................خاکنوشتـ .......... ـه................

در اینجا یک خاک که از خاک زاییده شده و به خاک برمیگردد ، مانند باقی خاکیان ، سعی میکند خاکی بنویسد و بس

................خاکنوشتـ .......... ـه................

در اینجا یک خاک که از خاک زاییده شده و به خاک برمیگردد ، مانند باقی خاکیان ، سعی میکند خاکی بنویسد و بس

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «رضا امیرخانی» ثبت شده است

جانستان کابلستان


به هیچ وجه قصدم نوشتن نقد بر "جانستان کابلستان" نیست ، که همانا نقد نوشتن به سفرنامه بیهوده مینماید . چون آنچه رخ داده ، رخ داده و از قلم نویسنده چیز دیگری بر نمی آید . ولی میتوان از "جانستان کابلستان" خوب گفت . راستش را بخواهید اولین باری بود که کتابی غیر داستانی از رضا امیرخانی میخواندم و اصلا فکر نمیکردم قدرت سفرنامه نویسی او همتراز قدرت داستان نویسی او باشد . از ترسیم همه ی مکان ها و احساس ها و لطایف زمان گرفته تا توضیح مناسب و دقیق وقایع آنچنان که حس بودن در آنها به انسان منتقل میشود . آنجا که نویسنده میترسد لاجرم خواننده نیز میترسد و آنجا که لذت می برد ، خواننده نیز لذت می برد .

از خواندن کل این کتاب همین بس که فقط به یک فصل و از آن فصل به یک بخشش اشاره کنم . امیرخانی نام فصل "بلاکش هندوکش" را از برق نگاه دخترکی در میدان هوایی کابل گرفته بود و شرح داده بود که چه آینه ای میتواند در انتظار او باشد . او را با فرزند خود مقایسه کرده بود و اشکی هم ریخته بود و البته این حس تلخ خوب به خواننده نیز منتقل میشد . آینده ی نامعلوم یعنی مرگ در یک قدمی ، زوال در بیخ گوش و بی کس شدن از نوک بینی نزدیک تر ، حال آنکه کماکان خداوند از رگ گردن به ما نزدیک تر است . امیدی که در دل امت افغان هنوز بسیار غلیان میکند .

حرف قیدار را زیاد شنیده بودم ولی متاسفانه فرصت مطالعه ی رمان نداشتم . از این طرف و آن طرف ، از جای جای کتاب ، تکه کلام ها و جملات قصار قیدار و اطرافیانش را میشنیدم ، ولوله ای در من افتاده بود که در اولین فرصت قیدار را بخوانم .

قیدار اما ، همان حال و هوایی را داشت که من میخواستم ، یعنی بعد از تجربه ی موفق مطالعه ی من او ، حال و هوای آن روز های تهران و شیرینی ها و تلخی هایش ، دلم لک زده بود که دوباره در تهران قدیم زندگی کنم ، اینبار قیدار دلم را برد به سمت آن لوتی گری ها و معرفت ها و قدیمی ها !

همچون ارمیا ، من او ، بی وتن و از به  ، قیدار هم آن چنان نرم نوشته شده بود که خواندنش بسیار آسان مینمود و اصلا خاصیت نثر امیرخانی همین است که راحت خوانده میشود . نیاز نیست برای خواندن کتاب های امیر خانی بابت نثر فسفر بسوزانی ولی اگر بابت فهم فسفر بسوزانی ضرر نخواهی کرد . البته فهم را همه این روزها دارند ، مهم پند است . از خواندن رمان های امیرخانی چنین برداشت کردم که او داستانی نمینوسد که در آن اتفاق عجیبی بیفتد . در داستان هایش قرار نیست کسی ناگهانی و بی دلیل بمیرد یا اتفاقی به غایت ناخوش آیند یا خوش آیند بیفتد . صرفا روز نامه ایست که نوشته میشود از زندگی یک انسان . حال میتواند خیلی بزرگ باشید همچون قیدار نامی و میتواند خیلی ساده باشد همچون ارمیا نامی و میتواند یک انسان معمولی باشد همچون علی فتاح . درست مانند این میماند که وقتی در خیابان راه میروی یکهو ، وقتی یک کتابفروشی قدیمی چشمت را میگیرد ، همین که فروشنده ی کهنسالش را میبینی ، همین که احساس کنی زندگی این انسان حرفی برای گفتن داشته باشد ، بنشینی و زندگی او را داستان کنی ! یا حتی میشود دست نظافت چی محلتان را بگیری و هر روز وقتی جارو بدست میگیرد و زمین محلتان را جارو میزند ، زندگی نامه اش را ضبط و ثبت کنی . رمان نویسی های امیرخانی از این دست است . امیرخانی در انتخاب شخصیت هایش دنبال شاه نمیگردد ، مشاور شاه هم کافیست . به همین دلیل است که رمان های امیرخانی را در متن زندگیمان میابیم . به همین دلیل است که علی فتاح را همچون دوست واقعی خود دوست میداریم و برای اینجانب اسمش که می آید بدنم میلرزد ...


به سال ۱۳۸۸

اینجا کجاست ؟ خانه خودمان .....

داستان بر سر اختلاف همیشگی مادی گرایی و معنوی گرایی است . مادی گرایی نابود گر معنوی گرایی است . در مادی گرایی چیز هایی مانند لطف و بخشش بدون منت و این جور چیز ها وجود ندارند و این درد همیشگی ماست چه در گذشته چه در حال .

ارمیا معمر ، بسیجی دوران جنگ . جوانی دیندار , با محبت ,خالی از هرگونه سوء و بدی . این انسان وقتی از فضای جنگ بیرون می آید با مشکلات زیادی روبه رو می شود . بعضی از مشکلات او ناشی از زیاده روی خودش بود و بعضی دیگر ناشی از اشتباهات و ناآگاهی های دیگران .

برخورد دانشگاهیان با او یا برخورد تاکسی شمالی یا حتی بر خورد پدر و مادرش با او ، هرکدام مشکلی بود برای او .

ارمیا که شش ماه در جبهه بوده است . حال که برگشته انتظار دارد باعث افتخار همگان باشد ولی در خیلی از موارد باعث ننگ دیگران می شود . آنجا که مادرش لباس های نظامی اش را از او دور می کند تا افکارش از جنگ دور شود تا آنجا که به او می گوید که خانه خاله ات سیاسی بحث نکن .نکند که آنها ناراحت شوند (گیرم که آن ها هم ناراحت شوند چه می شود ؟ تو مگر افکارت را برای خوشحالی دیگران تنظیم می کنی؟ ) باید هم ناراحت شود و بخواهد از همه این ها دور شود .

او از جایی آمده که مصطفی می زیسته . مصطفی که می توان او را کمال ارمیا دانست . او در همه جا به این فکر می کند که اگر مصطفی بود چه می کرد ؟ بسیار از او در این رمان (به خصوص ابتدایش ) سخن می رود . سهراب (نامش صلوات دارد ) که انسانی شوخ طبع است و در مواقع جدی همسایه ذهن ارمیا است اما نه در این رمان بلکه در رمان بی وتن .

ارمیا بالا می رود .آنقدر می رود بالا تا به شمال ایران می رسد . به خیال خودش اردیبهشت شمال خیلی  زیباست . حوادثی در طول راه برایش اتفاق می افتد که گاه خوش آیند است وگاه نیست . در طول رمان با بی احترامی های برخی مردم به ارمیا یا نظام را مواجه می شویم که ارمیا در تمام موارد فقط صبر می کند (البته نگویید الان هم باید صبر کرد . الان وقت دفاع است . بس است اینهمه گستاخی . اگر دفاع نکنیم باید نزد حضرت مهدی (عج) شرمنده باشیم ) . حال به شمال رفته . قرار است چند روزی در میان مردمی زندگی کند که هیچ سنخیت رفتاری با او ندارد . سطح فرهنگشان پایین تر از اوست . آنها به ارمیا اظهار محبت می کنند . این اظهار محبت باعث می شود که ارمیا چند وقتی با معدنچی ها بماند. چند وقتی را به تنهایی می گذراند . به میان جنگل می رود . آنجا مانند یک انسان اولیه زندگی می کند و مانند یک عارف کامل عبادت .

در انتهای سفرش با مرگ امام خمینی (ره) مواجه می شود . آنجاست که احساس بی پدری به او دست می دهد . خود را مانند یک ماهی به درو دیوار می کوبد . می خواهد از به آبی خودش را بکشد .

به تهران بر می گردد. به تشییع جنازه امام می رود و کتاب به پایان می رسد . عین بقیه تحلیل ها می گویم : « بقیه اش را خودتان بخوانید .... »

ولی این پایان کار ما نیست . ما باید دلیل این مشکلات را بدانیم . چرا ارمیا با انگیزه محبت دیگران نسبت به خودش به شهرش می آید و خلاف آن را می بیند ؟ چرا در طول رمان چندین بار این جمله را می بینیم که « اصلا اینجا انگار جنگی در کار نیست » ؟ چرا تمام مردم حتی در آن موقع به این گروه جامعه بی احترامی می کردند،مگر خودشان ایشان را انتخاب نکرده بودند ؟ چرا در دانشگاه هیچ بویی از دین داری و معنویت به مشام نمی رسد ؟ چرا ....چرا ؟

آنجایی که ارمیا با مسئول آموزش مواجه می شود و نوع توهین آمیز آن مسئول ؟

آنجایی که سوار تاکسی شده و بی احترامی های راننده تاکسی را می بیند ؟

ولی آنجایی که مردم بیشتر زجردیده بودند و خسته تراز زندگی ، او را خیلی بهتر تحویل می گیرند . پس باید نتیجه بگیریم رفاه و علم و پول زیاد انسان را مغرور می کنند . پر رو کنند . آنگاه انسان جسور می شود و به هست ونیست خودش و دیگران بی احترامی می کند . همان چیزی که در این چند ماه اخیر به وضوح می بینیم . انسان هایی بی دین و ایمان و مذخرفی که احساس می کنند فقط خودشان در جامعه وجود دارند . خوبی ها را نمی بینند و فقط بدی ها را می بینند . فقط به دنبال ضربه زدن به نظام اسلامی و اسلام اند .

لعنت خدا بر آنها باد.

لعنت خدا بر آنها باد.

لعنت خدا بر آنها باد.

ای مردم به هوش باشید که دوباره گول این ها را نخوریم . این بار اگر از راه دین خارج شویم دیگر کسی نیست که مارا باز گرداند .

این بار به این فکر کنید که در آینده چه جوابی دارید که به امام زمان (عج) بدهید .

خواهش می کنم کمی فکر کنید . بیاد آورید سال های پیش را ...

پایان  محمد محسن بزازان -14/11/1388

به نام خدا

بی وتن :

در تمام طول کتاب تفاوت یا بی تفاوتی بی وطن با بی وتن موج می زند . بعضی اوقات فکر می کنید که واقعا بی وطن با      بی وتن هیچ فرقی نمی کند . وقتی می بینی تمام عقایدت زیر سوال می رود می گویی «فرق ت وط هم بد نیست زیر سوال برود». اصلش را که بخواهی برای ما فارس ها بی وتن و بی وطن هیچ فرقی نمی کند ولی برای ایرانی مسلمان فرق می کند .(خواهشا نگویید «ایرانی مسلمان یا مسلمان ایرانی؟») .

این رمان داستان بسیجی دوران جنگ است که حالا نوبت آن است که به دنبال عشقش برود . با دختری به نام آرمیتا کنار قبر سهراب آشنا می شود . ابتدا فکر می کند اختلافشان سر یک «ت» است ولی ارمیا خواهد فهمید که آری اختلافشان بزرگتر ار اینهاست .

آرمیتا که معلوم نیست (این یک اشکال است) چگونه به آمریکا سفر کرده و مقیم آنجا شده دختری است نسبتا ساده و خوش لحن و بعضی اوقات انسانی است که بد قضاوت می کند .

خشی انسانیست دین نما و بی دین (به معنای واقعی) که ارمیا را در هر موردی مسخره می کند . خشی رفیق بیل (مسئول بخش اسلام پژوهشکده نیوجرسی) مخالفان به ظاهر رفیق ارمیا که البته ارمیا در آخر بدست همین افراد به شهادت می رسد .

افرادی دیگر هم در این داستان حضور دارند . میاندار ,سوزی ,جانی و..... . این افراد این رمان را شکل داده اند . هریک به نحوی دوستانه با ارمیا برخورد می کنند ولی در پایان سود ها و ضرر های تعیین کننده ای هم برای او دارند .

این رمان ، رمان مبارزه اسلام و مذهب شیعه است با بی دینی و ظاهر گرایی. بارها ارمیا در مقابل زیبایی های دینش قرار می گیرد . آنجا که اعراب روزه شان را با گوشت حرام باز می کنند و آنجا که برای خشی فرقی نمی کند که نماز جماعت را به آرمیتا اقتدا کند . در این میان جاسم یا همان جیسن هم وجود دارد که هر از گاهی آیه ای از قرآن بخواند و اکثرا آن را مسخره کند و این ها اتفاقاتی است که در جامعه خشک آمریکا اتفاق می افتد .

این رمان تصویر گر بی دینی های مجاز در آمریکاست . آنجا که گروهی راضی نمی شوند که چراغانی کریسمس صورت پذیرد . حال بسیجی دین دار با اخلاص می خواهد سکه ماشین های پارک شده را در پارکمتر بیندازد شاید که مردم گوشت حرام خور پول اضافه بابت جریمه ندهند . اصلا این برنامه ها در آمریکا تعریف نشده است .

مطابق رمان هیچ بخششی در آمریکا وجود ندارد و تنها لطفی که مردم می کنند کمک به سیلورمن هاست . آن هم نه فقط به خاطر بدبختی یک سیلورمن شاید به خاطر شادی دل بچه شان که هنوز معصوم است . بچه ای که معلوم نیست چگونه قرار است در آینده آمریکا را اداره کند ؟!؟!؟!؟!

ارمیای نماز شب خوان در چنین بستری قرار می گیرد . حال باید به دنبال کار باشد . کار اولش برای پول در آوردن است (شاید کار دومش برای دین هم باشد ). او در یک موسسه تاکسی رانی کار می کند که افراد پولدار را با ماشین لیموزینش به پارتی ها و کلاب ها و..... ببرد . اینجاست که اخلاص شیعه واقعی را می بینیم . جایی که عرب های سنی و افراد دیگر از رئیس موسسه می خواهند که آن راننده خوش اخلاق (ارمیا) را بفرستد . ارمیا جوانی است ریشدار و شلوار شش جیب می پوشد و به صورتی عادی مرتب است . باید هم نماد دین باشد . ولی نمادی که گاه گاه اشتباهاتی می کند که گاه از سر جوانی و گاه از سر کنجکاوی است .

در طول رمان تقدیر را می بینید که جوانی را از جهاد اصغر جبهه ها به جهاد اکبرآمریکا می آورد . آنجا که مطمئنا شهادت در راهش افضل است بر شهادت در راه دیگری .

شغل بعدی ارمیا قصابی اسلامی است . او با نام خدا سر گوسفندان را می برد . بخشی را خود استفاده می کند . بخشی را به مسلمانان می فروشد . بخشی را به میاندار می فروشد که کنار بساط ساندویچیش تابلوی ساندویچ اسلامی زده است و گه گاه جانی را می فرستد کنار مسجد مسلمانان تا آنجا این ساندویچ ها را بفروشد . در این قسمت کمک دوستان را در حق ارمیا می بینیم که از او گوشت حلال می خرند تا زندگی اش بچرخد . البته اگر نمی خریدند هم زندگی او می چرخید . این خوبیشان بود در جایی دیگر ظلمشان را هم می بینیم .

ارمیا واقعا عاشق آرمیتاست. ولی آرمیتا ظاهرا بلد نیست عشقش را نمایش دهد مگر در صحنه های پایانی . آرمیتا آنقدر با مردان دیگر راحت برخورد می کند که ارمیا – جوان بسیجی با ایمان – خیلی جاها ناراحت می شود ولی :

عشق را خواهی که تا پایان بری     بس که بپسندید باید ناپسند

زشت باید دید و انگارید خوب     زهر باید خورد و انگارید قند

ارمیا در راه شناساندن عشقش خیلی تلاش کرده است ولی معشوق نمی بیند و نمی شنود یا شاید هم چشم دیدن و گوش شنیدن ندارد . تقصیری هم ندارد . جامعه ای که معنویت و صفا و مروت برایش تعریف نشده همچنین تاثیراتی هم دارد .

تمام خوشی آمریکا در کلاب و رقص زن لخت وعرق ومشروب و قمار تعریف شده است . آنجا که خشی می گوید :

قبله حاجات منی لاس وگاس

کعبه آمال منی لای وگاس...

برای عرب های مسلمانش هم فقط خوردنوخوردنوخوردنو... آن هم گوشت حرام یا شاید هم اسلام عرب ها فقط اذان گفتن بر ماه یا چراغ سبز امپایراستیت باشد .

یک خوبی دیگر هم در تمام این رمان موج می زند و آن هفت کور کتاب بیوتن است . چشمان خدا ، تجلی لطف و بخشش ، دانایان کل یا گرداننده های داستان . سیلورمن ها . احتمالا این عادت رضا امیرخانی شده است که چنین انسان هایی را در رمان هایش بیاورد و این عادتی نیکوئیست . جالب اینجاست که شخصیت های اول رمان ها رابطه خوبی با اینها دارند هم علی فتاح و هم ارمیا معمر .

دیگر درباره خوبی های رمان چیزی نمی گویم . خودتان بخوانید ولذت ببرید .

ولی اگر بخواهیم مردانه تحلیل کنیم باید بدی های این رمان را هم بگوییم . در رمان «من او » هیچ اثری از بدی دیده نمی شد ولی در این رمان می بینیم :

جوان بسیجی ، جوانی دیندار,مومن ,با خدا ,با تقوا , با حیا و.....است . بعضی صحنه ها را نباید در این رمان می دیدیم . اصلا چرا این جوان باید عاشق دختری آمریکایی – ایرانی شود و به خاطرش تا آمریکا برود ؟ چرا این جوان در بعضی مواقع که دست بانویی با او برخورد می کرد با بدنش را لمس می کرد هیچ عکس العملی نشان نمی داد ؟ چرا بعضی کلمات و لغات بی پروا در رمان استفاده می شد که در حال طبیعی انسان مسلمان باید شرمش بیاید از گفتن این لغات ؟ و چرا ؟ چرا ؟

این رمان چرا های زیادی در ذهن من خواننده گذاشت و سوال های زیادی را نیز پاسخ داد ولی باید گفت که به نسبت رمان «من او»، رمان قوی تری از این رمان بود . البته زحمت خیلی زیادی برایش کشیده شده بود از قبیل اینکه نوشتن این زمان 7 سال به طول انجامیده و یا اینکه 1 سال تمام صرف گشتن آمریکا و آشنایی با خلق وخوی وعادات مردم آمریکا شده است .

در کل از رضا امیرخانی نویسنده قهار عصر امروز تشکر می کنم و توصیه می کنم حتما این رمان را بخوانید اگر هم خوانده اید خواهش می کنم یا این مقاله را در نظرات تایید کنید یا رد . اگر هر قسمتی را رد کردید دلیلش را هم بنویسید . می خواهم نظر شما را درباره خودم به عنوان یک خواننده نقاد بدانم .

و اما وظیفه ما .........................................................................................................................آنی نیست که در خیابان ها می بینیم............................................................................................................      . نقطه چین گذاشتم خودتان پر کنید .

با تشکر فراوان از اینکه وقت گذاشتید و این مقاله را خواندید .

« محمد محسن بزازان »

1/بهمن/1388

یا حق

 

بالاخره من یا او     ؟

چه کسی قرار است در این کتاب صحبت کند . من یا او،من و او یا هیچکدام.ایشان قرار است صحبت کنند.جناب علی فتاح.در تمام طول کتاب،شما با این سوال مواجهید که اززبان چه کسی وبا چه هدفی این داستان گفته می شود . بعضی اوقات در رویایی بودن یا نبودن آن شک می کنید .مگرمی شود در کلیسا درویش مصطفی نامی در مقابلت بایستد.یک عارف به تمام معنا ویک درویش علی دوست و علی گوی و خدا جوی.

نقد از زبان نویسنده یا از زبان خواننده     ؟

من نویسنده نیستم .یک دانشجوی رشته مهندسی هستم ولی این به این معنا نیست که حق تحلیل و نقد نداشته باشم . نقد من با نقد یک نویسنده حتما فرق های زیادی دارد .یکی از این فرق ها این است که نویسنده ریز و دقیق و جزئی نقد می کند.شاید یک بخش «من»یا«او»ی او به اندازه تمام مقاله من باشد که نقدی درباره کل کتاب است.پس نقدمن جامع است و شامل تمام موارد.از هر بخشی بهره ای برده است .به علاوه اگر این متن بخواهد فردی را ترقیب به خواندن کتاب کند باید از زبان خوتننده باشد تا جذابیت ها را بزرگتر نشان دهد .

داستان بر سر چیست    ؟

داستان ،داستان بلوغ فکری و دینی و معرفتی کودکی است به نام علی از خانواده فتاح ها . خانواده ای به نسبت ثروتمند ،دیندارودارای قوانین خاصی برای زندگی. این خانواده با بعضی خواسته های علی مخالفت می کند . او را به خاطر دوستیش با کریم سرزنش می کند که او یک بچه «گودی » است و ما بالا نشین. ولی این علی است که با جسارت تمام دوستی را به حد اعلا می رساند .این داستان در چند زمینه بررسی می شود .این زمینه ها بدین ترتیب است : خانگی,محله ای, شهری , کشوری ،با موضوع هایی همچون عشق,وطن پرستی,دین داری , تقوا , معرفت. علی سال هاست که عاشق عشقش است .در جای جای رمان از عشقش دور می شود یا به او نزدیک می شود و شما تا به پایان این کتاب نرسید ا ز سرّ این عشق آگاه نخوهید شد .

معنای عشق فانی در مقابل عشق باقی.....

همانطور که زمانه می گذرد علی همراه با عشقش بزرگ می شود . تا اینکه درون وبرون اورا به هم می ریزد تاجایی که تلنگری به او می خورد و او و عشق او را فرسنگ ها از هم دور می کند به فاصله ایران (تهران) تا فرانسه(پاریس) . علی که عشق خود را دور می بیند قلبش را به افراطی گری دینی سوق می دهد . کم کم توجهش به خرافات بیش تر از قبل می شود . کریم را فراموش می کند . تا اینکه تلنگری دیگر به او می خورد ولی این بار او را به راه صحیح هدایت می کند . راهی که از زبان درویش مصطفی (همان انسان خل و دیوانه از نظر باقی مردم )به آن هدایت می شود . علی این بار راه را درست می رود. مستقیم به سوی عشق الهی تا آنجا که درویش مصطفی به او اجازه می دهد که خودش را خوب بشناسد و آنگاه که عشق باقی را کاملا شناخت او را از دریچه وحدانیت به سوی عشق قدیمی اش رهنمون می کند. او پذیرا می شود ولی دیگر راهی برای عشق فانی برای ورود دوباره به قلب علی نمانده است. آن جاست که تو با خواندن ادامه رمان خیلی متحول خواهی شد . حالت دگرگون می شود . شاید گریه کنی . چرا گریه ؟ چون دیگر با داستان و علی عجین شده ای . یکی شده ای . خود را در قالب علی می بینی. ولی سریع واقعه انفجار فصل های اول را رها می کنی و به دنبال خود علی می روی .  علی که حالا خدای معرفت و عشق الهی شده تصمیم می گیرد با خدا عشق بازی کند . جانش را بدست می گیرد و میداند که باید آن را به ملک الموت تحویل دهد . به ادعای نویسنده علی خودش ، خود را زیرکانه در قطعه شهدا دفن می کند . این است از فرش به عرش رسیدن .

زبان ها ، ایما ها، اشاره ها ......

شما در این رمان با انواع مختلف لحن ها مواجه می شود . لحن علی همیشه حتی در انتهای رمان کودکانه ,مظلومانه و جسورانه است . با حالاتی که او را دل نشین تر می کند . کریم لحنی بی پروا  و تند ولی با مرام و معرفت دارد . کریم اسطوره انسان شدن است.. کریم تحولات روحی اش بسیار نیست ولی یکبار متحول می شود و در راه دین به شهادت می رسد . کریمی که معلوم نیست در طول عمرش چند بار نماز خوانده بود . البته باید بگویم کریم هم عشق فانی داشت ولی این عشق فانی او با به شهادت رساندن او ، اورا به عشق باقی رساند . زبان درویش مصطفی از اسمش پیداست . اوست که در پشت پرده است و تمام رمان را بلند بلند از حفظ می خواند . می داند که چه می شود و همان شد.او هربار جمله « یا علی مددی» را برای کسی می گوید که انسان در پایان رمان می فهمد که انگارتمام زندگی شخص مخاطب را می داند. عارفانه صحبت می کند و در پرده سخن می گوید .  صحبتش غریبه نیست و بردل می نشیند . ابوراصف حماسی صحبت می کند . شخصیتش هم حماسی است . مریم را هم با همین لحن عاشق خودش می کند . جانش را مهریه مریم می کند و زود تر از موعد وبدون در خواست مریم مهریه را ادا می کند. او با مریم کاری می کند که مریم قلب ابوراصف را بعد از شهادتش می خورد به نحوی که فرزند آن ها که هلیا نام دارد در هنگام تولد دو قلب دارد . ابوراصف در راه آزادی الجزیره به شهادت رسیده مانند سید مجتبی نواب صفوی . لحن این شخصیت کاملا مذهبی ,آرامش دهنده و التیام بخش است.او در زمان کودکی رفیق صمیمی کریم وعلی بود و در نهایت کریم جانش را در راه او در طبق اخلاص گذاشت و تکه تکه شد .بقیه را نمی گویم بخوانید و لذت ببرید .

این داستان ، داستان کیست    ؟

داستان ،داستان مرگ پدر علی است ؟ یا یک داستان ملی گرا و تماما سیاسی؟ یا داستان تکامل علی است ؟یا داستان مقابله علی با هوس بازی است ؟ یا داستان انسان شدن کریم ؟ یا داستان سر نگونی اشراری است که چادر از سر بانوان محجبه می کشند؟ یا داستان باب جون است که همیشه در تلاش برای راحتی مریم وعلی است ؟ یا داستان آبشار قهوه ای که مهتاب داشت ؟ یا نقاشی سفید و سیاه مریم است ؟ یا ........  . هرچه که باشد حتما بخوانید . جوانان بخوانند ، عاشقان بدانند و سالمندان زندگی قدیم خود را مرور کنند .داستان می تواند داستان هفت کور باشد.«هفت کور به یه پول » .آیا برای هفت کور جهانی تعریف شده است که بعد از حدود 60 سال دور جهان را گشته باشند ؟ یا جهانشان تهران است . پس هفت کور نماد چه کسانی اند؟ شاید بگوییم هفت کور آخر انسانیت به تجلی اول انسانیت اند . یا مسلمانانی اند که در راه دین می جنگند یا چشمان خدا بر روی زمین اند . هرچه باشند این افراد مقدسند .

نماد ها     !!

این رمان معجونی از نماد هاست .

علی نماد استقامت و تقوا .

کریم نماد تحول .

مهتاب نماد زیبایی .

مریم نماد آشفتگی ظاهر و پیچیدگی باطن .

درویش مصطفی نماد مسلّم دین(که توسط بعضی مسخره می شود ).

باب جون می تواند نماد انسانی میانه رو باشد .

اسکندر هم نماد اخلاص است که در خدمت باب جون جلوه می کند . مسلمان واقعی یا به تعبیری دیگر شیعه واقعی یعنی اخلاص اسکندر .

 

انقلاب اسلامی در متن امیرخانی .....

در جای جای این رمان اسلام طلبی و بیزاری از طاغوت موج می زند. در رمان افرادی چون هانی وابوراصف وجود دارند . این ها همه نماد انقلاب اسلامی اند ونظر همگان را به انقلاب اسلابی جلب می کنند .انقلابی که       علیِ پیر شده می خواهد خود را به نحوی به شهیدانش نزدیک کند .

این مهم نیست که این داستان واقعی باشد یا غیر واقغی ، هرچه باشد ما را به انقلاب درونی و بیرونی(اسلامی) دعوت می کند....

                                                                            آری این چنین بود برادر.......

در پایان هم زندگی نامه رضا امیر خانی را که از سایت شخصی او گرفته ام برایتان گذاشته ام . بخوانید و بدانید که بزرگان ایران چگونه می زیند . بزرگی به سن و مقام و شغل و مرتبه نیست ، به تفکر برتر اسلامیست .

                                                                           «پایان»

                                                                          «محمد محسن بزازان»

 زندگینامه رضا امیر خانی :

زاده شدن به تاریخِ بیست و هفتمِ اردیبهشت ماهِ 52ی شمسی،

بزرگ شدن در فضای پرهیجانِ انقلاب اسلامی.

گه‌گاه با کیفِ کودکانه‌ای پر از اعلامیه پوششی بودن برای کارهای پدری

و گه‌گاه هم‌بازی بودن با ادموند و آربی و آرش در محله‌ی بیست و پنج شهریور در تهران.

بحرانِ اول شدن و بیست گرفتن در هر آن چه که می‌شد در دوره‌ی دبستان

راستی، یک بار هم بوسیدنِ دستِ امام به سالِ 61...

بعدتر، سال 62، رفتن به مرکزِ آموزش تیزهوشِ علامه‌ی حلی که قبل از تاسیسِ سازمانِ استعدادهای درخشان(66) زیرِ نظر معاونتِ آموزشِ استثنایی، عقب‌افتاده‌ها بود...

بزرگ شدن در فضایی سرشار از تکثر و تنوع در علامه حلی تهران و رفاقت... رفاقت با کلی رفیق که هنوز که هنوز است موی‌شان را با عالم و آدم عوض نخواهم کرد...

گرفتار شدن در گروهی سه نفره به سرپرستی جوانی مهندس که از جنگ برگشته بود و پروژه‌ی موشکی‌ش تمام نشده بود و طراحی و ساختنِ هواپیمای یک نفره‌ی غدیر-24 و شاید هم جایزه گرفتن در 69، در چهارمین جشن‌واره‌ی اختراعات و ابتکاراتِ خوارزمی که البته اول شدنِ در آن کم‌ترین فایده‌ی آن پروژه بود...

قبول شدن در رشته‌ی مهندسیِ مکانیک دانش‌گاهِ صنعتی شریف.

کار کردن در پروژه‌ی هواپیمای دو نفره‌ی آموزشی غدیر-27 و هم‌زمان گرفتنِ مدرکِ خلبانیِ شخصی (پی.پی.ال.) به عنوانِ جوان‌ترین خلبانِ شخصیِ کشور در آن سال‌ها، به سالِ 71 تا بپرانم غدیر-27 را به عنوانِ خلبانِ آزمایشیِ گروه...

عضو شدن در هیات مدیره‌ی موسسه‌ی خصوصی هواپویان به سالِ 71 که قرار بود به همتِ مردانی میان‌سال‌تر صنعتِ هوایی را به میانِ مردم ببرد...

رد شدنِ پروژه‌ی غدیر-27 در مزایده‌ای داخلی و دولتی و عوض‌ش دادنِ پروژه‌ی دولتی به یک شرکتِ خارجی! به سالِ 72...

افسرده شدن و بازگشتن به جنین تولد، دبیرستانِ علامه حلی و معلمی و هم‌زمان راه انداختنِ معاونتِ پژوهشی دبیرستان و فعالیت در آن از سالِ 72 تا 74 که حاصل‌ش چند مقام شد برای دوستانِ کوچک‌ترِ آن‌روز و برادرانِ امروزم در جشن‌واره‌های دانش‌آموزیِ خوارزمی...

راستی، مدتی هم کار کردن در هیات تحریریه‌‌ی نشریه‌ی روایت که مخصوص دانش‌آموزان و فارغ‌التحصیلان استعدادهای درخشان بود، از سالِ 70 تا 72.

و البته شاعر شدن در چندین دوره از دوازده دوره شب‌های شعرِ انقلاب اسلامی علامه حلی با آن مخاطب‌های فراوان و دوست‌داشتنی.

و خدمت‌گزارِ خدمت‌گزاران بودن در هیاتِ خدمت‌گزارانِ اهلِ بیت از تاسیس‌ش در سال 70 تا همین حالا و به مددِ ارباب تا تهِ کار...

بعدترک هم ساختن و نصب کردنِ یک تنورِ خورشیدی در بشاگرد با همان برادرانِ علامه حلی به سالِ 79...

هم‌زمان نوشتنِ داستان و مقاله در شماره‌های میانی تا پایانیِ ماه‌نامه‌ی نیستان، از 75 تا 76.

بعدتر سفری به ایالاتِ متحده به سالِ 79.

راه‌ انداختنِ سایتِ لوح به سالِ 81 و سردبیری‌ش تا سالِ 84... که در زمانِ خود پرمخاطب بود و ...

این وسط‌ها عضویت در هیاتِ مدیره‌ی شرکتِ سوره پیام از سالِ 81 تا 82.

داشتنِ یک کارِ تجاریِ شخصی از سالِ 81 تا 83 و شاید هم تا همین حالا...

ریاستِ هیات مدیره‌ی انجمن قلم ایران از سالِ 84 تا 86، ساختنِ سالن و کتاب‌فروشیِ انجمنِ قلمِ ایران، برگزار کردنِ جشن‌واره‌ی سلام بر نصرالله هم‌زمان با جنگِ سی و سه روزه و فرستادنِ بزرگ‌ترین کاروانِ اهلِ فرهنگِ ایرانی به لبنان به سالِ 86 و سه نقطه‌های فراوان که اقلِ حسن‌ش شناختن آدم‌ها بود به قیمتِ هدیه‌ی دو سال از عمر...

و از همه شیرین‌تر، سفر به همه‌ی استان‌های کشور و بیست کشورِ دنیا.

و حالا که برخی نویسنده‌ام می‌خوانند، منتشر کردنِ

1- رمانِ ارمیا به سال 74 که جایزه‌ِ بیست سال داستان‌نویسیِ دفاعِ مقدس سال 79 را گرفت و تقدیرِ ویژه‌ی اولین جشن‌واره‌ی مهر و دومین کتابِ سالِ دفاعِ مقدس.

2- مجموعه‌ی داستانِ ناصر ارمنی به سالِ 78

3- رمانِ منِ او به سالِ 78 که سالِ 79 جزوِ سه کتابِ برگزیده‌ی منتقدان مطبوعات شد و البته تقدیرِ ویژه‌ی دومین جشن‌واره‌ی مهر.

4- داستانِ بلندِ ازبه به سالِ 80

5- سفرنامه‌ی داستانِ سیستان به سالِ 82

6- مقاله‌ی بلندِ نشتِ نشا به سالِ 83

7- رمانِ بیوتن به سالِ 87

8- و گزیده‌ی یادداشت‌ها(ی 81 تا 84) به نام سرلوحه‌ها به سال 87

و همه‌ی این زیادی‌ها را نوشتن و آن کمی‌ها را ننوشتن... چه می‌ارزد برای کسی که خوب می‌داند هنوز کاری نکرده است..