................خاکنوشتـ .......... ـه................

در اینجا یک خاک که از خاک زاییده شده و به خاک برمیگردد ، مانند باقی خاکیان ، سعی میکند خاکی بنویسد و بس

................خاکنوشتـ .......... ـه................

در اینجا یک خاک که از خاک زاییده شده و به خاک برمیگردد ، مانند باقی خاکیان ، سعی میکند خاکی بنویسد و بس

دیشب توی مهران خوابیدیم و خستگی در کردیم . جایمان کمی تنگ بود و هوا هم کمی گرم ولی باز هم خوب بود و خوب خوابیدیم . صبح از خواب ساعت 7 بلندشدیم و وسایل رو جمع کردیم که به سمت مرز حرکت کنیم .

 

وقتی به مرز رسیدیم بعد از گذشتن از چند در و بازرسی تونستیم وارد خاک عراق بشیم . وقتی متنظر کنترل نهایی بودیم با یکی از دوستان صحبت می کردم . و می گفتم این عراق تا 600 سال آینده نفت دارد و مردمش به اندازه ی ارزنی غیرت و مردانگی و اتحاد ندارن . اگر تا 600 سال آینده فقط نفت بفروشه مردمش می تونن سال ها راحت زندگی کنند . ولی حیف که دست استعمار بالای سرشونه و رهبر و مقتدای واحد ندارند. البته من شنیدم حضرت زینب (س) این قوم رو نفرین کردن که هیچ موقع سروسامان نگیرند و رهبران خوب برآنان حکومت نکنند . باید هم در این حد خار و ذلیل بمانند و از پیشرفت هایی که در اطرافشان رخ می دهد عقب بمانند .

الان دیگه از مرز رد شدیم و تو خاک عراق هستیم . توی اتوبوس نشستیم تا نیروهای امنیتی بیایند و سه اتوبوس اخیر که ما هم یکیشان هستیم را بدرقه کنند تا نکند اتفاقی بیفتد . ظاهرا از اینجا تا نجف حدودا 5 ساعت راه است که در این میان باید ناهار و نماز را هم بخوریم و بخوانیم . ترتیب سفر فعلا به صورت : نجف - کربلا - کاظمین است که به ترتیب 3 و3 و1 روز در هرکدام خواهیم ماند . هنوز نام هتل هامان مشخص نشده است . ولی دو گزینه پیش رو داریم . الان بچه ها دارن صلوات پخش می کنن البته نه از بلندگو بلکه هرکسی چنتا صلوات نذر می کنه که بفرسته و به ائمه اطهار تقدیم کنه . هدف 14000 صلوات است ولی روحانی کاروان گفتن هرچه بیشتر بهتر ؛ درضمن گفتن اگر با   وعجل فرجهم   باشه افضل تر است .

حال که پای در دیار عراق گذاشته ایم کمی پنجره ی دلم باز شده است و نور باریکی به قلبم رسیده است . دیروز روحانی کاروان شعری می خواندند که در میانش می گفت : نام حسین (ع) بر قلب ما حک شده است . آری حالا که نور به قلبم رسیده است می بینم که در میان همه ی سیاهی های قلبم نقطه ای درخشان وجود دارد و آن هم محبت اهل بیت علیه السلام است . ولی باز هم می ترسم . می ترسم از لحظه ای که دیدگانم بر گنبد و بارگاه حضرت علی (ع) می افتد . نمی دانم در آن لحظه چه شوری در وجودم می افتد . از خدا می خواهم آتشفشان دلم آن چنان قلیان کند که چشمانم در حیرت اشکهاشان بمانند البته به قول روحانی کاروان اشک با معرفت . البته دیدن بنایی سنگین به خودی خود لطفی ندارد و به قول استاد راهنمای پیش دانشگاهیم : شرف المکان بالمکین . بلکه آن وجود حضرت است و آن فضا است که بوی خون ریخته بر پیشانی می دهد . جایی که من می روم جایی است که روزی اشرف مخلوقات خداوند بر آن پای نهاده است .

 

  • شنبه, ۲۹ مرداد ۱۳۹۰، ۰۷:۳۹ ب.ظ
  • محمد محسن بزازان

نظرات  (۲)

سلام دوست عزیز وبلاگ جالب و به روزی داری به ما هم سر بزن سایت مهندسین جوان www.g-eng.ir/forums تا با هم تبادل لینک داشته باشیم
  • کاغذ و قلم
  • خاطرات دارند جان می گیرند.
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی