................خاکنوشتـ .......... ـه................

در اینجا یک خاک که از خاک زاییده شده و به خاک برمیگردد ، مانند باقی خاکیان ، سعی میکند خاکی بنویسد و بس

................خاکنوشتـ .......... ـه................

در اینجا یک خاک که از خاک زاییده شده و به خاک برمیگردد ، مانند باقی خاکیان ، سعی میکند خاکی بنویسد و بس

31/4/90 – ساعت 15:06

چهارشنبه, ۹ شهریور ۱۳۹۰، ۰۸:۴۲ ب.ظ

اینجا کربلاست . نام های زیادی برای این سرزمین نقل شده است . عقر ، کربلا ، نینوا ، طف و غازریه . هرکدام معانی خاص خود را دارد اما کربلا یعنی کرب و البلا.

توی راه، از نجف که به سمت کربلا می آمدیم به زیارت مقبره ی دو طفلان مسلم ، ابراهیم و محمد رفتیم و آن دو کوچکه بزرگ را زیارت کردیم . به دلایلی بنده نتوانستم صحبت های حاج آقا رو تو حرم درباره ی این دو بزرگواز گوش کنم . این دو عزیز را زیارت کردم و دو نماز به روحشان هدیه . بر دیوار نوشته بود که بعد از واقعه عاشورا ابن زیاد این دو را در بند کرده . زندان بان پیری که از دوستداران امیر المومنین بود ایشان را آزاد کرد و آنها را راهی خانه ی پیرزنی کرد و الی آخر . خدایشان بیامرزد . این قوم خونخوار دلشان راضی نشد تا زمانی که سر بی تن این دو کودک را در مقابل خود دیدند . حتما اینان چنان از آل علی وحشت داشته اند که  از ترس این دو کودک به شهادتشان رساند، نکند که در بزرگیشان بلای جانشان شوند .

بعد از زیارت راهی کربلا شدیم . دیگر از آنجا تا کربلا راه زیادی نبود . فعلا در هتل هدی الوالی هستیم تا کمی خستگی در کنیم تا ساعت 5:30 که به اولین زیارت حضرت امام حسین (ع) و یاران وفادارشان برویم . نمی دانم چه اتفاقی پیش روی من است. می خواهم با مزار کسی رو به رو شوم که سال های سال برایش دهه ها سیاه پوش بوده ام . برایش مراسم شب هفت گرفته ایم و هر جور از دستمان بر می آمده عرض ادب کرده ایم . دهه ها برایش سینه زده ایم و به عشقش گریه کرده ایم . بارها از خدا دور شده ایم و با یک ذکر یا حسین ، خدا را به یاد آورده ایم . نقل ها از رشادت های او و یارانش به خصوص علمدار کربلا شنیده ایم . هر ساله به لطف وجودش با خداوند دگر باره عهد بسته ایم که ای خداوند دیگر چنین و چنان نمی کنم . می خواهیم به مکانی برویم که روزی خون اشرف مخلوقات بر آن جاری گشته است و دستی جدا گشته است و به موجب آن کمری شکسته . لبان خشک پدری بر لبان خشک پسری بوسه زده است و کودک شش ماهه ای با لب عطشان ضبح شده است و قطعه قطعه های بدن پاره پاره ای بر روی عبای برادری گذاشته شده است و به کمک خواهری تا خیمه ها کشیده شده است و وجودی از جنس نور در خون خود غلطیده است . هرچه بگویم کم گفته ام . نمی دانم وجودم و روحم چگونه می خواهند با این صحنه ها رو به رو شوند .

 

توکل به خداوند ان شا الله بهره ی کافی و وافی از این قسمت سفر ببریم .

 

  • چهارشنبه, ۹ شهریور ۱۳۹۰، ۰۸:۴۲ ب.ظ
  • محمد محسن بزازان

نظرات  (۱)

  • Quran,amidst the images
  • visit us
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی