................خاکنوشتـ .......... ـه................

در اینجا یک خاک که از خاک زاییده شده و به خاک برمیگردد ، مانند باقی خاکیان ، سعی میکند خاکی بنویسد و بس

................خاکنوشتـ .......... ـه................

در اینجا یک خاک که از خاک زاییده شده و به خاک برمیگردد ، مانند باقی خاکیان ، سعی میکند خاکی بنویسد و بس

اربعینـــ آمد ..

جمعه, ۲۳ دی ۱۳۹۰، ۰۶:۰۷ ب.ظ

بسم الله ...

و حالا که این همه مصیبت بر اهل بیت وارد کرده ، دارد به سجاد(ع) پیشنهاد می کند که اگر می خواهی در شام بمان ...

سجاد(ع) که حالا داغ پدر امانش نداده است می گوید : مارا به شهر و دیار خود ببرید و یزید چه بیشرمانه کجاوه ها را زیور بسته است برای آل الله ...

     ونمی دانم چه در دل زیــنب می گذرد ؟ وقتی ...

و حال که به عراق رسیده اند ، دلشان هوای کربلا کرده است ، همان جا که عزت گرفت از ترنم اشک آل الله ... ،

و زیــنب به یاد می آورد آن روز ها را ، که وقتی از کجاوه پایین می آمد ، علی اکبر اورا یاری نموده و عباس –قمر بنی هاشم-پاهایش را قدمگاه زیــنب کرده است و زیــنب چه با وقار و استوار قدم بر عرصه ی کربلا گذاشته است و چون پا بر خاک گذاشت از هیبت حیدری زیــنب ، خاک به وجد آمد و پرتاب کرد خود را مرغابی وار به اطراف پاهای زیــنب و حسینــ با دیدن خاک بر آسمان رفته ، نگاهش به ناگاه چرخیده است به سوی زیــنب ، نکند خواهر بر زمین افتاده باشد . همین گونه بود باقی کاروان حضرت یار و چه می کند اینها با حضرت یار . آری ؛

که ای صوفی شراب آنگه شود صاف                که در کوزه بماند اربعینی

آری ، حال که 40 روز از هل من ناصر حسینــ می گزرد ، زیــنب دیگر عادت کرده است به این افتادن ها .

و سجاد(ع) باید یکتنه کاروانی را تکیه گاه باشد ( که هست ) .

دیگر در این 40 روزه ، این کاروان هر محنتی را به جان خریده است . آنجا که رقیه مانده است در قافله ، اینجا هم زیــنب باید به دنبالش برود و دلداریش دهد ، تا شاید خار مغیلان ....

آری ؛ که ای صوفی...

دیگر زیــنب هیچ چیزی برای از دست دادن ندارد ، آنجا که فرزندانش را فدای برادر کرد ، تازه اول راهش بود .

حالا دیگر بلاکش آسمان ها شده است .

داشتم از رقیه میگفتم .

آری ..

آسمان بار امانت نتوانست کشید                       قرعه را بر قدم عمه ی سادات زدند

آری این زیــنب است که در تلاطم پرتاب سنگها باید سنگر رقیه باشد و رقیه چه لرزان پناه گرفته پشت چادر عمه ...

بماند .

حالا که به کربلا رسیده اند ،

                       بی درنگ راهی قتلگاه شده اند ، به زیارت پدر می روند ، به زیارت برادر می روند ، به زیارت همسر می روند،به زیارت رهبر می روند ، به زیارت امام میروند و ....

                                                                                           همه کسشان است دیگر .

و باز زیــنب ، وقتی در کنار قتلگاه قامت رشید بنی هاشمیان و جابر را می بیند ،

شاید دلش میگیرد

شاید هوای برادرش عباس کرده است

شاید می خواهد فریاد بزند :

" برادر نبودی پر معجرم سوخت        برادر نبودی که خاکسترم سوخت "

ولی نه ؛ زیــنب دیگر به اوج عرفان رسیده است ،

که ای صوفی شراب آنگه شود صاف          که در کوزه بماند اربعینی

و سجاد(ع) ، حالا که می خواهد راس پدر را دفن کند

حالا که قدم به گودال قتله گاه گذاشته است

حالا که پایش بر روی چند نیزه شکسته رفته است

حالا که به آرامگاه پدر رسیده است

و حالا که خم شده است بنشیند کنار مامن پدر

و حالا که شاید به ناگاه بر روی خاک با معرفت افتاده است

او نیز می خواهد فریاد زند ،

می خواهد تعریف کند آن هایی را که بر سرش آمده است .

شاید هم یاد عمویش عباس افتاده است ، شاید .

خدارا شکر که رقیه نیست که روضه خوانی کند برای پدر ، از سیلی بگوید و زخم صورت ؛

از قد خمیده بگوید و نماز های نشسته ی عمه ؛

--------- حال که نیست دیگر ، خدا را شکر ( عدو شود سبب خیر ) -------------------------------------

و حال که به مدینه رسیده اند ، سجاد(ع) ، بشیر بن جذلم را به سوی اهل مدینه فرستاده است تا مطلع کند آنان را از ورود اهل بیت .

یا اهل یثرب لا مقام لکم بها        قتل الحسینــ فادمعی مدرار

- ای مردم ! کدام از مردان شما بعد از کشتنش شاد گردند و کدام دل برای او نطلبد ؟ چه چشمی از اشک دریغ کند و از سیل روان خود جلو گیرد ؟....

این خطبه را سجاد(ع) در بین اهل یثرب خواند و بعد از آن راهی خانه ها شدند ... .

و حال که 1300 سال می گذرد ، به سال 1390 – دیماه – دارد محرم و صفر امسالمان نیز به پایان می رسد . خدا را شکر که باز توانستیم لختی را با حسینــ بگذرانیم . آن که حسینــ چه کرد ؟ و چه گفت ؟ چه خواست ؟ را من نمی دانم . فقط این را می دانم که عاشق شده ام . عاشق لباس مشکی ام ، چون بوی حسینــ میدهد شاید . عاشق فضای ذهنیم گشته ام که در سرسرایش آوای حسینــ حسینــ پیچیده است شاید .

 

حسینــ جانــ !

اصلا بعد از این دوماه ، انگار خون تازه در رگ هایمان جاری شده است . انگار شراب قلبمان صاف شده است از فشار و هیاهوی هیات های شما و لحن سخن گفتنمان شیوا شده است از تکرار نام عباس .

و انگار چشمانمان بینا شده است از ریزش بی امان باران .

حسینــ جانــ !

شده ای همه ی دارایی مان،

مرنجان دلم را که این مرغ وحشی       ز بامی که بر خواست مشکل نشیند

 

                                                                                                                      یا حسینــ

 

 

  • جمعه, ۲۳ دی ۱۳۹۰، ۰۶:۰۷ ب.ظ
  • محمد محسن بزازان

نظرات  (۳)

  • سعید صدرائیان
  • سلام
    متن بسیار زیبا
    پخته و و از نظر ادبی روان بود
    خیل استفده کردیم
    ممنون
    ان شاء الله زیر سایه ی این حضرات موید باشید
    سلام ..متن بسیار زیبایی بود..ممنون که اونو توی گروه گذاشتین...اجرتون با آقا امام حسین...
    وای بر دل زینب
    سلام
    اربعین سیدالشهدا بر شما تسلیت.
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی