................خاکنوشتـ .......... ـه................

در اینجا یک خاک که از خاک زاییده شده و به خاک برمیگردد ، مانند باقی خاکیان ، سعی میکند خاکی بنویسد و بس

................خاکنوشتـ .......... ـه................

در اینجا یک خاک که از خاک زاییده شده و به خاک برمیگردد ، مانند باقی خاکیان ، سعی میکند خاکی بنویسد و بس

۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «ریزنوشته» ثبت شده است

کله ات ٦ برابر کله ی من مو زاییده است که قریب به ٣ برابرش را بیروون ریخته ای از جلو و از پشت !
آستینت را تا بالای آرنجت بالا کشیده ای و دستت کاملا هوا میخورد در حالی که من پیراهن آستین بلند پوشیده ام و تا مچ دستم آورده ام و دکمه اش را بسته ام که تکان نخورد. 
به اصطلاح خودت ساپورت چسبان با رنگی جگری پایت کرده ای و تمام استخوان ها و عضلاتت پیداست زیر آن ساپورت چسبان ، ساپورتت را هم کوتاه گرفته ای که مچ پایت هم هوا بخورد در حالی که جورابت را پاچه کوتاه گرفته ای که قشنگ خنکت شود ! من شلوار پارچه ای گشاد و خنک پوشیده ام که پاچه اش تا نزدیکی های کفشم می آید ، جورابم نیز تا یک چهارم ساق پایم بالا کشیده  ام ! 
شالت را جوری بسته ای که گردنت تماما پیداست و میشود گوش ها و گوشواره ی آویزان شده از گوشت را دید در حالی که یقه ی پیراهن من ، گرداگرد گردنم را گرفته است و تو رنگ تنم را هم نمیبینی !!
پیراهن چسبان نپوشیده ام ، در آن آزادم ! 
ولی تو از حجابی که زندان می خوانیش فرار کرده ای و خود را میان یک سری پارچه ی واقعا "زندان" گذاشته ای و اینطور دنیا و آخرتت را به باد داده ای ، ای زن بی حجاب ! 
مدت هاست حجاب ما مردها از حجاب نداشته ی بعضی از شماها کامل تر است !
ولی باز هم ما زبان در کام ، سر به پایین گرفته ایم و شکایت هم نمیتوانیم بکنیم ولی شما کماکان از حجاب اجباری شکایت میکنید !

امان از زمانی که زن بی حیا شود .. 

رویت ندیده ام دوش ، افسوس روی افسوس 
گیسوت محو ، تصویر : 
دستم بروی گیسوت ..
هی میکند بهانه ، آرام و عاشقانه ، رفتست زیر ابروت ، خطی که میکشد دست ، ماه خدا نمایم ، ترسم که عکس را هم ، یازد به رسم باروت ...
تصویر هم بهانست ،
یک شوق عاشقانه است ،
این شوق صادقانه است ،
وقتی که نیستی تو ، بوی تو هم نشانست ... 

قلب منم هدف بود ، 
خوش میزند نشانه ، تیری که کارگر بود!

تصویر ذهنی من ،دوری جسمی تو ،
عاری خدای دادست ، عشق صمیمیت ، دوست ، 
رویت ندیده ام دوش ، گفتم به زیرکی هوش ، ای باوفای عالم ، 

یادم تو را فراموش !


بوی معشوق ، سرم مست ، دلم مست ، تمام عضلات دل پر حوصله ام مست نمودست ...

روی معشوق ، نگاهم به نگاهش نگران است ، و دستم که نبستست دلم را به کسی جز پر گیسوی تو معشوق ... هنوزم که هنوز است به گیسوی تو بند است ...!!!

آوای معشوق ، هم آوای تکان های درون دل پر حوصله ی من که نه این بار که هر بار که رخ میدهد از پشت حریری ... دل من مثل گلی چند که دورش هم پروانه به پرواز در آواز و در فکر صعود است ، در ابقای وجود است وگرنه ، که در دور نزول است ...

قد معشوق ، به رعنایی یک سرو ، به زیبایی و شفافی یک رود بلند است ، و در آن طرف رود همانا ، دلم جای گرفتست ...

و صدای سخن دوست که هر لحظه به گوشم رسد از دور ، نه ، نزدیک ، همین کنج رگ گردنم انگار ، کنار تو ام ای بنده ی دلدار ....


--

زین پس در این وبلاگ دو نفره مینویسیم ، در پناه خدا و زیر سایه ی امام زمان ... دو نفر که یکی شده اند ... ان شالله این وبلاگ و این زندگی روز به روز امام زمانی تر بشود ... بسم الله 


دوش اندیشه ام این بود که عاشق باشم

در دلم گفت کسی ، در پی قایق1 باشم

یاد سهراب دگر بار ، دلم را سوزاند

تا نگهبان گل سرخ2 و شقایق3 باشم

ناگهان بر ورق سبز دلم نقش گرفت

مهر محبوب گرفتم ، اگه لایق باشم


 ==


1- قایقی خواهم ساخت ، خواهم انداخت به آب ، دور خواهم شد از این خاک غریب ...

2- قبله ام یک گل سرخ !

3- تا شقایق هست ، زندگی باید کرد.

 

من با دلی آرام و قلبی سر پر از امید
با این زبان قاصرم دیوانه ات هستم

عاشقی شیوه ای نفسگیر است 
بغض عاشق عجیب دلگیر است 

سر رسد تا که دوره ی گیجی
ذهن عاشق عجیب درگیر است