................خاکنوشتـ .......... ـه................

در اینجا یک خاک که از خاک زاییده شده و به خاک برمیگردد ، مانند باقی خاکیان ، سعی میکند خاکی بنویسد و بس

................خاکنوشتـ .......... ـه................

در اینجا یک خاک که از خاک زاییده شده و به خاک برمیگردد ، مانند باقی خاکیان ، سعی میکند خاکی بنویسد و بس

مناجات نامه

سه شنبه, ۱۵ آذر ۱۳۹۰، ۰۷:۴۶ ب.ظ

مسلم که در کوچه های کوفه راه می رفت ، از لابه لای هیاهوی بی شرم کوفیان شنید که مردی سفارش تیر سه شعبه می دهد و به آهنگر می گوید :

                                چنان تیزش کن که قلب زمین را بشکافد چه برسد به ...

شاید مسلم با خودش می گفت : خدایا شکرت که آقایم تنها نخواهدماند ؛ شاید فکر می کرد اینها به یاری حسین شتافته اند و خود را مسلح می کنند ...

زمانه گذشت و گذشت . . .

                دیگر مسلم به شهادت رسیده است ؛ قطره ای آب ننوشیده است ، چون خون خدا امانش نداده است .

خدا اینگونه خواسته است دیگر ، آری خدا خواسته است که حسین را اینگونه نظاره کند ،

                               یا ایتها النفس ....

زمانه رسید به عاشورا – ظهر عاشورا –

آنهنگام که پادشاه برای شاهزاده ی کوچک طلب آب کرده است ، اولیش آنجا بدرد عدو خورد ،

                                        آری این تیر عداوت ساقه ی گل یاس را نشکافت بلکه قلب سید جوانان اهل بهشت را شکافت ... 

ظهر عاشورا هنوز دارد یکه تازی می کند بر عرصه زمان ... و زمان چه بی شرمانه تازیانه میزند بر جسم تشنه ی آل الله ...

و حال که حضرت ماه چهره بر چهره ی فرزندان حسین انداخته است ؛ در حالی که خیمه ی آب متبرک شده است به لطافت پوست شکم کودکان ، بغض گلویش را گرفته است

                       بی درنگ نزد برادر آمده است ، اذن می خواهد برای سقایی ...

تا نزدیکای شریعه در میان سپاه دشمن برادر همراهیش کرده است . حال که از یکدیگر جدا شده اند ، در دل حسین غوغایی برپاست.

عباس هشتاد گرگ را به هلاکت رسانده است ، به شریعه رسیده است . دست در آب فرو برده است و به آب می نگرد  . به ناگاه ، آب – این مهریه زهرا – خجالت می کشد از روی زیبای حضرت ماه ، گم می کند خود را در عرصه حیات ، به در می رود از پهنه ی دو دستان عباس ، تا پنهان شود بین باقی قطرات شریعه ؛ همه اش به خاطر عباس ...

حال دیگر مشک ماه پرشده از خجالت آب ،

                                             می خواهد سریع آب را به خیمه رساند ...

و حال که دودستش رفیق نیمه راهش شده اند و مشک رفیق جدید دندان هایش ، دوباره چشم حرمله سفیدی ای را گرفته است ،

                                                         آری چشمان عباس ...

                                                                              یا اخا ادرک اخاک ...

ثارالله سوار بر ذوالجناح می تازد به قلب سیاه سپاه ؛ بی هنگام سنگی روانه ی آفتاب پیشانیش می شود و مکدر می کند جلوه خورشید را ...

              حال که خورشید سرخ شده است از خون خدا ، امام پیراهن مادریش را بالا زده است تا خون پیشانیش را پاک کند ...

      انگار حرمله سفیدی ها را خوب می شناسد ...

سومیش نیز مصرف شد .

آری مسلم فکرش را هم نمی کرد این تیر ها به این درد ها بخورد . ولی بگذریم ، مسلم سفارش های دیگری هم شنیده بود ...

شمشیر های برنده ، نیزه های ضخیم ، خنجر های ...

آری نیزه کارش دوخت و دوز است ولی نیزه ی ضخیم شغل دیگری هم دارد :

                                                                              معبر زدن در گودال قتلگاه

شاعر کنار دفترش افتاد از نفس

  • سه شنبه, ۱۵ آذر ۱۳۹۰، ۰۷:۴۶ ب.ظ
  • محمد محسن بزازان

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی