................خاکنوشتـ .......... ـه................

در اینجا یک خاک که از خاک زاییده شده و به خاک برمیگردد ، مانند باقی خاکیان ، سعی میکند خاکی بنویسد و بس

................خاکنوشتـ .......... ـه................

در اینجا یک خاک که از خاک زاییده شده و به خاک برمیگردد ، مانند باقی خاکیان ، سعی میکند خاکی بنویسد و بس

۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «امام رضا» ثبت شده است

 بسم الله

خاطره از مشهدی میخواهند که همه اش خاطره بود . از بی لیاقتی قبل از سفر گرفته تا حس پرواز بعد از سفر . از دلشکستگی های بچه گانه مان گرفته تا گریه های عاشقانه . که این سفر برای ما شده است دکمه ی ریست ! هر بار که مشهد میرویم نو میشویم ، اصلا شاید از شبهای قدر هم بیشتر تازه مان میکند . اصلا ماندگاری سفر های مشهد از باقی اعمال عبادی بیشتر است نه از برای کمیتش بلکه از ته نشنین شدن عاشقی به امام رئوف دردل ما که هربار مشهد میرویم این خاک طلایی روی آب میآید و نمایان میشود ، مدتی هم نمایان میماند ، چندی که میگذرد دوباره ته نشین میشود . بماند که لیوان دلمان را تا کمی تکان میدهیم رو میآید این طلای ناب که بی تاب میشویم ، بیتاب زیارت !

این سفر خاطره برجسته کم داشت ولی دریایی بود به عمق یک سانتی متر و از هر نعمتی بهره ای بردیم . از اذن دخول هایی که بر عکس هر سال دل میشکاند تا حتی نماز عید فطر که آن کودک خردسال سر نماز ، جامه از تن به در کرد و بعد از نماز بسی باعث نشاط شد . اگر اسمش را خاطره بگذاریم میشود ملاقات من و دوستم با آقای قرائتی را نیز بیان کرد .در صحن جامع رضوی نشسته بودیم و گنبد طلایی علی موسی الرضا را نگاه میکردیم که ایشان برای ایراد سخنانشان به سمت منبر رفتند . هنگام عبور از جلوی ما ، بلند شدیم و به ایشان سلام کردیم و به ما گفتند : شما برادرید ؟ گفتیم : نه ! . که البته برادری نه به دی ان ای مربوط میشود و نه به پلاسمای تنبل خون . یکی دیگر از خاطرات این سفر بیدار باش های آقای شاهی است که چه میکند سگک کمربند با بدن چاک چاک این بچه ها !

با دوستم میگفتم ، که امام رضا و صحن و سرایش برای ما و همنسلی های ما انگار قرابت دیگری دارد . عمریست که هر وقت کج رفته ایم ، گریه ی غلط کردمش را بر آستان موسی الرضا آورده ایم و با ندای یا ایها العزیز مسنا و اهلا الضر نوای "پر کن دوباره کیل مرا ایها العزیز" سر داده ایم و حقا هم صاحبخانه کم نگذاشته است ولی مهمان که نمک و نمکدان نمیشناسد باز طغیان میکند و دل میشکند .

این روزها فقط و فقط ایوان طلای صحن انقلاب دلم را آرام میکند . به یاد پله های روبروی حجره ها و نگاه ما به گنبد طلایی آقا :

اللهم صل علی علی بن موسی الرضا المرتضی، الامام التقی النقی و حجتک علی من فوق الارض و من تحت الثری الصدیق الشهید، صلاة کثیراً تامة زاکیة متواترة مترادفة، کافضل ما صلیت علی احدٍ من اولیائک .






*این متن به درخواست هیاتی که با ایشان مشهد رفته بودیم نوشته شد و به بهانه ی دلتنگی حرم ...

دلم شکسته ، دلم را نمی خری آقا!؟
مرا به صحن بهشتت نمی بری آقا!؟
 
اگر چه غرق گناهم ولی خبر دارم
 تو آبروی کسی را نمی بری آقا
 
چقدر خوبی و دل رحم و مهربان ، عاشق
 و در دقایق عمرم شناوری آقا
 
همیشه از حرمت بوی مهر می آید
 شبیه باغ پر از گل معطری آقا
 
تمام دفتر شعرم فدای چشمانت
که از تمام غزلهام بهتری آقا
 
ولی بدون تو این شعر ها چه دلتنگند
 بدون نام تو اصلا چه دفتری آقا
 
در اوج بی کسی ام در خیال من هستی
 تویی که یارترین یار و  یاوری  آقا

 

 

من تو مشهد هم همین حس رو داشتم

تو مشهد دوست دارم

بشینم تو صحن انقلاب

دم درِ ورودیِ مزارِ شیخ حر عاملی

بشینم رو پلّش

فقط نگاه کنم به گنبدِ طلاییِ آقا

جدیدا یه چیزی هم یاد گرفتم که بدجور تو این شرایط دل میسوزونه

بهتون میگم شما هم استفاده کنید

آیه 88 سوره ی یوسف

میگه :

یَا أَیُّهَا الْعَزِیزُ مَسَّنَا وَأَهْلَنَا الضُّرُّ وَجِئْنَا بِبِضَاعَةٍ مُّزْجَاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْکَیْلَ وَتَصَدَّقْ عَلَیْنَآ إِنَّ اللّهَ یَجْزِی الْمُتَصَدِّقِینَ

این دعای برادرای حضرت یوسفه وقتی گیر کردن پیشش

گفتن ، ای پادشاه !

متاع کمی با خودمون اوردیم

حق ما رو کم نکن و به ما صدقه بده

خدا صدقه دهنده ها رو دوست داره

و پاداش میده

(ببخشید اوون دوست داره رو از خودم گفتم)

دوست دارم رو برو ی این ایوان طلایی بشینم

بگم

ای پادشاه !

یکم خوبی دارم ( که شما دادید )

کلی بدی 

ببخش دزدی کردم 

بدی کردم

بد کردم

به کرمت لطف کن بهم

صدقه بده بهم

ما گدای درگاه شماییم 

خدا صدقه دهنده ها رو جزا میده

.

.

.

اینجوری با دلم بازی می کنم !





قرارِ اولِ سفر شد سمنان ، شاید یک ایستگاه برای شنیدن بوی نوروز یا چه بسا دیدن رنگ آن . رقص چوب در یکی از پارک های سمنان که از حق نگذریم زیبا بود . آنطرف تر عمو نوروز و کدخدای ده هم ایستاده بودند و هر از چند گاهی تکانی به دستشان می دادند که باز اگر از حق نگذریم شیرین بودند .

راه را ادامه دادیم تا به شاهرود رسیدیم و وقت شام و خواب هم شده بود پس شاهرود مکان مناسبی بود. شاهرود را که نگشتیم ولی شهریست دیگر برای خودش !

فکر کردم وارد نیشابور میشویم و یک گشتی داخل شهر میزنیم پس پیچیدم داخل خروجی آزادراه و همان ابتدای مسیر ایستادم ، دیدم کسی نه جلومان بود و نه عقبمان ؛ به مادر گفتم : می خواهید یک تماسی بگیرید ببینید بقیه کجا هستند ؛ از کمربندی رفته بودند .

120 کیلومتر تا مشهد مانده بوده که دیگر احساس خستگی کردم - بین خودمان باشد ، یکی دوباری هم احساس کردم گاردریل دارد به ما نزدیک میشود - خلاصه کمک خواستیم و حاجت روا هم شدیم . تا مشهد خوابیدم .

حسش نبود برای نماز مغرب و عشا حرم بروم بعلاوه غسل زیارت هم نکرده بودم ، پس ماندم و حرم نرفتم تا فردا ظهرش ! 


خدایی اش را بگویم ، ماشالله به ملت ! یا چه بسا باید گفت : به قربان آقام  رضا که اینهمه عاشق دارند . می گویند 12 میلیون زائر این تعطیلات مشهد رفته اند .

------------------------





-----------------------

از جاده ی جنوب که بسیار خسته کننده بود آمده بودیم ، پیشنهاد دادم برگشتنه از شمال برگردیم ؛ همه قبول کردند.

جاده ی گرگان ، تا نزدیکای گرگان آنچنان چنگی به دل نمیزد ولی کم کم دلربا شده بود . جایتان خالی همان حوالی ها که بودیم تابلوی " اکبر جوجه " رو دیدیم :) !........

جلوتر که رفتیم طبیعت به اوج زیبایی رسیده بود . انگشت تحیر در دهان مانده ، خداخدا میکردم که گروه بایستد تا عکس بگیریم !


شب را گرگان خوابیدیم . دیگر نای نفس کشیدن هم آنشب نداشتم . فکرش رو بکنید از ساعت 3 صبح تا ساعت 21 بیدار بودم و در این میان 8 ساعت مداوم رانندگی .... خدا کند پلیس راهنمایی رانندگی این نامه را نخواند .... فقط به ضرب نسکافه رانندگی می کردم . برای خودم شوفری شده بودم . مادر نسکافه برایم درست میکردند و من کم کم می خوردم ، لیوانش را هم کنار کیلومترشمار روبه روی عقربه ی بنزین میگذاشتم . سیاوش قمیشی و محسن چاوشی هم که می خواندند و من هم همیراهیشان می کردم ! رسما شوفر شده بودم .

من تشنه مثل خورشید ، بی سرزمین تر از باد ... ... ... بی پرده مثل فریاد  .


زیر پرچم سه رنگ ، واسه پرچم سفید ، من هنوز معتقدم ، باز باید جنگیــــــــــد .


گرگان یعنی جدایی گروه ها . سه گروه ماشین جدا شدیم از هم . یک گروه هم ، همان مشهد از ما جدا شدند .

ساعت 8:30 صبح بود که راه افتادیم . تا چشم من و پدرم به تابلوی پرتقال کوهی افتاد ، زدم کنار . خوردن داشت هاا !

ساری - قائم شهر - فیروز کوه - دماوند - ناهار - تهــــــــــــــــران => انتهای بابایی ، کم کم تابلو ها بسمت خانه و در پایان ، خانه !

بعد از قائم شهر امام زاده ابوطالب هم باصفا بود - از برادران امام رضا - و نماز را آنجا خواندیم .

و شمال بسیار با صفا بود و خوش آب و هوا . تازه فهمیدم چرا تا تعطیلی میشود مردم سرازیر یا چه بسا سرابالا میشوند به سمت شمال . با اینکه جاده هایش دستت را - یا فرمانت را - زیاد میچرخواند و یا با اینکه تابلو های دهتا دهتایی* دیر به دیر میرسیدند ولی همین آب و هوای خوب زنده ات میداشت + نسکافه ! :)


زیر آسمون خدا ، روی زمین خدا ، با پا و دست و بدنی که خدا بهمون داده ، تو طبیعت خدا زندگی می کنیم به این هوا که بندگی کنیم !

اینها همه بهانه است ! **

***

-------------------------

* مثلا الان زده 155 کیلومتر تا تهران ، 10 کیلومتر دیگر میشه 145 کیلومتر تا تهران . زیاد پیچ و خم می خوریدم ولی این دهتایی ها دیر به دیر میرسیدند !

**کعبه و بت خانه بهانه است ، آقا رضا رو عشق است و صحن و سراشو 

***عاشقانه هام با آقام رضا بماند برای بعد




بازم آرزوست ...

 
مسجد گوهرشاد ، آب های یخ زده ی حوض ، بارش رحمت خدا بصورت برف ، دل شیدای من ، دعا گوی همه .......
میگن :

" پنچره فولاد رضا برات کربلا میده               هرکی میره کرب بلا از حرم رضا میره "


نمی دانم چه سریه در پایان عذای حسین و وفات رضا ؟؟ برات می دهند شاید !!