................خاکنوشتـ .......... ـه................

در اینجا یک خاک که از خاک زاییده شده و به خاک برمیگردد ، مانند باقی خاکیان ، سعی میکند خاکی بنویسد و بس

................خاکنوشتـ .......... ـه................

در اینجا یک خاک که از خاک زاییده شده و به خاک برمیگردد ، مانند باقی خاکیان ، سعی میکند خاکی بنویسد و بس

1/5/90 – ساعت 14:24

سه شنبه, ۱۵ شهریور ۱۳۹۰، ۰۲:۱۲ ق.ظ

دیشب ساعت 6 بعد از ظهر به همراه ایمان به زیارت اولیه ی امام حسین (ع) و حضرت عباس رفتیم . راستش ما نیم ساعتی خواب موندیم و نتونستیم همراه کاروان به زیارت بریم . مسیر حرم رو طبق نقشه ای که بهمان داده بودند پیاده طی کردیم. طبق مسیر پیاده اول به حرم امام حسین می رسی ولی اگر بخواهی با ون هایی که آماده شده اند بروی آنها شما را نزدیک حرم حضرت عباس پیاده می کنند . توی راه ذکر الله اکبر و لا اله الا الله را می گفتیم و آرام آرام قدم بر می داشتیم . با این سرعتی که ما می رفتیم 10 دقیقه ای به یکی از در های حرم حضرت رسیدیم . درست نمی دانستیم باید از کدام در وارد شویم . چند باری از مسئولین پرسیدیم تا آخر در را یافتیم .   دم حرم خیلی شلوغ بود چون جمعه شب بود و خود کربلایی ها هم با خانواده هاشون آمده بودند . در ضمن نزدیک اذان هم بود . خلاصه بگم خیلی خیلی شلوغ بود و به جای اینکه حواسمان یا بهتره بگم حواس خودم به زیارت جمع شود بیش تر حواس ام جمع بود که پای کسی رو له نکنم و به کسی نخورم . کم کم راه را به طرف ضریح پیدا کردم .

به هر مرحله که می رسیدم از روی زیارت نامه ای که از نجف خریده بودم دعای آنجا را می خواندم تا به جایی رسید که دو در مانده بود به ضریح و هنوز ضریح را نمی دیدم . توی زیارت نامه نوشته بود به اینجا که رسیدی اگر دلت شکست و اشکت جاری شد بدان که اذن ورود یافته ای . نمی دانم چرا با اینکه سال ها منتظر این لحظه بودم ولی هرچه کردم اشکم جاری نشد . همان جا  ایستاده بودم و هی فکر می کردم مگر اینکه روضه ای یا مداحی ای یادم بیاید که اشکم جاری شود ولی هیچ چیز یادم نمی آمد . خیلی ناراحت شدم با خودم گفتم : این دفعه رو بی اجازه برم توکل به خدا . رفتم . رفتم و چشمم به ضریح آقا امام حسین (ع) افتاد . هرچه زور زدم نشد که نشد . انگار دوباره چشمانم را قفل کرده بودند . دلم نمی شکست . خیلی ناراحت بودم از این موضوع . توی ذهنم هی وقایع کربلا را مرور می کردم ولی نه خیر . انگار وجودم در حیرت این مکان مانده بود . هنوز نگاهم شمعش را پیدا نکرده بود تا به آن خیره شود و پروانه وار دور آن بگردد . بعد از به پایان رسیدن دعا از روی زیارت نامه ، با دلی بی امید از نگاه حضرت به خودم رفتم طرف ضریح شش گوش آقا. توی بغلش گرفتم و به آقا گفتم: آقا جون یه عمره به عشقت سینه زدم و سیاه پوشیدم ، حالا به من اذن ورود نمی دید . خوب اگر طلبیده نشدم چرا من رو تا اینجا کشوندید . آیا می خواهید عذابم کنید به خاطر گناهانی که کردم ، به خاطر قول هایی که دادم و عمل نکردم . باشد من این عذاب را به جان می خرم  ......

توی فکرم این حرفا پرسه می زد و خودم جلوتر می رفتم . بعد رفتم پایین پای آقا دو رکعت نماز زیارت خوندم . خیلی حرم شلوغ بود و سخت جا پیدا کردم . بعد از نمازم بافاصله بانگ اذان بلند شد و حالا من باید دنبال جایی برای خوندن نماز می گشتم . در نهایت به زور داخل یک صف ایستادم و نماز را خواندم . اینجا دیگر مانند نجف نبود که نماز را شکسته بخوانند . پس خودم نماز را شکسته خواندم . بعد از نماز ادامه زیارت را خواندم و به طرف درب خروج راهی شدم . بیرون حرم دوستان ایستاده بودند تا همه بیایند و خدمت آقا عباس بریم . راستی اینویادم رفته بود بگم ، توی حرم ضریح حضرت حبیب بن مظاهر رو هم زیارت کردم .

تعدادی که جمع شدیم راهی حرم حضرت عباس شدیم . بین الحرمین هم خیلی شلوغ بود . ماشین حمل زباله بود ، عکاس بود ، ما هم بودیم که گروهی حرکت می کردیم . دیگه خودتان حساب کنید چه غوغایی می شود . وقتی به حرم رسیدیم . حاج آقا گفتند توی صحن بشینیم تا ابتدا کمی برایتان از حضرت عباس و وفایشان بگویم بعد هم زیارت نامه را با هم بخوانیم . حاج آقا می گفتند وفا یعنی مثلا ظرف آبی را در نظر بگیرید که سراسر پر از آب شده است و هیچ جای خالی ندارد . اگر بخشی از آن خالی باشد نمی شود . این یعنی وفا یعنی اطاعت را به سر حد نهایی اش رساندن . حضرت عباس کسی است که اسمش زبانزد پیامبران و اولیا و فرشتگان خداوند است . در زیارت نامه ایشان " عبد صالح " خطاب شده اند و ایشان دریای رحمتند . زیارت نامه را که خواندیم 10 دقیقه به ما اجازه دادند که وارد شویم و زود بیرون آییم که به شام هتل هم برسیم . به محض اینکه وارد شدم اول اعتراض کردم به آقا که چرا به من نگاه نمی کنید و بعد از این همه وقت که اومدم چرا دل من رو قفل می کنید . حضرت عباس واقعا دریای رحمت اند . بعد از اوون رفتم ضریح آقا رو گرفتم . انگاراین ضریح بود که من رو تو آغوش گرفته بود . احساس آرامش خاصی به من دست داد و شد آنچه شد .

بعد از اینکه از حرم آقا بیرون اوومدیم و آبی خوردیم . حرکت کردیم به سمت ون های هتل که پشت حرم حضرت عباس بود .

کمی طراوت گرفته بودم و بسیار هم خسته بودم. بعد از شام خوابیدم به امید اینکه نصفه شب برم حرم . ولی چشمتان شب بد نبیند ، یه کله خوابیدم تا ساعت 4 که یکدفعه از خواب پریدم . قرار بود بعد از اذان صبح به مراسمی  که بعثه ترتیب داده بود برویم . وقتی دیدم ساعت 4 هست و چنین ، این مدت را خوابیده بودم فهمیدم که معلوم است باز هم خوابم می آید پس نماز صبح را خواندم و خوابیدم . ساعت را برای 7 صبح کوک کردمو ساعت 7:30 صبح بر خواستم و رفتم صبحانه خوردم و ساعت 8 صبح دیگر راهی حرم بودم . امروز دیگر کمی سریعتر گام بر می داشتم تا زودتر به حرم برسم . البته اصلش این است که در مسیر حرم باید آهسته راه رفت و زیر لب ذکر گفت . راستش رو بگم اون جوری که باید و شاید باز هم امام حسین (ع) بنده رو تحویل نگرفتند . نمی دانم ، شاید خیلی بدی کرده ام ..... .

بعد از زیارت امام حسین و یک سری ادعیه ی دیگر که تقریبا ساعت 10 شده بود راهی حرم حضرت عباس شدم . توی راه هنوز از کرده های خودم پشیمان بودم . توی بین الحرمین که قدم بر می داشتم کمی به فکر فرو رفتم . یاد آن تصویری افتادم که در اطراف مسجد کوفه نصب شده بود و صحنه جنگ عاشورا را نشان می داد . در آن نقشه سمت راست فرات بود و شریعه و بعد هم سپاه کوفیان و میدان جنگ . سمت چپ ابتدا سپاه حضرت امام حسین و قتلگاه و بعد هم خیمه گاه . با خودم گفتم اگر شریعه در جایی که من دیدم بوده باشد و حرم حضرت عباس هم جایی باشد که ایشان موقع برگشت از شریعه شهید شده اند ، پس قاعدتا باید بین الحرمین میدان جنگ باشد و پشت حرم حضرت عباس هم سپاه کوفیان . یکی از بچه ها می گفت این عکس شبیه ترین عکس به صحنه ی عاشوراست ناگهان به ذهنم این شعر خطور کرد که :

جوانان بنی هاشم بیایید

علی را بر در خیمه رسانید

خدا داند که من طاقت ندارم

علی را بر در خیمه رسانم

با خود گفتم پس بین الحرمین باید جایی باشد که امام حسین اغلب شهدا را هنگام شهادت در بغل گرفته اند و حضرت قاسم وحضرت علی اکبر دو گل پرپر امام حسین نیز در همین منطقه بشهادت رسیده اند . یا به قول یکی از روضه ها می گفتند حضرت نمی توانستند یک نفری از پس حمل بدن این دو بزرگوار به خیمه ها بر آیند و از حضرت زینب کمک گرفتند . عبای خود را بر زمین پهن کردند و این اجساد را روی آن نهادند و به کمک حضرت زینب آنها را به خیمه ی شهدا رساندند . بین الحرمین حال وهوای خوبی دارد .

نمی دانم تا چه حد این فرضیه درست باشد ولی می دانم جای جای این شهر می تواند داستانی برای خود داشته باشد . به حرم حضرت عباس رسیدم و با او راز و نیاز کردم و ادعیه و قرآن خواندم . باز گشتم به حرم امام حسین . برای نماز نشسته بودم و دور تا دور حرم را نگاه می کردم . هنوز داخل حرم اما حسین احساس غریبی می کنم . دلم خیلی می سوزد ولی اینگونه است دیگر . خرابی های حرم حضرت خیلی بیشتر از حرم حضرت عباس است . اغلب دیوار ها بالایشان یا پارچه کشیده شده یا بنر نصب شده . زیر آنها همه خرابی است . با اینکه شبانه روز ایرانی ها در حرم کار می کنند ولی باز هم خرابی خیلی دارد . مسئول کاروان می گفتند که سقف های داخل صحن به تازگی زده شده است ولی خیلی خیلی کار دارد . حرم حضرت عباس هم شباهت های زیادی به حرم حضرت علی دارد . ایوان طلاییش خیلی شبیه به آنجاست . الحمد لله حداقل داخلش خیلی بهتر از حرم امام حسین است . ان شا الله روزی عراق از زیر یوق دیکتاتور جهانی بیرون آید . علاوه بر این اماکن مقدسه کمی هم به کشورش برسد . واقعا جای شکر دارد که کشورمان اینقدر سرو سامان گرفته است . امروز قرار است ساعت 5 توی لابی هتل باشیم و گروهی به زیارت تل زینبیه و خیمه گاه برویم . علاوه بر این امروز قرار است برایمان غذای حضرتی بیاورند ولی فعلا که خبری نشده توکل به خدا .

 

  • سه شنبه, ۱۵ شهریور ۱۳۹۰، ۰۲:۱۲ ق.ظ
  • محمد محسن بزازان

نظرات  (۱)

سلام خاطره جالبی بود منو یاد جایی انداخت که با ژام قدم گذاشته بودم اما دلم تازه ژرواز کرده برام دعا کن دوباره قسمت دلم بشه البته با اگاهی و درک کامل نه مژل قبل.....
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی