................خاکنوشتـ .......... ـه................

در اینجا یک خاک که از خاک زاییده شده و به خاک برمیگردد ، مانند باقی خاکیان ، سعی میکند خاکی بنویسد و بس

................خاکنوشتـ .......... ـه................

در اینجا یک خاک که از خاک زاییده شده و به خاک برمیگردد ، مانند باقی خاکیان ، سعی میکند خاکی بنویسد و بس

27/4/90 – ساعت 10:30 – داخل اتوبوس

پنجشنبه, ۲۷ مرداد ۱۳۹۰، ۰۶:۴۰ ب.ظ

اصلا تصورش هم برایم غیر ممکن بود . فکرش را هم نمی کردم طلبیده شوم . آخر این دوران جزء بدترین دوران زندگی معنوی ام هست . هیچ وقت انقدر از خداوند و ذکر او دور نبوده ام . دوران های زیادی بوده که چشم و دل پاک تری داشته بودم ولی الآن به هیچ وجه با آن زمان ها قابل مقایسه نیست . وقتی کارم درست شد با خودم گفتم چقدر این صاحبخانه باید مهربان باشد که کنون مرا با این همه سیاهی پذیرفته است البته هنوز هم نمی دانم طلبیده شده ام یا خیر . در واقع تا وقتی ضریح و گنبد آقا رو نبینم باور نمی کنم و مطمئن نمی شوم .

راستش من کارم خیلی سخت درست شد تا اون حد که آخرین روز ممکن پاسپورتم آماده شد . با یکی از بچه های مغازه با موتور رفتم دنبال پستچی و پاسپورتو ازش گرفتم و پست کردم برا آژانس . خیلی استرس داشتم . منم که خدای استرسم یعنی تو فکر هم می دونم که مطمئنا اتفاقی نمیوفته ولی دلم شور می زنه . اینجوریم دیگه ولی خودم راضیم .

به هر حال با کلی دوندگی که توی روز آخر داشتم پاسپورتو فرستادم و بعدش رفتم دنبال وام عتبات و الی آخر .

23 تیرماه قرار بود هیئت بره مشهدالرضا(ع) . مسئول هیئتمون بهم گفت هر وقت تکلیف کربلات معلوم شد بهم خبر بده مگر اینکه با ما مشهد هم بیای و زود برگردی ولی قسمت نشد . چه جوری بگم شاید لایق نبودم . خدا با خودش گفته زیادیش میشه اگر قبل از کربلا مشهد هم بره . راستش پارسال که با هیئت مشهد رفتم خیلی صفا کردم یا بهتره بگم بهترین سفر مشهدم بود . به همین دلیل هم خیلی دلم سوخت ولی چکار کنم دیگه خدا اینطوری خواسته .

خیلی موقع ها تو زندگیم شده که چشمام قفل شده و کلید گنجینه ی اشکم گم شده . نشون به اوون نشون که سنگین ترین روضه ها رو شنیدم و گریه کردن همه ی مردم رو دیدم و بازم فقط نشستم ونگاه کردم . آخرش هم وقتی به خونه اومدم دیدم دور جفت چشام قرمز شده و هیچ اشکی نریختم .

من اسم این حالت رو میزارم کور شدن دل و منحرف شدن فکر . من به این میگم دوری و غربت . وقتی تو مجلسی نشستی که همه دارن زار می زنن و گریه می کنن و تو هیچ این یعنی تو بین این آدما غریبه هستی . تو تو مال یه محله ای و اونا مال یه محله ی دیگه . نمیدونم درست فکر می کنم یا نه ولی فکر کنم اینها بخاطر کثیفی چشمه که اونم تاثیر میزاره رو دل که اوون عارف می گفت :

بسازم خنجری تیغش ز فولاد

زنم بر دیده تا دل گردد آزاد

الانم تو یه همچین حالتی هستم یعنی احساس می کنم کمی چشمم هرزه بین شده این یعنی دلم ناپاک تر شده و این یعنی دلم شور میزنه وقتی چشمم به پرچم حرم آقا میفته چکار می کنم. امیدوارم با قلبم گریه کنم .


جای شما خالی امروز ساعت 5:30 صبح از خواب بیدار شدم . البته پدرم ساعت 4:30 تمام چراغ ها رو روشن کرده بود و شروع کرده بود به درست کردن بساط صبحانه . صبح بلند شدم و نماز خواندم و حمام رفتم و یک غسل هم قبل از سفر به نیت زیارت کردم و صبحانه خوردم و به همراه خانواده راه افتادیم به سمت ترمینال غرب . قرارمون ساعت 7:30 صبح کنار مسجد ترمینال ( یا به عبارت بهتر پایانه ) بود . ساعت 7:20 کنار مسجد بودیم و تا ساعت 10 کم کم زائرا اومدن و ساعت 10:10 راه افتادیم . الانم توی اتوبوسیم و داریم میریم به سمت مرز .

هنگام خداحافظی مادرم گریه می کرد و پدرو خواهرم التماس دعا می گفتن . با خودم گفتم مسئولیت خیلی بزرگی روی دوشمه چون باید جای کلی آدم اونجا دعا کنم . حتی برای مردی که توی ترمینال شمارشو بهم داد و گفت تو حرم حضرت عباس بهش زنگ بزنم ظاهرا آقا رو کار داره و توی یک مشکل بزرگ افتاده و هرشب یادی از آقا می کنه . منم شمارشو گرفتم وان شا الله بهش زنگ می زنم . این یعنی مسئولیت . این یعنی باری که رو دوش منه . خیلی ها امید به دعای من دارن که آقا اجابت کنه . پس من مسئولم .

کربلا جایی هست که فعلا قسمت خیلی ها نمیشه . خیلی ها میگن اونجا هنوز جنگه و خطرناکه پس ما نمیریم بعضی ها هم میگن بریم توکل به خدا . ببینیم چقدر می تونیم توشه برداریم . یاد یک داستانی افتادم که شاید گفتنش خالی از لطف نباشه . می گن گروهی با یه بزرگی از محلی عبور می کردن که سراسر تاریکی بود و هیچ کس هیچ چیزی نمی دید . اون بزرگ بهشون گفت هرچه روی زمین است اگر بردارید ضرر می کنید و اگرهم برندارید ضرر می کنید . عده ای توشه برداشتند و عده ای هم طاقت خستگی حمل بار را نداشتند و این کار را عبس پنداشتند . از این منطقه که گذشتند نور پدیدار شد . آن ها که توشه برداشته بودند دیدند در دستانشان الماس های گرانهایی است و حسرت خوردند که ای کاش بیش تر برداشته بودند و احساس ضرر کردند . آن هایی هم که به خود زحمت این بار کوچک را نداده بودند احساس ضرر کردند و حسرت خوردند . احساس می کنم که کربلا فعلا همینطور است . اگر به هوای جنگ و سختی راه و ..... از آن دوری کنی ضرر کرده ای و اگر هم تمام چمدان هایت یا چه بسا تمام وجودت را لبریز از توشه اخروی کنی باز هم ضرر خواهی کرد چون بحر را نتوان در کوزه کرد . پس باید رفت و دید و توشه برداشت . ولی مهمتر از جمع آوری توشه حفظ آن توشه است که دزد ها بدنبال این الماس هایند . بله زمین کربلا و هوای کربلا و فضای آن الماس هایی گرانبها هستند و گل سرسبد آنها عباس است که بران است وبریده شده . خودش اگر به دل دشمن میزد سپاه حسین به فرماندهی علی اصغر پیروز کارزار دنیوی می شد ولی حیف این سرو گران بریده شد و کمر حسین (ع) شکسته .

خدا کند بتوانیم گوشه ای از این سختی ها که امامان کشیده است را جبران کنیم . اگر بتوانیم !!!!!

  • پنجشنبه, ۲۷ مرداد ۱۳۹۰، ۰۶:۴۰ ب.ظ
  • محمد محسن بزازان

نظرات  (۱)

  • کاغذ و قلم
  • باید نگاهش داشت و مرد می خواهد حفظش
    دارم فکر می کنم که آیا مردش بوده ام؟!
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی