................خاکنوشتـ .......... ـه................

در اینجا یک خاک که از خاک زاییده شده و به خاک برمیگردد ، مانند باقی خاکیان ، سعی میکند خاکی بنویسد و بس

................خاکنوشتـ .......... ـه................

در اینجا یک خاک که از خاک زاییده شده و به خاک برمیگردد ، مانند باقی خاکیان ، سعی میکند خاکی بنویسد و بس

۱۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «محرم» ثبت شده است

چای هیات میخورم با طعم ذکر یاحسین

عاری اینجا یا حسین ما حلاوت میشود 

ای که بی حب حسین ابن علی سر میکنی 

قند امروز تو آن دنیا هلاکت میشـود


(خ.ب)

این که میگویند از این ستون به اون ستون فرجه یک دروغ محض است ، ستون که سهل است ، از عرفه ی سال گذشته تا عرفه ی امسال هم فرجی صورت نگرفت و هنوز هم در خیابان های شهر به دور از مولای خویش ، بی اطلاع از احوال مولای خویش قدم میگذارم و هنوز هم مثل سال قبل آن چنان که باید و شاید منتظر نیستم و اصلا منتظر بودن را هنوز یاد نگرفته ام .. 

دلم هوای تو کرده چرا نمی آیی ؟ ؟ ؟

آری همین چند شب پیش بود که آمده بودم جمکران برای تازه کردن نفسی و زنده کردن این دل مرده .. با خانواده آمده بودیم و با همسر .. از صدقه سری شماست که به اینجا رسیده ایم و بس !
آمده بودم که مشتی بزنی بر سینه ام که از جسم منجمد شده ام گرد و خاک بلند شود و اگر آهسته به حرکت بدنم نگاه کنی ، ذره ذره دانه های گرد و خاک گناه که بر روی قلبم نشسته بود را ببینی و ببینی که آقاجان گناه تمام وحودم را گرفته است که به اینجا پناه آورده ام ! 

دلم بهانه ی روی تو میکند هر دم !!

در این شهر شلوغ روز به روز از تو دور تر میشوم انگار ، وقتی هم که میخواهم به تو نزدیک شوم صدای بدقواره ای توی گوشم ندای دیگری میکند و دلم را هوایی میکند به هر جایی که تو نیستی و رنگ وبوی تو نیست .. امام زمان من ! 

ببار بر دل بی آب و خشک و مهجورم ... 

مولای من .. این شهر که سهل است ، تمام دنیا انتظارت را میکشد . این بار منظورم از این شهر و این دنیا لزوما مردم این شهر و این دنیا نیست ، مردم این شهر که بیشترشان دغدغه های دیگری دارند که مثلا تعطیلات کجا بروند و شامپوی موی سگشان را از کجا بخرند که هنوز بشود با این دلار گران ، ارزان خرید و بهترین رستوران این شهر کجاست و ...  ، مردم دنیا نیز دیگر ارزش بیان کردن ندارد چون به آنها هیچ هرجی نیست ، اینجا که در گوشمان یاد شما را میخوانند ، شهرمان اینگونه شده است ، آنها که در گوششان این چیز ها را نمیخوانند .. 
مولای من .. غربت ما در این شهر هر روز بیشتر میشود و امیدمان به شما روز به روز بیشتر که روزی میرسد که شما می آییی بجای فستیوال های مذخرف این روز ها در این شهر فستیوال تمام خوبی ها را راه می اندازیم ! سالم زندگی میکنیم ، خوب میشویم ، شما ما را خوب میکنید .. همه خوب میشوند ، حتی آن کسی که در گوشش یاد شما را نمیخوانند !

بهار بی تو پاییز است ! 

من را ببخش که فراموشت میکنم مولا .. فراموشی از بی هواسی است فقط ، خیال نکنی ذره ای محبتتان از دلم بیرون رفته است .. نه !!! امروز که عرفه بود تا اسم عمویتان عباس می آمد عرض ادب میکردیم که چشمتان به مراسم ما هم بیفتد .. امروز امیدمان به شما بود و ذکر عمویتان عباس .. 

امروز عباس هم بود و در کنار مولایمان و جدتان حسین علیه السلام ایستاده بود و لابد وقتی حسین علیه السلام اشک تمام صورتش را گرفته بود ، عباس رگ غیرتش گرفته بود که نکند چیزی بر مولایم تنگ آمده است که اینگونه میگرید ، صدای حسین علیه السلام را که میشنید مطمئن میشد که نه ، دغدغه ی حسین این دنیوی های پست نیستند ، حسین دارد عاشقانه با خدا را به آیندگان آموزش میدهد که بدانید باید خدای خویش را به چه چیز ها و کس هایی قسم بدهید ..  عباس ولی وقتی صدای قسم های مولا را به رگ گردنش و لب های صورتش میشنید ، نمیدانم ، شاید تعجب میکرد که مولایم چرا این گونه دارد پروردگار خویش را قسم میدهد .. نمیدانم ، شاید او هم زیر لب داشت برای خودش روضه میخواند و من قرن بیست و یکمی که اصلا معلوم نیست چرا الان ناخواسته به نوشتن این متون کشیده شده ام ترجمه ی قاصری از درد دل عباس میکنم :

چرا رنگ لبت چون ارغوان است        گمانم جای چوب خیزران است
گمانم جای چوب خیزران است
گمانم جای چوب خیزران است
گمانم جای چوب خیزران است
گمانم جای چوب خیزران است
گمانم جای چوب خیزران است
.
.
.

این جور وقت ها مداح ها از شما عذر خواهی میکنند مولا .. مولا ببخش من را مانند تمام بخشش هایی که تاکنون داشته ای ... مولای من ، عرفه ورودی عاشوراست .. عاشورا از تو آغاز میشود مولا ..  من را بپذیر !
اتل متل یه خونه ، یه خونه ی خرابه 

اتل متل یه دختر ، دختری که نشسته ، دست میزاره رو پاهاش ، عاره چشماشو بسته 

اتل متل یه عمه ، عمه که خواب نداره ، خواب و خوراک نداره ، همش میگه رقیه 

اتل متل یه دیوار ، دست شبیه مادر ، قد کمی خمیده ، صورت بچگونه ، مگه میشه ، نمیشه !

اتل متل یه چادر ، چادری که خاکیه ، چادر آتیش گرفته ، چاک خورده دور و برش 

اتل متل رقیه ، رقیه ی بی بابا ، رقیه ی سه ساله ، میخ در رو ندیده ، ولی از این نیزه ها ، کلی خاطره داره ...

در وصف مصیبت های زینب باید هیچ نوشت ! 


غمی که طی ده روز بر ما نازل شد ، همه و همه ، طی چند ساعت بر زینب آمد ... هم برادر داد ، هم پسر داد ، هم برادر زاده . ما فقط همه ی اینها را شنیدیم - حتی ندیدیم .


عمه سادات بی قراره

غصه و غم هاش بی شماره

تموم غصش غم یاره

تنها امیدش بی پناه

روزای سختی توی راهه

رو خاک سوزان پا می زاره ..... .. .. . . ..  .

شاه گفتا کربلا امروز میدان من است

عید قربان من است

کربلا رنگین از خون جوانان من است

عید قربان من است

مادرم زهرا(س) در این گودال مهمان من است

عید قربان من است

خواهرم زینب پرستار یتیمان من است

عید قربان من است

زینب من پریشان و عزادار من است

روز ایثار من است

کشته ی بی دست عباس علمدار من است

روز ایثار من است

 

-- 


اصلا از این به بعدش فقط زینب . دیگر روضه ی هر که را بخوانی در حق زینب جفا کرده ای . نمیگویم روضه ی حسین نخوان ، بخوان ، آن را هم از نگاه زینب بخوان . نمیگویم روضه ی عباس نخوان ، از دید زینبی بخوان که باید زین پس گوشواره های دختران را از گوش هایشان در بیاورد . اصلا روضه ی وداع بخوان . بیا داداشم ، این لباس کهنه ات ، اینم وصیت نامه ی مادرت . 
من که نمیگم ، مادرت گفته ، بیا زیر گلوت رو ببوسم .... داداشم میخوای بری ؟ منم باهات میام ... کمی حسین حرکت میکند و زینب هنوز به دنبال اوست .... داداشم ، خب منم شمشیر دستم میگیرم و پا به پات میجنگم .... باز هم حسین حرکت میکند .... این داستان هنوز ادامه دارد .
 دل زینب از حسین کنده نمیشود . با او تا گودال قتله گاه میرود . حسین نیزه میخورد ، زینب نیزه میکشد . نیزه شکسته ها را بزن کنار زینب .... همین که به برادر میرسد ، دوباره میخواهد وصیت مادر را به جا آورد ، لاجرم باید سرنیزه ببوسد ....  
--
از خانوم زینب اونقدر حرف تو گلوم مونده که راه نفسم رو بسته . دوست دارم لحظه لحظه ی کربلا رو از نگاه خانوم مرور کنم . دوست دارم از زبون خانوم برا عباس و علی و قاسم کلی قصه بگم . نه ، از زبون پسراش چیزی نمیگم ، شاید داداش حسینش ناراحت بشه . دوست دارم از لحظه لحظه ی وداع بگم ، دوست دارم از لحظه لحظه ی سوختن خیمه ها بگم . هی میاد اینور ، میره اونور ، این بچه رو از خیمه میاره بیرون ، اون بچه رو سوار شتر میکنه ، فریاد میکشه سر سرباز بی غیرت دشمن ، میگه : دست به دخترای حسین نزن ، زینب مگه مرده ! همینطور که میدوه ، یه حالی از رقیه که ماتش برده ، میپرسه : عمه جان خوبی ! ببینمت ، گریه نکنیا ، بابات گفته گریه نکنی . به این میگه ، به اون میگه ، به سکینه میگه بچه ها رو کمک کن بعد بیا پیش من ، میبردش گودال قتلگاه . عمه جان این باباته ، بشین آروم و بی صدا گریه کن ! نکنه صدات رو کسی بشنوه . آی زینب . آی زینب . آی زینب . اصلا چی بگم ؟ از کدوم مصیبت بگم ؟ نمیتونم ...

--
روضه هایی که طی ده روز ما رو نابود کرد ، که ندیدیم و نچشیدیم ، طی چند ساعت بر زینب وارد شد . ام المصائب زینب ... 

صحنه ی کربلا و روز عاشوراست . یاران حسین یک به یک به دیدار رسول الله شتافته و قرین رحمت الهی شده اند . یک بنی هاشم مانده است و یک عباس . یک عباس مانده است و تشنگی کودکان حسین . چند کودک مانده اند و خیمه ی آب . زمین هم دیگر نمناک نیست که حاجت گرما را روا کند . تو که همواره رسم ادب را به جا آورده ای ، از فرزندان حسین خجالت میکشی . اذن رفتن میگیری و راهی میشوی ، حسین تا میانه راه تو را همراهی میکند . میروی به سوی آب ...

اینجا ولی ، زینب برایت و ان یکاد میخواند و دعا دعا میکند که برگردی . عباسم ، دست خدا به همراهت ، نشود که برادرم را تنها بگذاری . ای برادر رشیدم ، نشود خیمه ها را بی ستون بگذاری . برادر غیورم ، فکری هم به حال خیمه ها بکن . امید برادرم ، رفتی به سلامت ولی زود برگرد . بی تو حسین جان میدهد . خواهرت همچنان که استاده ، گر معطل کنی تو ، جان داده ! هی به دور خیام میگردد ، دشمنت پشت آن نه استاده ...

عمو جونم ، یکم برایم آب بیاور که لب تر کنم . عموی عزیزم ، اگر آب میسر نشد ، مهم نیست ، خودت بیا . عمو جان تو اگر نباشی ما میترسیم . ما از گودی قتلگاه میترسیم . ما از آتش و خیمه گاه میترسیم . عمو عباس ، نکند پرچم ات ز دوش افتد ،  بعد از آن مشک از لبت افتد . عموی نازنیم ، کاش قبل از رفتن کمی کنار ما بنشینی . تو آرامش قلب مایی ...

رباب زیر لب : الله لا اله الا هو الحی و القیوم ، لا تاخده سنته و لا نوم ، له ما فی السماوات و ما فی الارض ...

انا ابن العلی المرتضی ....

انا ابن الحیدر الکرار ....

ای آب ، تو که مهریه ی زهرا بودی ، دوستان پسر فاطمه از راهی دور ، به شتاب ، وصل کردند قدم ها به حسین ، پس چرا راه خودت را تو به دشمن بردی ؟ تشنگی بر پسر فاطمه فائق آمد ، دست در دست تو ، پیوسته شده تشنگیم ، آب بر آب بریزم اکنون ، مادرم یاد نداد ، که بدون پسر فاطمه یک جرعه از این آب خورم ! مشک در مشک زنم ، با تمام دل و جان ، سر اسبم به سوی خیمه عشاق کشم و شتابان برم سوی حسین ، شاید این آب کمی از عطش طفل رباب رفع کند .

 مشک بیدار شد از آب روان ، تازه شد چاک سر مشک ز آب ، مشک و آب هردو به یک قول قسم میخوردند ، تا که عباس رسد بر خیمه ، قسم میخوردند . ای برادر وقت شیدایی شده ، تیر هم گر زد تو را ، باشد ، بگویم تیر را ، خود لگام من نگه دار ، تا نریزد آبرو ...

پسرم ، عباس ، پسرم ، عباس ، پسرم ، عباس ، پسرم ، عباس ، پسرم ، عباس ، پسرم ، عباس ، پسرم ، عباس ، پسرم ، عباس ، پسرم ، عباس ...

یا اخا ادرک اخاک ...

ای برادر ، بعد تو وای به حال خواهر ، من که خود رفتنی ام ، کمرم بشکسته ، تو کجا میروی ای یار ، علم بشکسته ...

ای برادر ، مادرت آمده بود ، سر نهادم به برش ، حیف چشمان من اینبار مرا ، خیر نداشت ، سوی دیدار رخش این سر بی چشم نداشت !

قمر به قمر پیوست ...

 

روضه ی اصغرت مرا نابود کرد ، با طوفان اکبرت چه کنم ؟

اصلا چه خوب میشود اصغر و اکبر را بهم وصل کرد .... این دو یکی هستند ! یکی فرصت شکفتن یافت ، آن یکی هرگز ...

تو صورت بر صورت اصغر هم گذاشتی ، هردو را زدند .... 

اصلا چشم ندارند صورت تو بر صورت فرزندانت را ببینند ... یکی کمر تو را میشکند ، آن یکی کمرش را گرفته ای که نشکند ... 

رباب که 6 ماه علی اصغری شده بود ، این شد ، بسوزم برای دل لیلا ... 

رباب همین که گهواره را نظاره میکرد میگفت به به چه قد و بالایی ، لیلا اما ، اکبر را که میدید ، میگفت ماشا الله ... 

اصلا میدان ، میدان شاگردان عباس است ... 

نعره "یا علی"  اصغر و اکبر که تفاوت دارد ، هر دو در زمزمه ی "آب عمو آب عمو" بس چه تشابه دارند !  

قد رعنای علی ات دل ما برد به عرش ، من ندانم که حسین ، چه کند با تن صد چاک علی اکبر خود ؟

وقتی اندر بد این حادثه افتادی چند ، چند ضربی زدی و خوب در افتادی چند ، وقتی از میمنه آیی به سراغ پدرت ، من لب ملتهبت را بخرم ، سیری چند ؟

آفتاب دلم انگار خزانی شده ای ، تکه تکه شده ای ، رنگ اناری شده ای ، وقتی از عمق دلم چند علی میگویم ، واضح است ، پر زده ای تو رمضانی شده ای !

مثل آیینه ی در خاک مکدر شده ای ، چشم من تار شده ، یا تو مکرر شده ای؟!*

 

--

حسین جان ، وصف حالات میان تو و اکبرت ، نوشتنی نیست ! باید چشید بی پسری را ...

 

--

علی اکبر تو که نمیشوم ، علی اصغرت شاید ... 

 

 

*برگرفته از شعر " نفس نیزه و شمشیر و سپر بند آمد" اثر حمیدرضا برقعی

توی قرن بیست و یکمی شاید هیچ تصوری نسبت به عباس نداشته باشی ، چرا که عباس های شهر تو اغلب دوپینگی هستند و لباس های چسبان میپوشند و همه ی افتخارشان ابعاد هیکلشان است . خیلی هاشان هیچ بویی از ایمان و وفا و ادب نبرده اند . خیلی هاشان پز قرص هایی را میدهند که بازوانشان را عریض کرده ، بی آنکه قدرتی درشان باشد . آری زمانه ی تو بد زمانه ایست . کمتر کسی از قدرتش برای دین استفاده میکند ، آنهم که از دین دفاع میکند ، با چاقو به جانش می افتند و شهیدش میکنند . توی قرن بیست و یکمی اما ، کودک زیاد دیده ای . کودک چون از شکم مادرش خارج میشود ، پاک است و پاک . ذره ای کژی در خلقتش نمیبینی . نه خاک گناه بر بالهایش نشسته و نه اثر گناهان مردم ، سستش کرده است . مثل خودرویی میماند که تازه از کارخانه خارج شده . موتورش سالم سالم است . جداره هایش هم محکم و پیچ هایش همه سفت شده اند * . نوزادها اغلب یک منش و روش و اندازه و بشره دارند . نه هیچ کدام آنقدر بزرگ اند که ازدائره ی نوزاد بودن خارج شوند و نه آنقدر کوچک که از رسته ی انسانیت خارج باشند . فرقی هم نمیکند که نوزاد امروز بدنیا آید یا 1400 سال پیش . اصلا دوره ی نوزادی تنها دوره ای است که از ابتدای خلقت انسان هیچ فرقی نکرده است . تنها سیر کننده ی نوزاد شیر مادرش است و آرام کننده ی او خوابیدن در آغوش پدرش . بی هیچ دغدغه ای ، صرفا گریه میکند ، میخندد ، شیر میخورد ، میخوابد . نه از او کسی را ضرری میرسد و نه حق کسی را میخورد . حتی از فرط مظلومیتی که از پاکی اش نشات میگیرد ، هیچ کس به خود اجازه ی آزار و اذیت او را نمیدهد . همه دوستش داشته ، محبتش میکنند . حال میخواهد نوزاد قرن بیست و یکمی باشد ، یا میخواهد نوزاد 1400 سال پیش باشد .

چند شب پیش در احوالات هیات رفتن هامان توصیه داشتم . گفتم اگر گریه ات نمی آمد ، سرت را پایین گرفته ، زیر لب چند بار ذکر حسین حسین را زمزمه کن . روضه ی علی اصغر این را هم نمیخواهد . همین که او را تصور کنی ، تو را کافیست . چشمانت را ببند ، کودکی را تصور کن ، شش ماهه . حال او را در آغوش پدر بخوابان ... بگذار حسابی خوابش ببرد . همین که خوابش برد تازه مرثیه شروع میشود . تیر های سه شعبه ، قطرشان شاید ، اندکی از پهنای گلوی شش ماهه ی ذهنت بیشتر باشد . گلوی شش ماهه آنقدر باریک است که در مقابل سه شعبه طاقت نمی آورد . پوست شش ماهه آنقدر نازک است که ، که توان مقابله با سه شعبه را ندارد . حال دستت را زیر سر شش ماهه ی خیالت بگیر . دست دیگرت را بر کمر شش ماه نگاه دار . شش ماه را بالا بگیر آنقدر که همه او را ببیند . شش ماهه ات را در حال استسقا تصور کند . آب بدهی میمیرد ، آب هم ندهی میمیرد . همین که بالا گرفته ای ، سپاهی را در نظر فراهم کن . از ایشان آب بطلب . آهای حرملة بن کاهل ، سه شعبه آماده کن و بیا بساط روضه ی ما را فراهم کند . بکش کمان جهنمی ات را تا جایی که میشود . پرتاب کن تیر سه شعبه ات را که بسوزانی دل خون خدا را . تو شده ای ثار الله قصه ات ، تصور کن . ولی نه ، تو یارای حسین بودن را نداری . این حسین است که خون علی را به آسمان هدیه میکند . این حسین است که تیر از دست و گلوی اصغرش بیرون میکشد . این حسین است که با قلاف شمشیر برای اصغر قبر میکند . تو ولی ، تا کودک خیالی ات ، تکه تکه میشود . میشکنی ، نابود میشوی . خم شده کودک  خیالت را روی زمین میگذاری ، رهایش میکنی ، حال میان هیات ، بر سر و صورت خود میزنی که ای وای غریب حسیــــــن .... مظلوم حسیــــــن .... . بین تو و کودک خیالی ات شاید هیچ الفت و محبتی نباشد . اما پدر ،  کودکش علی اصغر هم اگر باشد ، شش ماه هم بیشتر او رو ندیده باشد ، نمیتواند او را اینگونه نظاره کند . اما حسین سینه سوخته تر از این حرف هاست . حسین همه چیزش را برای دین خدا داده . حسین علی اکبر داده است ، علی اصغر که سهل است ...

اما رباب فقط همین یک علی را دارد . همه ی امیدش بعد از خدا و حسین همین کودک نیمه جانش است . نه علی اکبری داده نه عباسی نه قاسمی ، فقط همین یکی . اما باز هم بروی حسین نمیآورد . اصلا حسین جان ، بند قنداقه ی علی را محکم کرده بودم که آماده ی رزم برای تو  شود . حسین جان ، به علی آموختم که نترسد از دشمن ، نلرزد از تنهایی ، هیچ گلایه نکند از این ذبح عظیم . حسین جان ، رباب به فدایت ، من اصغر شش ماهه ام را اسماعیلی تربیت کرده ام . آنجا که خدا میخواهد سر بریده ببیندش ، الامر امرک . اصلا من که باشم در برابر سخاوت تو ؟ تو که علی اکبر داده ای و عباس داده ای و قاسم . حسین جان ، فقط بگذار من با کودکی خیالی ام تنها باشم . بگذار گهواره ی خالیش را تکان بدم ، بگذار نبودش را احساس نکنم .

باشد رباب مرثیه ی خود تمام کن ، بس کن دل حسین تو کمتر کباب کن ، اصلا برو کنار خیمه بنشین ، با کودکی خیالی ات صحبت کن . تو که دیگر تحمل غم رباب را نداری ، بیش از این روضه ی باز نمیخوانی . نمیگویی که بعد از تو چه بر سر این خیمه و آن گهواره می آید ، بگذار دلش خوش باشد ، طفلی مادر است دیگر ، مادر شهید ...

عاری ، روزگار تو هرچه به خود ندیده باشد ، کودک زیاد دیده . کودکی که زیبا میخندد ، آرام میگیرد ، قشنگ حرف میزند ، زنگ صدایش آرامت میکند . حق هم دارد ، اینهمه فرزند را یکباره از دست داده است . اصلا "به او نیست" مادر است دیگر ...  

 




---

* البته این روز ها بعضی کارخانه های ماشین بی سپر تحویل میدهند ، شاید انتخاب سپر را به سلیقه ی خودت گذاشته اند .

 

 

اصلا سال به سال برای هیات رفتن جوش میزنیم که بگوییم ، حسین جان ، هیات تو احلی من العسل ماست . اصلا سینه زدن برای تو انتهای آمال و آرزوهای ماست . جان دادن زیر فشار روضه های تو ، سعادت ماست . اصلا همین که بی خود شویم از مستی قدح شراب روضه هایت ، تازه به اول هوشیاری رسیده ایم . همین که بمیریم زیر بار غمت ، تازه زنده گشته ایم . اصلا همه ی عاشقانت همینگونه اند . همه در تقلای جان دادن برای تو ، سرگردانند . این در و آن در میزنند که برای تو جان دهند . آن یکی مادرش را قسم میدهد که مادر جان تو اذن رفتن از حسین برایمان بگیر . آن یکی دل به دریا زده ، از دستان خسته ی عمه زینب می گریزد و خود را به تو میرساند . آن یکی با این که کهن سال است ، شبانه رهسپار کاروان نیمه جان تو میشود . آن یکی هم همه ی دنیایش ، همه ی سپاهش ، همه ی ابهتش را گذاشته به رسم ادب سر افکنده به سوی تو شتابان گشته است .

اما اینکی ، اهل دلبریست . تو داری داستان شهادت یک یک یارانت را میگویی ولی چشمان نگران قاسم ، دارند نگاه تو را دنبال میکنند . منتظر است که بگویی قاسمم تو اینگونه به مسلخ عشق میروی و چنین میشود و چنان ...

همین که چشم حسین از تو عبور میکند ، دلت خالی میشود از هرچه امید است . نامه ی پدر را آورده ای که بر حسین عرضه کنی و این نامه براتی است برای جان دادن در راه حسین ، برات شیدایی !

همین که از زبانش ، جمله ی احلی من العسل را میشنوی ، تمام قد کشیده ی قاسم از جلوی چشمانت عبور میکند . بدن کوبیده شده ی قاسم را در آغوش میگیری . بویش میکنی ، بوی یاس میدهد ! شیره ی وجودش بیرون زده ، دشت را یاسی کرده است . اصلا قاسم انگار به تنهایی همه ی مصائب اهل بیت را به دوش میکشد ، حتی درد هایی که در انتظار خودت است .  بدن نحیف و کوبیده ی قاسم را نظاره میکنی . قاسم اما ، هنوز جان دارد . میخواهد بگوید از شیرینی عسلی که تو به او خوراندی . حتی میخواهد تشکر کند از تو بابت این همه مهمان نوازی و خوان سالاری . ولی دیگر لب و دندان و گلویی نمانده که اسمت هجی کند ، باید دوباره جان دهی اکنون به قاسمت اما  ...

حسین جان ! غلام سیاه قرن بیست و یکمی ات رویش اگرچه سیاه نیست قلبش بس کدر شده است . پناه آورده است به بارگاه ملکوتی روضه هایت . ذهنش تصویر گر لحظات پر پر شدن یاران و اهل بیتت است . سلول سلول های وجودش دارند کدورت ها را زیر پرچم سیاهت قایم میکنند . تا به تو برسند . خریدنی که نیستم ، دلم رایگان رایگان است . اصلا دلم را بگیر بده دست علی اصغرت تا با آن بازی کند . پوستم را لباسی کن شایسته ی رقیه ات ، شاید در کوران سرمای شبهای خرابه ، گرمش کند . حسین جان وجودم اما ، راهی به سوی تو میخواهد . راهی یکطرفه ! حسین جان، جانم را میان روضه هایت بگیر ، وقتی پهنای صورتم خیس شده از نم اشکت ...

حسین جان ، از خاک چه بر می آید جز تر شدن ، تر از باران رحمت اشک های حسینی ، خیس رحمت خدا ... خاک دلم گل شده است ، از گل وجودم کبوتری بساز ، بفرست مرا بالای گنبدت ، تا طواف کنم تا ابد این میعادگاه عاشقان را . شاید هر عابری که مرا ببیند ، زیر لب دعایی کندم . دعا کند که منم روزی انسان شوم و باز به دست با برکتت خاک شود گل ، گل شود کبوتر و باز و باز و باز ....

حاضرم بار ها برایت بمیرم و زنده شوم فقط به امید باز دیدنت ... حسین جان روحی لک الفداء !

هر سال داریم با محرم بزرگ میشویم . از کودکی مان خاطره داریم تا همین چند ساعت پیش . از دیروز هایی که از غم حسین ، سرزنده می شدیم ، تا امروز هایی که با غم حسین زنده میشویم . اصلا اگر غم اباعبدالله را از ما بگیرند ، خالی می شویم ، پوچ می شویم . آبی هستیم که در ظرف حسین شکل گرفته ایم . کوزه ی دل ما را در کوره ی عشق حسین خشک کرده اند . رنگ بیرق حسینی بر در و دیوار قلبمان زده اند . اصلا نمیتوانیم حسینی نباشیم . حسین در رگ و ریشه ی ما جاری گشته است . باید بوسید دست مادر را که با ذکر حسین حسین شیرمان داد . باید بوسید دست پدر را که دستمان را گرفت و قدم به قدم شیوه ی حسینی زیستن به ما آموخت . پدر و مادر ، دلمان را آشنا کردند با پرچم و علم اباعبدالله . شیوه ی حسین حسین گفتن را برایمان هجی کردند که " بگو ح سین ، زی نب ، عب باس ، ع لی اک بر ( این یکی نمیدانم چرا انقدر تکه تکه شده است ) . پسرم وقتی اسم حسین را شنیدی ، سرت را پایین بنداز ، دستت را بر دیدگانت گیر و زیر لب تکرار کن حسین " . مشق زندیگمان دادند با سر خط حسین ! پدرهامان به ما نوکری آموختند . "پسرم در کار کردن برای اباعبدالله ناز نکن ، شل نباش ، بهانه نیاور ، هر چه از دستت بر می آید انجام بده ، از در هیات که داخل میشوی ، مولایت ایستاده است و تک تک اعمالت را نظاره میکند ، چایی بردنت را میبیند ، غذا دادنت را میبیند ، حتی وقتی ظرف میشویی ، گریه های ریز ریزت را هم میبیند . پسرم نکند که لحظه ای از خدمت برای حسین غافل شوی که اگر غافل شوی ، از تو نمیگذرم " . هرچه داریم از پدر و مادری داریم که مارا حسینی و زینبی بار آوردند . یادمان باشد ، برای اباعبدالله که کار میکنیم ، مولایمان ما را می پاید ، اصلا آنهنگام انگار بیشتر حواسش به ماست ، هنگام کار برای حسین ، همه را دعا کنیم . در راس دعاهامان ظهور مولا ، صاحب الزمان ، بعدش هم رستگاری پدر و مادر . آنها همانگونه که به ما راه رفتن آموختند ، مارا عاشق نیز کردند ، از همان کودکی شدیم ، عاشق ثار الله .     

پدرهامان به ما چایی هیات نوشانیدند . مادرهامان غذای نذری لقمه کردند و در دهان ما گذاشتند . پدرهامان ما را روی دوش میگذاشتند تا ببینم ، آن جلو تر ها سینه زن ها چگونه سینه میزنند . اصلا همان روز ها بود که سینه زدن را آموختیم . مادرهامان به ما یاد دادند که وقتی موقع گریه میشود ، سرت را پایین انداخته ، چفیه یا چادرت را روی سرت بندازی و مثل مادر فرزند مرده ، زار زار گریه کنی . مادر ها به ما یاد دادند که چگونه غریبانه گریه کنیم . پدرم وقتی دستم را گرفته بود و بر سینه ام میکوبید ، همه ی آرزویش این بود که سینه زن حسین شوم . میان دار هیات های حسین ، سینه سوخته ی روضه های حسین !

اصلا "به ما نیست " که همت پدر و مادرمان و لطف مولایمان در همه تنیده اند و قلبهای قرن بیست و یکمی را از شوره زار ثروت و تکنولوژی بیرون کشیده اند و گذاشته اند وسط روضه ی حسین ! میتوانستی آنسوی تگزاس متولد شوی و شهره ی هفت تیرکش های شهر شوی و افتخارت میشد شلیک کردن به سیب روی سر رفیقت که آرام ایستاده و لرزه بر اندامش افتاده و خدا هم که ندارد ، خداخدایی بکند و دعای بکند و تو هم که لابد خدایی نداری که بسم اللهی بگویی و ذکر بگویی و شلیک ! همه اش میشود شانس و احتمال . البته اینطور ها هم نیست ، قرن بیست و یکمی چه در قلب تگزاس باشد ، چه در میان عزاداران شب و روز زنده دار زنجان ، اگر حسین بخواهد ، حسینی میشود . باز هم تاکید میکنم که اصلا  "به ما نیست " که چه بخواهیم . عزای حسین جبر مطلق است . هیچکس به خودی خود هیات نمیرود ، مارا به سوی عزای حسین میکشانند .

--

تویی که آنسوی دنیا ، سال به سال ، درست دهه عاشورا برنامه ی تفریحاتت را میچیدی و میرفتی عشق و حال ، حالا امسال که عاشورا ایران هستی ، اباعبدالله تو را کشانده است که یک ظرف ، غذای هیاتی بگیری ، همین که 10 دقیقه دم در ایستاده ای منتظر غذا ، همین که به 10 دقیقه ی پایانی هیات رسیده ای ، همین که 10 دقیقه است داری حسین حسین میشنوی ، همین که 5 دقیقه است که بی اختیار زیر لب حسین حسین میگویی ، همین تو را بس است . نمک سفره ی حسین را خورده ای ، امید به رستگاری از تو فوران میکند ...

--

خیلی هامان به هیاتی خاص خو گرفته ایم . اصلا سال های عمرمان را که مرور میکنیم ، یکی یکی خاطراتش را دوست میداریم . هیاتمان که عوض میشود ، اول غریبی میکنیم ، بعد از چند روز شاید عادت کنیم به این تغییر . عمری است داریم با هیات های حسین بزرگ میشویم !

--

وقتی پدرت را خیلی زود از دست داده باشی ، با این همه محبتی که عمویت دارد ، مثل پدرت دوستش میداری . اصلا شاید بعضی اوقات بی اختیار بابا هم صدایش بزنی . یتیمی که دست پدرانه بر سرش باشد ، پدر هم نباشد ، عیبی ندارد ، عمو باشد ، همین او را بس است . عمو آنچنان با تو صمیمی است که اصلا بی پدری را احساس نمیکنی . چنان تو را در آغوش میکشد که انگار فرزند خود را بغل کرده است . چنان با محبت با تو سخن میگوید که همه ی غصه ی بی پدری را فراموش میکنی . سایه ی چنین عموی از سرت کم نشود عبدالله بن حسن . عبدالله هیچ کس را نداشت جز عمو و قاسم و عمه جان زینب . قاسم که هوایی شد ، دست و پا گیر عمه جانم هم نشوم بهتر است .

عمویی که عمری سایه اش بالای سرت بود ، حالا تو سایه بانش شده ای . دستت را مقابل جرقه ی شمشیر دشمن گرفته ای که مبادا اشعه خشمگینش صورت عمو را بسوزاند . چنان بر سر دشمن فریاد کشیده ای که انگار علی اکبر زنده شده و از پدرش دفاع میکند .

عمو اما ، همینکه دست از پوست آویزان شده ی تو را میبیند ، شاید میخندد . اصلا خیالش راحت شده است . برادر جان ، این هم گلی که به من سپرده بودی ، الوعده وفا ...

بعد از یک روضه ی دبش و کمی روی دو زانو نشستن و سینه زدن ، نوبت ایستادن که میشود ، حس مردانگی و غیرت در مولوکول مولوکول خونت بروز میکند . استوار می ایستی و آستینت را بالا میزنی ، اگر اهل لخت شدن باشی که لباس مشکی ات را میکنی و واله میشوی . اگر هم اهل لخت شدن نباشی ، چند دکمه ی بالای پیراهنت را باز میکنی و شروع میکنی به سینه زدن . سینه زن کم کم اوج می گیرد . اولش شاید کمی آرام بر سینه ات بکوبی ، ولی همینکه کمی شعر بالا میگیرد ، ضربان دستان تو هم محکم تر می زند . عمری قلبت میزد تا تو زنده باشی ، حالا تو میزنی که قلبت زنده باشد . سینه زن امام حسین ، اگر سینه نزند ، قلبش خیلی زود میمیرد . همین که اولین ضربه بر سینه نواخته میشود ، دوباره جان میگیرد . هر دستی که بر سینه ات میخورد ، زیر لب یک یا حسین میگویی و اینگونه فکرت را هم تذکیه میکنی . هر وقت خسته میشوی یک یا اباالفضل میگویی و دوباره جان میگیری . اوج قصه آنجاست که مداح ذکر پی در پی حسین را سر میگیرد . شور گرفته ای ، دیگر حواست به ضربه نیست ، به درد نیست ، فقط حسین . اثر پروانه ای ات خوب نمایان میشود . زمانی که دست راست بالارفته ، دست چپ پایین می آید و وقتی دست راست بر سینه ات مهر محبت حسین میزند ، دست چپت منتظر اذن حرکت است . حالا که راستی جدا شده است ، دست چپ خود را سریع به سینه میرساند ، تا بگویی حسیـــن ! حالا مداح ذکر " بر مشامم میرسد هرلحظه بوی کربلا " گرفته است . تو که دلت هوای کربلا کرده ، چه زیباست که میان سینه زنی گریه میکنی ، یعنی تمام زندگیم وقف کربلاست ، من را ببر ، نبری گریه میکنم ...  

شور که تمام میشود ، بی درنگ مداح ، مجلس را به آرامش دعوت میکند . ناگهان ضربان دستانت را به آرامش میخواند ، ناگهان تمام وجودت باید میرا شود ، اما نمیشود ... چندی بعد همین که مداح نوایی آرام را زمزمه میکند ، تمام ارتعاشات وجودت جمع میشود و تبدیل میشود به اشکی که اگر هزار هزار روضه ی باز برایت میخواندند نمی آمد . مستانه گریه میکنی . کافیست مداح یکبار بگوید حسین ، فریاد میزنی ! چه حس خوبیست ، حس حسینی شدن . این مرحله ، مرحله ی بزرگ شدن حسین است در قلب تو ! دیدی ، اصلا " به مانیست " که مست شده ایم . ما فقط جرعه ای از عشق حسین نوشیده ایم و بس ...

انسان های قرن بیست و یکمی ، بچه شان که کم کم بزرگ میشود ، از بد ماجرا ، این بچه میشود همه ی زندگیشان . اصلا تو بگو جان بده برای فرزندت ، می دهد ! صبح تا شب میکوشد تا فرزندش در آرامش و رفاه کامل زندگی کند . لحظه ای دوری از فرزند ، برایشان کابوس میشود . از غذایشان میزنند برای بچه . از لباسشان میزنند برای بچه . آنجا که نیاز باشد ، از همه کسشان میگذرند فقط برای بچه ! ولی آن گذشته ها ، بودند کسانی که از فرزندشان میگذرند برای برادر . آنجا که برادر از به میدان رفتن فرزندان ممانعت میکند ، چیزی نمانده که مادرش را قسم دهد . آری ، میخواهم همه ی ثمره ی زندگیم را برای تو بدهم . حسین جان ! همه رفته اند از علی اکبر و عباس گرفته تا قاسم .. یاران دانه دانه به مسلخ عشق رفته اند . حالا چه شده است که به فرزندان من اذن میدان نمیدهی ، به مادر ...

همین که اذن میگیرد ، انگار بار از دوشش برداشته شده است ، لباس رزمی و کلاه خود و شمشیر فرزندان را مرتب میکند . فرزندان که آماده ی دیدار رسول الله اند ، انگار بزرگترین هدیه ی عالم را گرفته اند ، شهادت برای حسین ...

حسین اما ، ...... نمیدانم در دلش چه میگذرد ؟ هر چه سلول های مغز انسان قرن بیست و یکمی به هم میخورند ، جرقه نمیزنند ، آتش میگیرند . تو جای حسین نیستی که بفهمی داشتن زینب یعنی چه ؟ بودن زینب یعنی چی ؟
بعضی اوقات باید شنید ، بعضی اوقات باید دید ، بعضی اوقات باید بود . بعضی اوقات باید حر باشی که معنای آزادی را بفهمی ! آزادی یعنی دیگر برایم فرق نمیکند که چه میشود ، الان فقط باید خود را به حسین برسانم . این که سپاهیانم چه میکنند و چه خواهند کرد ، دیگر دغدغه ات نیست ، فکر و ذکرت شده است حسین . آزاد از هرچه غیر حسین است . حر هنوز هم از زینب خجالت میکشد ، کفش بر گردن آویخته و سپر برعکس گرفته است . سر پایین انداخته است ، قد خم کرده است ، راه خویش را گرفته و بسوی حسین رهسپار گشته است . سرمایه ادب ، ناجی حر میشود . آنجا که میتوانست جواب حسین را بدهد ، ادب کرد و خاموش ماند ، حر شد ...


--

*عنوان این متن برگرفته از این مطلب در وبلاگ یکی از رفقا ست .

