................خاکنوشتـ .......... ـه................

در اینجا یک خاک که از خاک زاییده شده و به خاک برمیگردد ، مانند باقی خاکیان ، سعی میکند خاکی بنویسد و بس

................خاکنوشتـ .......... ـه................

در اینجا یک خاک که از خاک زاییده شده و به خاک برمیگردد ، مانند باقی خاکیان ، سعی میکند خاکی بنویسد و بس

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «ارمیا» ثبت شده است

حرف قیدار را زیاد شنیده بودم ولی متاسفانه فرصت مطالعه ی رمان نداشتم . از این طرف و آن طرف ، از جای جای کتاب ، تکه کلام ها و جملات قصار قیدار و اطرافیانش را میشنیدم ، ولوله ای در من افتاده بود که در اولین فرصت قیدار را بخوانم .

قیدار اما ، همان حال و هوایی را داشت که من میخواستم ، یعنی بعد از تجربه ی موفق مطالعه ی من او ، حال و هوای آن روز های تهران و شیرینی ها و تلخی هایش ، دلم لک زده بود که دوباره در تهران قدیم زندگی کنم ، اینبار قیدار دلم را برد به سمت آن لوتی گری ها و معرفت ها و قدیمی ها !

همچون ارمیا ، من او ، بی وتن و از به  ، قیدار هم آن چنان نرم نوشته شده بود که خواندنش بسیار آسان مینمود و اصلا خاصیت نثر امیرخانی همین است که راحت خوانده میشود . نیاز نیست برای خواندن کتاب های امیر خانی بابت نثر فسفر بسوزانی ولی اگر بابت فهم فسفر بسوزانی ضرر نخواهی کرد . البته فهم را همه این روزها دارند ، مهم پند است . از خواندن رمان های امیرخانی چنین برداشت کردم که او داستانی نمینوسد که در آن اتفاق عجیبی بیفتد . در داستان هایش قرار نیست کسی ناگهانی و بی دلیل بمیرد یا اتفاقی به غایت ناخوش آیند یا خوش آیند بیفتد . صرفا روز نامه ایست که نوشته میشود از زندگی یک انسان . حال میتواند خیلی بزرگ باشید همچون قیدار نامی و میتواند خیلی ساده باشد همچون ارمیا نامی و میتواند یک انسان معمولی باشد همچون علی فتاح . درست مانند این میماند که وقتی در خیابان راه میروی یکهو ، وقتی یک کتابفروشی قدیمی چشمت را میگیرد ، همین که فروشنده ی کهنسالش را میبینی ، همین که احساس کنی زندگی این انسان حرفی برای گفتن داشته باشد ، بنشینی و زندگی او را داستان کنی ! یا حتی میشود دست نظافت چی محلتان را بگیری و هر روز وقتی جارو بدست میگیرد و زمین محلتان را جارو میزند ، زندگی نامه اش را ضبط و ثبت کنی . رمان نویسی های امیرخانی از این دست است . امیرخانی در انتخاب شخصیت هایش دنبال شاه نمیگردد ، مشاور شاه هم کافیست . به همین دلیل است که رمان های امیرخانی را در متن زندگیمان میابیم . به همین دلیل است که علی فتاح را همچون دوست واقعی خود دوست میداریم و برای اینجانب اسمش که می آید بدنم میلرزد ...


به سال ۱۳۸۸

اینجا کجاست ؟ خانه خودمان .....

داستان بر سر اختلاف همیشگی مادی گرایی و معنوی گرایی است . مادی گرایی نابود گر معنوی گرایی است . در مادی گرایی چیز هایی مانند لطف و بخشش بدون منت و این جور چیز ها وجود ندارند و این درد همیشگی ماست چه در گذشته چه در حال .

ارمیا معمر ، بسیجی دوران جنگ . جوانی دیندار , با محبت ,خالی از هرگونه سوء و بدی . این انسان وقتی از فضای جنگ بیرون می آید با مشکلات زیادی روبه رو می شود . بعضی از مشکلات او ناشی از زیاده روی خودش بود و بعضی دیگر ناشی از اشتباهات و ناآگاهی های دیگران .

برخورد دانشگاهیان با او یا برخورد تاکسی شمالی یا حتی بر خورد پدر و مادرش با او ، هرکدام مشکلی بود برای او .

ارمیا که شش ماه در جبهه بوده است . حال که برگشته انتظار دارد باعث افتخار همگان باشد ولی در خیلی از موارد باعث ننگ دیگران می شود . آنجا که مادرش لباس های نظامی اش را از او دور می کند تا افکارش از جنگ دور شود تا آنجا که به او می گوید که خانه خاله ات سیاسی بحث نکن .نکند که آنها ناراحت شوند (گیرم که آن ها هم ناراحت شوند چه می شود ؟ تو مگر افکارت را برای خوشحالی دیگران تنظیم می کنی؟ ) باید هم ناراحت شود و بخواهد از همه این ها دور شود .

او از جایی آمده که مصطفی می زیسته . مصطفی که می توان او را کمال ارمیا دانست . او در همه جا به این فکر می کند که اگر مصطفی بود چه می کرد ؟ بسیار از او در این رمان (به خصوص ابتدایش ) سخن می رود . سهراب (نامش صلوات دارد ) که انسانی شوخ طبع است و در مواقع جدی همسایه ذهن ارمیا است اما نه در این رمان بلکه در رمان بی وتن .

ارمیا بالا می رود .آنقدر می رود بالا تا به شمال ایران می رسد . به خیال خودش اردیبهشت شمال خیلی  زیباست . حوادثی در طول راه برایش اتفاق می افتد که گاه خوش آیند است وگاه نیست . در طول رمان با بی احترامی های برخی مردم به ارمیا یا نظام را مواجه می شویم که ارمیا در تمام موارد فقط صبر می کند (البته نگویید الان هم باید صبر کرد . الان وقت دفاع است . بس است اینهمه گستاخی . اگر دفاع نکنیم باید نزد حضرت مهدی (عج) شرمنده باشیم ) . حال به شمال رفته . قرار است چند روزی در میان مردمی زندگی کند که هیچ سنخیت رفتاری با او ندارد . سطح فرهنگشان پایین تر از اوست . آنها به ارمیا اظهار محبت می کنند . این اظهار محبت باعث می شود که ارمیا چند وقتی با معدنچی ها بماند. چند وقتی را به تنهایی می گذراند . به میان جنگل می رود . آنجا مانند یک انسان اولیه زندگی می کند و مانند یک عارف کامل عبادت .

در انتهای سفرش با مرگ امام خمینی (ره) مواجه می شود . آنجاست که احساس بی پدری به او دست می دهد . خود را مانند یک ماهی به درو دیوار می کوبد . می خواهد از به آبی خودش را بکشد .

به تهران بر می گردد. به تشییع جنازه امام می رود و کتاب به پایان می رسد . عین بقیه تحلیل ها می گویم : « بقیه اش را خودتان بخوانید .... »

ولی این پایان کار ما نیست . ما باید دلیل این مشکلات را بدانیم . چرا ارمیا با انگیزه محبت دیگران نسبت به خودش به شهرش می آید و خلاف آن را می بیند ؟ چرا در طول رمان چندین بار این جمله را می بینیم که « اصلا اینجا انگار جنگی در کار نیست » ؟ چرا تمام مردم حتی در آن موقع به این گروه جامعه بی احترامی می کردند،مگر خودشان ایشان را انتخاب نکرده بودند ؟ چرا در دانشگاه هیچ بویی از دین داری و معنویت به مشام نمی رسد ؟ چرا ....چرا ؟

آنجایی که ارمیا با مسئول آموزش مواجه می شود و نوع توهین آمیز آن مسئول ؟

آنجایی که سوار تاکسی شده و بی احترامی های راننده تاکسی را می بیند ؟

ولی آنجایی که مردم بیشتر زجردیده بودند و خسته تراز زندگی ، او را خیلی بهتر تحویل می گیرند . پس باید نتیجه بگیریم رفاه و علم و پول زیاد انسان را مغرور می کنند . پر رو کنند . آنگاه انسان جسور می شود و به هست ونیست خودش و دیگران بی احترامی می کند . همان چیزی که در این چند ماه اخیر به وضوح می بینیم . انسان هایی بی دین و ایمان و مذخرفی که احساس می کنند فقط خودشان در جامعه وجود دارند . خوبی ها را نمی بینند و فقط بدی ها را می بینند . فقط به دنبال ضربه زدن به نظام اسلامی و اسلام اند .

لعنت خدا بر آنها باد.

لعنت خدا بر آنها باد.

لعنت خدا بر آنها باد.

ای مردم به هوش باشید که دوباره گول این ها را نخوریم . این بار اگر از راه دین خارج شویم دیگر کسی نیست که مارا باز گرداند .

این بار به این فکر کنید که در آینده چه جوابی دارید که به امام زمان (عج) بدهید .

خواهش می کنم کمی فکر کنید . بیاد آورید سال های پیش را ...

پایان  محمد محسن بزازان -14/11/1388

به نام خدا

بی وتن :

در تمام طول کتاب تفاوت یا بی تفاوتی بی وطن با بی وتن موج می زند . بعضی اوقات فکر می کنید که واقعا بی وطن با      بی وتن هیچ فرقی نمی کند . وقتی می بینی تمام عقایدت زیر سوال می رود می گویی «فرق ت وط هم بد نیست زیر سوال برود». اصلش را که بخواهی برای ما فارس ها بی وتن و بی وطن هیچ فرقی نمی کند ولی برای ایرانی مسلمان فرق می کند .(خواهشا نگویید «ایرانی مسلمان یا مسلمان ایرانی؟») .

این رمان داستان بسیجی دوران جنگ است که حالا نوبت آن است که به دنبال عشقش برود . با دختری به نام آرمیتا کنار قبر سهراب آشنا می شود . ابتدا فکر می کند اختلافشان سر یک «ت» است ولی ارمیا خواهد فهمید که آری اختلافشان بزرگتر ار اینهاست .

آرمیتا که معلوم نیست (این یک اشکال است) چگونه به آمریکا سفر کرده و مقیم آنجا شده دختری است نسبتا ساده و خوش لحن و بعضی اوقات انسانی است که بد قضاوت می کند .

خشی انسانیست دین نما و بی دین (به معنای واقعی) که ارمیا را در هر موردی مسخره می کند . خشی رفیق بیل (مسئول بخش اسلام پژوهشکده نیوجرسی) مخالفان به ظاهر رفیق ارمیا که البته ارمیا در آخر بدست همین افراد به شهادت می رسد .

افرادی دیگر هم در این داستان حضور دارند . میاندار ,سوزی ,جانی و..... . این افراد این رمان را شکل داده اند . هریک به نحوی دوستانه با ارمیا برخورد می کنند ولی در پایان سود ها و ضرر های تعیین کننده ای هم برای او دارند .

این رمان ، رمان مبارزه اسلام و مذهب شیعه است با بی دینی و ظاهر گرایی. بارها ارمیا در مقابل زیبایی های دینش قرار می گیرد . آنجا که اعراب روزه شان را با گوشت حرام باز می کنند و آنجا که برای خشی فرقی نمی کند که نماز جماعت را به آرمیتا اقتدا کند . در این میان جاسم یا همان جیسن هم وجود دارد که هر از گاهی آیه ای از قرآن بخواند و اکثرا آن را مسخره کند و این ها اتفاقاتی است که در جامعه خشک آمریکا اتفاق می افتد .

این رمان تصویر گر بی دینی های مجاز در آمریکاست . آنجا که گروهی راضی نمی شوند که چراغانی کریسمس صورت پذیرد . حال بسیجی دین دار با اخلاص می خواهد سکه ماشین های پارک شده را در پارکمتر بیندازد شاید که مردم گوشت حرام خور پول اضافه بابت جریمه ندهند . اصلا این برنامه ها در آمریکا تعریف نشده است .

مطابق رمان هیچ بخششی در آمریکا وجود ندارد و تنها لطفی که مردم می کنند کمک به سیلورمن هاست . آن هم نه فقط به خاطر بدبختی یک سیلورمن شاید به خاطر شادی دل بچه شان که هنوز معصوم است . بچه ای که معلوم نیست چگونه قرار است در آینده آمریکا را اداره کند ؟!؟!؟!؟!

ارمیای نماز شب خوان در چنین بستری قرار می گیرد . حال باید به دنبال کار باشد . کار اولش برای پول در آوردن است (شاید کار دومش برای دین هم باشد ). او در یک موسسه تاکسی رانی کار می کند که افراد پولدار را با ماشین لیموزینش به پارتی ها و کلاب ها و..... ببرد . اینجاست که اخلاص شیعه واقعی را می بینیم . جایی که عرب های سنی و افراد دیگر از رئیس موسسه می خواهند که آن راننده خوش اخلاق (ارمیا) را بفرستد . ارمیا جوانی است ریشدار و شلوار شش جیب می پوشد و به صورتی عادی مرتب است . باید هم نماد دین باشد . ولی نمادی که گاه گاه اشتباهاتی می کند که گاه از سر جوانی و گاه از سر کنجکاوی است .

در طول رمان تقدیر را می بینید که جوانی را از جهاد اصغر جبهه ها به جهاد اکبرآمریکا می آورد . آنجا که مطمئنا شهادت در راهش افضل است بر شهادت در راه دیگری .

شغل بعدی ارمیا قصابی اسلامی است . او با نام خدا سر گوسفندان را می برد . بخشی را خود استفاده می کند . بخشی را به مسلمانان می فروشد . بخشی را به میاندار می فروشد که کنار بساط ساندویچیش تابلوی ساندویچ اسلامی زده است و گه گاه جانی را می فرستد کنار مسجد مسلمانان تا آنجا این ساندویچ ها را بفروشد . در این قسمت کمک دوستان را در حق ارمیا می بینیم که از او گوشت حلال می خرند تا زندگی اش بچرخد . البته اگر نمی خریدند هم زندگی او می چرخید . این خوبیشان بود در جایی دیگر ظلمشان را هم می بینیم .

ارمیا واقعا عاشق آرمیتاست. ولی آرمیتا ظاهرا بلد نیست عشقش را نمایش دهد مگر در صحنه های پایانی . آرمیتا آنقدر با مردان دیگر راحت برخورد می کند که ارمیا – جوان بسیجی با ایمان – خیلی جاها ناراحت می شود ولی :

عشق را خواهی که تا پایان بری     بس که بپسندید باید ناپسند

زشت باید دید و انگارید خوب     زهر باید خورد و انگارید قند

ارمیا در راه شناساندن عشقش خیلی تلاش کرده است ولی معشوق نمی بیند و نمی شنود یا شاید هم چشم دیدن و گوش شنیدن ندارد . تقصیری هم ندارد . جامعه ای که معنویت و صفا و مروت برایش تعریف نشده همچنین تاثیراتی هم دارد .

تمام خوشی آمریکا در کلاب و رقص زن لخت وعرق ومشروب و قمار تعریف شده است . آنجا که خشی می گوید :

قبله حاجات منی لاس وگاس

کعبه آمال منی لای وگاس...

برای عرب های مسلمانش هم فقط خوردنوخوردنوخوردنو... آن هم گوشت حرام یا شاید هم اسلام عرب ها فقط اذان گفتن بر ماه یا چراغ سبز امپایراستیت باشد .

یک خوبی دیگر هم در تمام این رمان موج می زند و آن هفت کور کتاب بیوتن است . چشمان خدا ، تجلی لطف و بخشش ، دانایان کل یا گرداننده های داستان . سیلورمن ها . احتمالا این عادت رضا امیرخانی شده است که چنین انسان هایی را در رمان هایش بیاورد و این عادتی نیکوئیست . جالب اینجاست که شخصیت های اول رمان ها رابطه خوبی با اینها دارند هم علی فتاح و هم ارمیا معمر .

دیگر درباره خوبی های رمان چیزی نمی گویم . خودتان بخوانید ولذت ببرید .

ولی اگر بخواهیم مردانه تحلیل کنیم باید بدی های این رمان را هم بگوییم . در رمان «من او » هیچ اثری از بدی دیده نمی شد ولی در این رمان می بینیم :

جوان بسیجی ، جوانی دیندار,مومن ,با خدا ,با تقوا , با حیا و.....است . بعضی صحنه ها را نباید در این رمان می دیدیم . اصلا چرا این جوان باید عاشق دختری آمریکایی – ایرانی شود و به خاطرش تا آمریکا برود ؟ چرا این جوان در بعضی مواقع که دست بانویی با او برخورد می کرد با بدنش را لمس می کرد هیچ عکس العملی نشان نمی داد ؟ چرا بعضی کلمات و لغات بی پروا در رمان استفاده می شد که در حال طبیعی انسان مسلمان باید شرمش بیاید از گفتن این لغات ؟ و چرا ؟ چرا ؟

این رمان چرا های زیادی در ذهن من خواننده گذاشت و سوال های زیادی را نیز پاسخ داد ولی باید گفت که به نسبت رمان «من او»، رمان قوی تری از این رمان بود . البته زحمت خیلی زیادی برایش کشیده شده بود از قبیل اینکه نوشتن این زمان 7 سال به طول انجامیده و یا اینکه 1 سال تمام صرف گشتن آمریکا و آشنایی با خلق وخوی وعادات مردم آمریکا شده است .

در کل از رضا امیرخانی نویسنده قهار عصر امروز تشکر می کنم و توصیه می کنم حتما این رمان را بخوانید اگر هم خوانده اید خواهش می کنم یا این مقاله را در نظرات تایید کنید یا رد . اگر هر قسمتی را رد کردید دلیلش را هم بنویسید . می خواهم نظر شما را درباره خودم به عنوان یک خواننده نقاد بدانم .

و اما وظیفه ما .........................................................................................................................آنی نیست که در خیابان ها می بینیم............................................................................................................      . نقطه چین گذاشتم خودتان پر کنید .

با تشکر فراوان از اینکه وقت گذاشتید و این مقاله را خواندید .

« محمد محسن بزازان »

1/بهمن/1388

یا حق