از روحانیون روی بلند گو گذاشته بود از خواب پریدم و جهت قضای حاجت به آنطرف پرچین ها رفتم و بعدش هم وضو گرفتم و نمازی که به جماعت خواندیم و دوباره خواستیم بخوابیم که دیدیم دوستان بساط گعده ای روحانی پایین پایمان چیده اند . بزور خود را به خواب زدیم ، ولی تا طلوع آفتاب خواب درست و حسابی نکردیم . آن موقع که بیدار شدیم جناب گاو کنارمان ایستاده بود و زل زده بود در چشمان مبارکمان ، به فال نیک گرفتیم و بر خواستیم و بار دیگر به آنسوی پرچین ها رفتیم و بعد از آن هم لباس نو کردیم و آماده ی تناول صبحانه شدیم . در این میان به صحبت های اهالی گوش میدادیم . برایمان گفتند از معلم هایی که از اول دبستان تا آخر راهنمایی را یکجا و سر یک کلاس درس میدهند . از آب لوله کشی ای که حداقل امکانات است ولی در این روستا راه پیدا نکرده است . از بی آبی ای که نتیجه اش رونق نگرفتن کشاورزی است . از بی برقی که میتوان آن را از همین سد کنار دست تامین کرد . از فقدان جاده که یکی از عوامل عدم امکان حمل و نقل محصولات کشاورزی و دام داریست . از باغ های انار و انجیر و انگور که مسکوت مانده اند . از 105 دانش آموزی که حداقل آموزش با کیفیت را میخواهند . از نماینده ی مجلسی که 16 سال است نمایندگیه این منطقه را میکند و یکبار پایش را به این روستا نگذاشته است . از جزیره ی تفریحی که برخی مسئولین آنطرف دریاچه برای روز های تعطیلشان با تمام امکانات ساخته اند . از کوچ اهالی روستا به مناطق دیگر . از محرومیتی که میشد با همت مسئولین ریشه کن شود .. این ها همه درد بود که بر مردم این روستا روانه میشد و کجاست گوش شنوا ؟

صبحانه اش هم رویایی بود . برایمان از آب ماهی گرفتند و کباب کردند و جلومان گذاشتند با نان محلی ! تیغ های ماهی را میشد نادیده گرفت و همه اش را یک سره خورد ، عجب لذتی میبرند این اهالی طبیعت و از آن طرف ما شهری ها در چه محرومیتی به سر میبریم ، محرومیت هوای پاک ، آب پاک ، غذای پاک ، طبیعت سالم ، سووی چشم ، قوت بدن ، سلامت روح ، ایمانی که هر لحظه از دیدن آیات خداوند در دل تقویت میشود ..  ما از همه ی اینها محرومیم . ایل بختیاری ، ایلی که تماما شیعه بوده و ارادتی وصف نشدنی ای به مولای متقیان ، امیر مومنان دارند در وسط برکت زندگی میکنند و اگر حداقل امکانات برایشان فراهم شود ، زین بیش شکر خدا را میگویند . مردمی ولایت مدار که در میان کلامشان اینگونه میگویند که چون حضرت آقا دستور داده اند که رای بدهید ، ما هر دوره رای میدهیم . آری با هلی کوپر می آیند و رای این مردم پاک و خالص را میگیرند و ایشان که تابع سخنان رهبرشان هستند منتظرند که مسئول منتخبشان حداقل امکانات را برایشان فراهم کند . 16 سال است که این انتظار را دارند ولی انتظارشان به جواب مانده است . ولی باز هم خم به ابرو نمی آورند ، ذره ای از اطاعت رهبرشان امتناع نمیکنند ... تو انسان شهری مدرن باید درس ولایت پذیری بگیری از این انسان های روستایی محروم !



ادامه ی مسیر تا سد شهید عباسپور جهت سوار شدن در مینی بوس ها و حرکت به سمت اندیمشک باید از طریق آب گذرانده میشد . پشت همان خانه ، دریاچه ای بود که باید یک ساعتی را با قایق موتوری در آن میپیمودیم . از اهالی بابت این همه لطف تشکر کردیم و راهی دریاچه شدیم . خیر سرمان اولین گروهی بودیم که سوار قایق موتوری شدیم ولی از بد ماجرا و شاید هم از خوب ماجرا ، قایق ما نفس نداشت و یک به یک قایق ها از کنار ما میگذشتند و موجشان قایق ما را میگرفت و هولی در دلمان می انداخت که قایق در قطاع 30 درجه شاید هم بیشتر نوسان میکرد و شاید مسافران آن قایقی که از کنار ما با سرعت عبور میکردند باز هم نیشخندی میزدند و با یکدیگر مزاحی میکردند . ولی این بار هم ، دیگران اشتباه کردند . با اینکه از همه ی قایق ها دیر تر رسیدیم ولی آنچنان لذتی از طبیعت بردیم که بعید میدانم در آن سرعت زیاد باقی قایق ها اینچنین استفاده کرده باشند . دریاچه ای عظیم پشت سد شهید عباسپور که گله به گله کوهی از آب بیرون زده بود و هرکوه جزیره ای مینمود در این پهنای با شکوه . روی کوه ها بزهای کوهی را میدیدی که از این سو به آن سو میپریدند . طبیعت بکری که همچون داخل روستا طبیعیه طبیعی باقی مانده بود . انسانی ترین عنصر این جا ، قایق موتوری ای بود که سوارش بودیم . باقی همه طبیعت بود و ساخته ی خدای متعال . جزیره هایی که شاید هیچ انسانی در آن قدم ننهاده باشد . آب ذلالی که لوله کشی شهر تو ، آن را به تو نمیرساند . بطری ات را در آب فرو میکنی و آب ذلال مینوشی . آب بازی هم میکنی . دوباره کمی خیس میشوی و اینبار خورشید خشکت میکند . فرصت برای عکس گرفتن دارم و گوشی ام را روشن میکنم و عکس میگیرم . میانه ی راه سوخت قایقمان کم میشود و دیگر قایق نمیتواند همه ی ما را ببرد . قایق ران یکی از همکارانش را که در همین حوالیست فرا میخواند تا تعدادی از ما را به ساحل برساند . قایق سبک تر میشود و دریاچه ای را که عمقش 150 متر است ادامه میدهد تا ساحل .

از کنار جزیره ی مدرن و امروزیه مسئولین که تو را یاد سریال لاست می اندازد عبور میکنی و به ساحل میرسی و بعدش هم سوار مینی بوس میشوی و راهی اندیمشک ...

سفر به پایان میرسد و در ذهن تو میماند برق چشمان دخترکی که با ناز و ادای کودکانه اش از تو خوراکی و دفترچه یادداشت را میگرفت .

سفر به پایان میرسد و وظیفه ای بر دوش تو محول میشود . وظیفه ای که نتیجه ی دانستن است . تو دانستی که آنسوی کشورت هستند مرزبانانی که بی چشم داشت از این کشور مراقبت میکنند و در اوج محرومیت به سر میبرند و رهبرشان را اطاعت میکنند .

سفر به پایان میرسد و دیده ی تو با سبک زندگی بکر و طبیعی ای آشنا شده است که توی شهری همیشه آرزویش را داشته ای و البته فرهنگ این گونه زیستن را نداشته ای .

سفر به پایان میرسد و خواهش های پیرمرد در ذهن تو مانده است ، خواهش هایی که نه از سر زور و نه از سر زیاده خواهی ، بلکه از سر درماندگیست ..

 

و اینجا باید به مسئولینی که چشمانشان را خواب توسعه های غربی گرفته است گوشزد شود که انقلاب ما با توجه به سخنان رهبر کبیر انقلاب امام خمینی رحمه الله ، انقلاب خدمت به مستضعفان و مستمندان و زاغه ‏نشینان است (صحیفه امام، ج‏18، ص: 38) . امام خمینی در این رابطه در صحیفه ی خود اینگونه میفرمایند : «تنها آنهایى تا آخر خط با ما هستند که درد فقر و محرومیت و استضعاف را چشیده باشند. فقرا و متدینین بى‏بضاعت گردانندگان و برپادارندگان واقعى انقلابها هستند. ما باید تمام تلاشمان را بنماییم تا به هر صورتى که ممکن است خط اصولى دفاع از مستضعفین را حفظ کنیم‏... ما براى احقاق حقوق فقرا در جوامع بشرى تا آخرین قطره خون دفاع خواهیم کرد.» (صحیفه امام، ج‏21، ص: 86 و 87)

 

باشد که همچون رهبر عزیزمان ، سید علی خامنه ای ، کمک حال این هموطنان باشیم .

و العاقبه للمتقین .

 

 

 

  • دوشنبه, ۲۶ فروردين ۱۳۹۲، ۰۷:۵۸ ب.ظ
  • محمد محسن بزازان

نظرات  (۲)

چقد زیاد!!
صفحه رو باز گذاشتم هر پنج دقیقه یه بار یه پاراگرافشو بخونم!!
بوی گاو میده :D
چه کاری میشه برای اونها انجام داد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ :(
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی