................خاکنوشتـ .......... ـه................

در اینجا یک خاک که از خاک زاییده شده و به خاک برمیگردد ، مانند باقی خاکیان ، سعی میکند خاکی بنویسد و بس

................خاکنوشتـ .......... ـه................

در اینجا یک خاک که از خاک زاییده شده و به خاک برمیگردد ، مانند باقی خاکیان ، سعی میکند خاکی بنویسد و بس

4/5/90 – ساعت 17:50 – داخل اتوبوس

جمعه, ۱۸ شهریور ۱۳۹۰، ۰۷:۲۲ ب.ظ

به هتل برگشتیم و شروع کردیم به جمع کردن وسایلمون البته قبلش شام آخر رو هم خوردیم . با هزار ترفند تونستیم وسایلمون رو بعلاوه ی سوغاتی ها توی ساک جا بدیم . حدود ساعت 11 بود که رفتیم حرم . روبه روی ایوان طلایی حضرت اباعبدالله زیارت جامعه خوندیم و حاج آقا برامون صحبت کردن . بعدش به خود سپرده شدیم تا اینکه با ائمه گرام وداع کنیم . مثل همیشه روبه روی ضریح، پشت در آخر ایستادم و بترتیب قدم به قدم با زیارت نامه جلو رفتم و اذن دخول گرفتم و داخل شدم . ضریح را در بغل گرفتم و بوسیدم و بوئیدم . خیلی خلوت بود . پرچمی که خریدم رو با ضریح آقا متبرک کردم . قرار بود تا صبح به دعا و نیایش بگذرانیم . پس تا صبح این پرچم همراه من بود و در همه ی زیارت ها شریک است . مثل همیشه گوشه ی سمت چپ ضریح ابراهیم مجاب نشستم و با خداوند صحبت کردم . حدود ساعت 2 بود که دل را آماده ی وداع با حضرت دیدم . بار دیگر نزد ضریح رفتم و زیارت وداع را خواندم .

 اوون موقع تقریبا همه ی دوستان هم می خواستند به سمت حرم حضرت عباس جهت وداع با آن حضرت حرکت کنند . هرکسی یک قدم عقب می آمد . می ایستاد . ضریح را نگاه می کرد . منقلب می شد . دوباره یک قدم غقب می آمد و به ضریح نگاه می کرد . آنقدر همه این کار را کردند تا به درآخر رسیدیم و با یک تعظیم از ثارالله خداحافظی کردیم و تمام . این بود پایان تمام آرزوهامان . این بود استجابت سال ها دعایمان در پایان هر مجلسی : خدایا ما را به کربلا برسان . الهی آمین . شد آنچه شد .

از حرم حضرت که بیرون آمدم نگاهی به گنبد نا معلوم آقا کردم و گفتم آقا جون ما رفتیم . اونیکه همش ازتون خواسته داشت و همش براتون دردسر داشت داره میره . شاید پاک شده ، شاید هم هنوز سیاهه سیاهه . میره تا یه فردای دیگرو شروع کنه .

 چنتا مداحی یادم بود که تا حرم حضرت عباس می خوندم و می رفتم . بین الحرمین حال و هوای خوبی دارد . با اینکه هیچ ضریحی و مقامی و قبری در آن نیست ولی به نظر من در دل بردن ، پادشاهی می کند چون بین الحرمین سراسر خاطره است و تاریخ . وعده گاه فرشتگان است و امام حسین . این جا میدان کربلاست . اینجاست که ابا عبدالله هنگام کشیدن هر شمشیر بر بدن دشمن تمام فرزندان اورا می دیده است و بیهوده شمشیر نمیکشده . این جا جائیست که سر ها بر بالین امامشان آرام می گرفته  ؛ و اینجا مسیری است به سوی خدا و خدا انگار خاص به اینجا نظر می کند .

ساعت 2:30 شده بود که به حرم حضرت عباس رسیدم . توی روز همش راه رفته بودم و حسابی خسته شده بودم . وقتی به حرم حضرت عباس رسیدم خیلی خوابم می اوومد . خیلی آرام قدم بر می داشتم چون دیگر حالی برای تند حرکت کردن نداشتم . زیارت کردم و رو به روی ضریح نشستم و زیارت آل یاسین خوندم . بعد از اوون رفتم و توی صحن نشستم . ایوان طلایی حضرت عباس خیلی شبیه ایوان حضرت علی بود . بعد از خواندن نماز صبح به سرعت به سمت هتل حرکت کردیم چون باید خیلی زود حرکت می کردیم . سوار اتوبوس شدیم و راهی سامرا .


توی راه یک خواب کوتاه داشتم ولی اصلا به درد بخور نبود .

سامرا منطقه ای نظامی بوده است که امامان هادی و عسگری در آن زندانی بوده اند . حاج آقا داستان هایی درباره ی سامرا و امامان عسگریین گفتند که در این نوشته نمی گنجد . از میان دیوار های بلند سیمانی و چند بازرسی بدنی که می گذری به ساختمان یا بنایی می رسی نیم ساخته ، گنبدی تازه برافراشته و دیوار هایی لخت . عاری از هرگونه زیبایی . فقط مظلومیت می بارد از این بنا . ..

در میان این بنا هم انتظار داری حداقل ضریحی ببینی که مامن پدر و مادر و عمه ی امام زمان باشد ولی بنایی را می بینی که روی آن پارچه ی سبز کشیده اند. می گویند حکیمه خاتون عمه ی امام زمان اولین نفری بوده که از زاده شدن امام زمان مطلع شده . این مکان در آن زمان خانه ی امام هادی (ع) و امام عسگری (ع) بوده است . روبه روی آن محلی وجود دارد به نام سرداب . از پله های سرداب که پایین می روی می رسی به عبادتگاه امام هادی و امام عسگری و امام زمان (عج) . پشت سرداب هم منطقه ی وسیعی است که تازگی ساخته شده است که اگر درست شود و از این حالت در بیاید صحن زیبایی خواهد شد . هنگام بالا آمدن از آن سوی سرداب بنایی سیمانی را می بینی که قرار است ادامه ی حرم شود و شکوه و جلالی به این حرم بخشد . ولی فعلا این دو امام در مظلومیت ویژه ی قرار دارند چه بسا هم اندازه ی امامان بقیع ولی با این تفاوت که این بنا حداکثر تا 10 سال دیگر آباد می شود ولی بقیع تا زمانی که آل سعود بر عربستان حکومت می کنند همینگونه خواهد ماند .

(البته کنون سرداب خیلی با این عکس تفاوت دارد )

10 دقیقه ای به اذان مانده بود که روبه روی ضریح ، توی صحن نشستیم و حاج آقا برایمان زیارت جامعه خواندند . بعد از خواندن نماز از حرم به سمت اتوبوس ها خارج شدیم . بیرون حرم چایی عربی می دادند . با اینکه سامرا و حرم ، سراسر گرما بود ولی این چایی گرم صفای خاصی داشت . بعد از اوون 5-6 بار آب خوردم ولی اصلا اکتفا نکرد . بعد از گذشتن از مسیری که با سیمان محاصره شده بود سوار مسافر بر شدیم تا ما را تا اتوبوس ببرد . حدود 20 نفر سوار ماشین شده بودیم و یک چرخش هم پنچر بود . کلی شلوغ کردیم و جو سامرا را به هم ریختیم . بعد از اوون سوار اتوبوس شدیم تا به امام زاده محمد برویم . یکی از خانم ها غذای حضرتی گرفته بودند که توی اتوبوس هر نفر لقمه ای خورد . البته خورشت بامیه بود و منم که بامیه دوست نداشتم پس فقط چند دانه برنج خوردم . امام زاده سید محمد گرمترین منطقه ای بود که رفتیم . حرم ایشان هم خیلی شبیه حرم امام علی ساخته شده بود . داخل حرم خیلی خنک و عالی بود و درازی کشیدیم و استراحتی کردیم . در این هنگام حاج آقا داشتند درباره ی وقایع هنگام ظهور صحبت می کردند و بچه ها هم سوال هاشون رو می پرسیدند .

 

به سمت اطراف حرم رفتیم تا اونجا ناهار بخوریم . اونجا مسئول کاوران سفره پهن کرده بودند و غذا هم ازین غذاهای آماده بود بعلاوه نوشابه و آب . بعد از خوردن ناهار به سمت اتوبوس حرکت کردیم . حاجی ، انجیر خریده بود و به ما تعارف کرد . دوستان هم لطف کردند و همه ی تازه هایش را خوردند و بقیش موند برا خود حاجی . راهی کاظمین شدیم . حدود 2-3 ساعت ( اگر اشتباه نکنم ) تا کاظمین راه بود . به کاظمین رسیدیم و با ون ها به سمت هتل رفتیم . البته ساک هامون رو توی اتوبوس گذاشتیم . چون مدت اقامت ما در کاظمین همین یک شب بود . وقتی به هتل رسیدیم بعد از تحویل گرفتن اتاق، به ما اجازه دادند تا ساعت 9 شب بخوابیم و بعد به زیارت حرم برویم . بله بنده هم که خیلی خسته بودم از ساعت 8 خوابیدم الی ساعت 11 . 11 هم نماز خواندم و خوابیدم الی ساعت 2 . ساعت 2 با ایمان به سمت حرم رفتیم . البته بعضی از بچه ها قبل از نماز صبح 2 بار حرم رفته بودند ولی من که سعادت نداشتم فقط برای نماز صبح رفتم . هتل کاظمین اصلا هتل خوبی نبود حتی سوسک هم توی راهرو هاش پرسه می زد . ساعت 2 راهی شدیم از کلی کوچه و بازار تاریک که گذر کردیم رسیدیم به صحنی بزرگ و با صفا . حرم امام کاظم (ع) و امام جواد (ع) . خداییش ارزش داشت که حداقل 2 روز توی کاظمین بمونیم و استفاده کنیم ولی حیف که فقط یک شب ماندیم . وقتی داخل حرم می شوی دور تا دور صحن است و در میان آن بنای حرم . و در بالای آن دو گنبد طلایی بسیار زیبا . داخل که می روی ضریحی می بینی که با دری در وسط آن دو قسمت شده است . ابتدا باید به زیارت امام کاظم بروی و بعد زیارت امام جواد . الحمدلله داخل حرم خیلی خنک بود . به زیارت امام جواد که رسیدم به ایشان گفتم : امام جواد شما آقایی هستی که هر وقت هر حاجتی دارم امام رضا (ع) رو به شما قسم میدم و حاجت روا میشم. حالا اومدم پیش خودتون ، آقا ما رو هدایت کنید .

 

دیگه چیزی تا اذان صبح نمونده بود که زیارت وداع رو خوندم . نیومده باید می رفتیم . بعد ازنماز سریع به سمت هتل حرکت کردیم . من هم که راه رو بلد نبودم منتظر چند نفر از بچه ها شدم تا آن ها هم بیایند و با هم برویم . واقعا حیف شد که روز کاظمین رودرک نکردیم . این آخرین جایی بود که زیارت می کردیم و دیگر همه ی فرصت های توبه و استغفار در این سفر تمام شده بود . ولی یکی از مهم ترین موضوعات در سفر های زیارتی کسب معرفت است . البته ما همیشه دوست داریم که سفرمان با شور معنوی خاصی باشد ولی در اصل این کسب معرفت که باید هدف قرار گیرد . معرفتی شامل همه ی عهد ها و قول ها و آرزو ها و آینده ها . معرفتی که رفتار آینده ی ما را می سازد . همانا باید رفتار و کردار ما قبل و بعد از اینگونه سفر ها بهتر شده باشد . حتی باید افکارو اصول عقاید ما قوی تر شده باشد . ان شاالله اینگونه باشد . عمر سفر کوتاه است و فرصت برای جبران رفتار ها ی اشتباهمان یا افکار غلطمان خیلی کم . پس امید دارم تاثیر این سفر پایدار باشد و به چند روز اول بازگشتم خلاصه نشود.

صبح ساعت 6 راهی مرز شدیم .

حدود 4 ساعت در راه بودم که بیشتر هم خواب بودم . البته از این ناهار های آماده هم خوردیم و اتفاق جالبش این بود که هنگام ناهار یکدفعه دیدیم ماشین ایستاد و دونفر سوار ماشین شدند که ادعا می کردند باید سیم کارت های عراقی را تحویل دهیم در غیر از این صورت منفجر می شوند !!!!!!!!!!! . اسلحه هم داشتند ولی رفتار کاملا صلحانه بود . ما هم اشتباه کردیم و گفتیم سیم کارت داریم و تحویل دادیم و 6 هزار تومان از جیبمان رفت . حالا نامه ی اعتراضی نوشتیم که شاید اثر کند . هرچه بود دیگر ارزش پیگیری ندارد .

به مرز رسیدیم و با به جان خریدن کمی الافی از مرز گذشتیم و سوار اتوبوس شدیم . واقعا کشور خودمان با همه ی خوبی ها و بدی هایش به همه ی دنیا می ارزد . با همه ی خوشی ها و سختی هایش . این که مردم با فرهنگ و کشور با امنیت و محیط زیبایی داری باید خدا را شکر کنی . خداییش توی این سفر بی امنیتی رو در سراسر یک کشور حس کردم و هزاران بار خدا را شکر . الان سوار اتوبوس هستیم و 10 کیلومتر تا ایلام مانده . البته خیلی از خاطرات این یکی ، دو روز رو همین الان نوشتم وبعضی از ساعات شاید دقیق نباشد ولی سفر تمام شده است و الان ساعت 17:42 به وقت ایران است . 7-8 ساعت تا تهران راه مانده است . احتمالا صبح فردا می رسیم تهران و توی راه دیگر ایست نداریم و یکله به سمت تهران می رویم . این سفر هم با همه ی خوبی هایش ، با همه ی گرمای هموایش ، با همه ی مناجات ها و صفاهایش ، با نجف و کوفه و کربلا و سامرا وکاظمینش گذشت . معلوم نیست دیگر کی بشود که دوباره قسمتمان شود .

یادش بخیر چه شبهایی تا سحر حرم بودیم و چه روزهایی در آفتاب گرم عراق سوختیم و چه غذا هایی که نخوردیم و چه خنده هایی که نکردیم و ... .

یادم می آید یک روز که برای خرید رفته بودیم ، سر ظهر ، از حرم امام حسین تا هتل را دویدیم وکمی از گرمای ظهر عاشورا و عطش را حس کردیم و .........

الهم عجل لولیک الفرج

محمد محسن بزازان

17:50 – سه شنبه 4 مرداد 1390 – جاده ی تهران

 

  

 

  • جمعه, ۱۸ شهریور ۱۳۹۰، ۰۷:۲۲ ب.ظ
  • محمد محسن بزازان

نظرات  (۶)

  • عاشق اهل بیت
  • سلام، زنده باد
    سلام علیکم
    عکسا خیلی عالی بود
    واقعا متشکرم
    وبلاگ جالبی داشتی خوشحال میشم سری به ما بزنی و لینکمون کنی
    سلام
    من یک هفته است که از سفر کربلا اومدم...
    با دل شکسته رفتم اونجا...و فکر نمیکردم با دل شکسته تر برگردم...
    قلبم رو اونجا جا گذاشتم...
    منم یه چیزایی اونجا نوشتم..اما چون وقت کمی داشتم،نوشته هام کامل نبست...
    سفرنامه شما خیلی جالبه...
    خصوصا عکسها...که خیلی قشنگن...داغ آدمو تازه میکنه...
    تا قبل رفتن به کربلا،فکر میکردم حل مشکلاتم حالمو خوب میکنه،اما الان...دلتنگ کربلام...
    هر وقت دلم تنگ بشه،میام و سفرنامه شما رو میخونم...
    فقط کاش یه آرزوم برآورده میشد...دنبال یه عکس از ایوان طلای امیرالمومنینم،از اون زاویه ای که همیشه نگاهش میکردم...عکسهای تو نت اونی نیست که میخوام...ما همیشه جلوی رواق علما جمع میشدیم...وازاونجا من به ایوان طلا خیره میشدم....
    به هرحال تبریک میگم بخاطر این سفرنامه ...کربلایی باشید...
    سلام خیلی التماس دعا خیلی .......
    من این کلیپ رو میخوام .....
    وبلاگ قشنگی دارین. حتما سفرنامه قشنگی هم نوشتید. می خونمش حتما. سری به ما هم بزنید.
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی