................خاکنوشتـ .......... ـه................

در اینجا یک خاک که از خاک زاییده شده و به خاک برمیگردد ، مانند باقی خاکیان ، سعی میکند خاکی بنویسد و بس

................خاکنوشتـ .......... ـه................

در اینجا یک خاک که از خاک زاییده شده و به خاک برمیگردد ، مانند باقی خاکیان ، سعی میکند خاکی بنویسد و بس

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «بررسی» ثبت شده است

از همان ابتدای استارت پروژه ی فیلم سینمایی رسوایی در جریان مراحل کار از طریق وبلاگ آقای ده نمکی بودم . تا اینکه فیلم به جشنواره فجر رسید و اکران شد و بعد هم کم کم فیلم برای قشر فرهیخته کشور اکران شد . در تمام این مدت نظرات بعضا متفاوتی راجع به این فیلم شنیدم . کسانی بودند که ده نمکی را فحش میدادند یا فیلم را به شدت سرزنش میکردند و کسانی بودند کمی ملایم تر برخورد میکردند ولی فیلم را خوب نمیدانستند . کسانی بودند که فیلم را خوب تلقی میکردند و در نهایت کسانی بودند که از فیلم با صفت "عالی" یاد کردند . همه ی اینها دلیلی نمیشد برای رد شدن از این فیلم . مسعود ده نمکی با تجربه ی موفق ، نیمه موفق ، کم توفیق سه گانه ی اخراجی ها ، به قول خودش رسوایی ای ساخته است که اصلا طنز نیست و مطمئنا میخواهد پیامی اخلاقی را از این فیلم استنتاج کنیم . دیگر تجربه ی ده نمکی ، مستند فقر و فحشا است که آن نیز در نوع خود نقاط مثبت و منفی ای دارد . اما آنچیزی که از ده نمکی بیشتر به یاد می آوریم تجربه ی بسیار شیرین اخراجی های 1 است ، و حالا هضم رسوایی ، فیلمی که هیچ بویی از طنز نبرده کمی سخت مینماید .


جانستان کابلستان


به هیچ وجه قصدم نوشتن نقد بر "جانستان کابلستان" نیست ، که همانا نقد نوشتن به سفرنامه بیهوده مینماید . چون آنچه رخ داده ، رخ داده و از قلم نویسنده چیز دیگری بر نمی آید . ولی میتوان از "جانستان کابلستان" خوب گفت . راستش را بخواهید اولین باری بود که کتابی غیر داستانی از رضا امیرخانی میخواندم و اصلا فکر نمیکردم قدرت سفرنامه نویسی او همتراز قدرت داستان نویسی او باشد . از ترسیم همه ی مکان ها و احساس ها و لطایف زمان گرفته تا توضیح مناسب و دقیق وقایع آنچنان که حس بودن در آنها به انسان منتقل میشود . آنجا که نویسنده میترسد لاجرم خواننده نیز میترسد و آنجا که لذت می برد ، خواننده نیز لذت می برد .

از خواندن کل این کتاب همین بس که فقط به یک فصل و از آن فصل به یک بخشش اشاره کنم . امیرخانی نام فصل "بلاکش هندوکش" را از برق نگاه دخترکی در میدان هوایی کابل گرفته بود و شرح داده بود که چه آینه ای میتواند در انتظار او باشد . او را با فرزند خود مقایسه کرده بود و اشکی هم ریخته بود و البته این حس تلخ خوب به خواننده نیز منتقل میشد . آینده ی نامعلوم یعنی مرگ در یک قدمی ، زوال در بیخ گوش و بی کس شدن از نوک بینی نزدیک تر ، حال آنکه کماکان خداوند از رگ گردن به ما نزدیک تر است . امیدی که در دل امت افغان هنوز بسیار غلیان میکند .

حرف قیدار را زیاد شنیده بودم ولی متاسفانه فرصت مطالعه ی رمان نداشتم . از این طرف و آن طرف ، از جای جای کتاب ، تکه کلام ها و جملات قصار قیدار و اطرافیانش را میشنیدم ، ولوله ای در من افتاده بود که در اولین فرصت قیدار را بخوانم .

قیدار اما ، همان حال و هوایی را داشت که من میخواستم ، یعنی بعد از تجربه ی موفق مطالعه ی من او ، حال و هوای آن روز های تهران و شیرینی ها و تلخی هایش ، دلم لک زده بود که دوباره در تهران قدیم زندگی کنم ، اینبار قیدار دلم را برد به سمت آن لوتی گری ها و معرفت ها و قدیمی ها !

همچون ارمیا ، من او ، بی وتن و از به  ، قیدار هم آن چنان نرم نوشته شده بود که خواندنش بسیار آسان مینمود و اصلا خاصیت نثر امیرخانی همین است که راحت خوانده میشود . نیاز نیست برای خواندن کتاب های امیر خانی بابت نثر فسفر بسوزانی ولی اگر بابت فهم فسفر بسوزانی ضرر نخواهی کرد . البته فهم را همه این روزها دارند ، مهم پند است . از خواندن رمان های امیرخانی چنین برداشت کردم که او داستانی نمینوسد که در آن اتفاق عجیبی بیفتد . در داستان هایش قرار نیست کسی ناگهانی و بی دلیل بمیرد یا اتفاقی به غایت ناخوش آیند یا خوش آیند بیفتد . صرفا روز نامه ایست که نوشته میشود از زندگی یک انسان . حال میتواند خیلی بزرگ باشید همچون قیدار نامی و میتواند خیلی ساده باشد همچون ارمیا نامی و میتواند یک انسان معمولی باشد همچون علی فتاح . درست مانند این میماند که وقتی در خیابان راه میروی یکهو ، وقتی یک کتابفروشی قدیمی چشمت را میگیرد ، همین که فروشنده ی کهنسالش را میبینی ، همین که احساس کنی زندگی این انسان حرفی برای گفتن داشته باشد ، بنشینی و زندگی او را داستان کنی ! یا حتی میشود دست نظافت چی محلتان را بگیری و هر روز وقتی جارو بدست میگیرد و زمین محلتان را جارو میزند ، زندگی نامه اش را ضبط و ثبت کنی . رمان نویسی های امیرخانی از این دست است . امیرخانی در انتخاب شخصیت هایش دنبال شاه نمیگردد ، مشاور شاه هم کافیست . به همین دلیل است که رمان های امیرخانی را در متن زندگیمان میابیم . به همین دلیل است که علی فتاح را همچون دوست واقعی خود دوست میداریم و برای اینجانب اسمش که می آید بدنم میلرزد ...