اصلا همینکه دو قطره اشک میریزی برای حسین ، خالی میشوی . گریه های دنیایی سنگین ترت میکنند . فکرت را خسته میکنند ولی همینکه در  غم حسین گریه میکنی ، فکرت آزاد میشود . دیگر میتوانی با عشق همه ی مسئله های حل نشدنی دنیا را حل کنی . همین که با موهای خیس ، صورت بارانی از در هیات خارج میشوی ، انگار روی ابرها راه میروی . اینجا دیگر قوانین اجباری نیوتون روی تو اثر نمیکند . جاذبه ای بزرگتر تو را گرفته است و به سوی خود میکشد . اصلا دیگر شتاب جاذبه ی زمین ، کفاف وارستگی تو را نمیدهد ، رها شده ای ! اصلا قلبت آرام شده است فقط بخاطر یک اطمینان . اطمینان به این که دو قطره اشک ریخته ای . همه ی تلاشت این است که حداقل چند روزی این اشک ها را پیش خودت نگاه داری . سرت را پایین انداخته ، زیر لب ذکر شور را تکرار میکنی . انگار نه انگار همیشه این مسیر را با ماشین میرفتی ، پیاده رهسپار خانه میشوی ! در راه نه صدای داد و بیداد پیرزن همسایه بخاطر گران شدن شیر را میشنوی و نه دعوای مرد غریبه با آن یکی غریبه تر که چرا جلویت را ندیدی و چراغ راهنمای ماشین من را شکاندی ! شاید اصلا نشنوی صدای آهنگی را که از ماشین بعضی خدا نشناس بلند میشود . بعضی اوقات باید نشنید ، بعضی اوقات باید ندید ، بعضی اوقات باید نگفت . باید نگفت پدر پدر پدر که یکهو سیلی محکمی زیر گوشت ننشیند که بعدش سرت گیج و ویج بخورد و تو هم مبهوت بشوی . عمه ات فریاد زند ! چندی بعد نه گوش تو یارای شنیدن دارد و نه صدای عمه ات جوهره ی گفتن . لاجرم درگوشی با هم نجوا میکنید . شاید در گوشی با هم گریه میکنید . شاید در گوشی پدر پدر میکنی ... بعضی اوقات نمیشنوی ، از درد زیر گوشی ...

توی قرن بیست و یکمی ، شاید تصوری از چوب خیزران نداشته باشی ، ولی اگر فرزند شهید باشی ، آنهم دختر باشی ، آنهم عمری از تو گذشته است و انتظار پدرت را میکشی .. آنگاه که نعش چند تکه ی پدرت را جلویت میگذارند ، روی بدن پدر می افتی . دانه دانه استخوان هایش را لمس میکنی . اصلا شاید استخوان دستش را برداری ، روی سرت بکشی . تو که دلت برای نوازش کردن های پدرت تنگ شده ، شاید بخواهی پدرت موهایت را شانه کند . ولی از پدر همین چند تکه زیرخاکی مانده است . با همین ها نجوایی میکنی . عمری از تو گذشته است ، از دل برود هر آنکه از دیده رود ... تو دیگر با دیدن استخوان های بی نشان پدر ، خاطره ی چند روز پیش برایت زنده نمیشود . چند تکه استخوان تو را هواییه گوشواره هایی که پدر خود به گوشت آویزان کرده نمیکند . دلت هوای موهای بلندت را نمیکند که پدر با تمانینه ، شانه شان میکرد .تو لب های صد چاک و ارغوانی پدر را نمیبینی . وقتی پدرت قرآن میخواند کسی با چوب خیزران به جان لبهایش نمی افتاد . تو هیچ وقت صورت پدرت را خون آلود ندیدی . تو بزرگ شده ای ...ولی من از دختری میگویم که همه ی زندگیش پدر است . رقیه که دیده بود حسین با چه لطافتی دختران مسلم را دلداری میدهد ، حالا به پدری رسیده است که باید نوازشش کند . رقیه ولی ، همین که بابا را میبیند ، چند باباجون باباجون میگوید و تمام . همه ی خواسته های یک دختر سه ساله خلاصه میشود در سر آشفته ی پدر ....

از هیات که بیرون میآیی ، همین که سرت را پایین انداخته ای ، احساس میکنی همه دارند نگاهت میکنند . سرت را چنان پایین نگاه میداری که کسی سرخی چشمان خون بارت را نبیند . آرام از کنار کوچه عبور میکنی . اصلا "به ما نیست" ، قبر حسین در قلب های دوست دارانش است ، جاذبه ی حسین سرت را بسوی قلبت میکشد . حسین در قلبت ، بسیار بزرگ گشته است ، بسیــــار!

 

 

وارد هیات که میشوی ، اول چشمانت دنبال یک جای دنج میگردد . جایی که هیچ چشمی دنبالت نکند تا بتوانی خالصانه گریه کنی . اصلا اگر کسی ذل بزند توی چشمانت ، معذب هستی . نه این که خجالت بکشی ، بلکه فقط برای اینکه در دلت این ترس بیاید که نکند ریا بشود و بجای اینکه این دو دانه اشک نجات دهنده ام باشد ، مرا هل بدهد داخل جهنم و جهنم به خودی خود بد نیست ، چرا که هرچه میکشیم تجلی عمل ماست . جهنم بد است برای اینکه دور میشوی از محبوب . محبوب را که عمری پرستیده ای ، حالا به غبار پایش هم نمیرسی . محبوب ولی ، از این ها بخشنده تر است اصلا تو چرا باید با سابقه ی عمری سینه زدن برای حسین ، جایت جهنم باشد ، پس طرح این قصه از اساس اشتباه بود ، به شرط خلوص و بقا ، چشمی که بر حسین گرییده باشد ، سرخی آتش دوزخ را نمیبیند .

از اصل سخن دور شدیم ، وارد هیات که میشوی  دنبال جایی میگردی که مداح و سخنران را هم ببینی . اصلا همینکه شعاع چشمانت برسد به چشمان سخنران ، انگار حرفش را بهتر میفهمی . زمانی که سرت را پایین انداخته ای انگار دیگر نمیخواهی به سخنانش توجه کنی . مداح هم همینطور است . اصلا شاید نیمی از روضه از راه چشم منتقل میشود . بعضی چیز ها را باید دید ، بعضی چیز ها را باید شنید ، بعضی چیز ها را باید حس کرد ، باید بعضی جاها باشی تا بر عمق جانت بنشیند . تو چه میفهمی معنای از اشتر پیاده شدن را . باید پایت قدمگاه خواهرت باشد تا بزرگواری او را حس کنی . اصلا باید پای برادرت قدمگاهت باشد تا تکیه گاه بودن او را حس کنی ، اصل بودنش را حس کنی . باید حسین باشی که چون خاک کربلا را دیدی نوای کرب و البلا سر دهی . اصلا توی قرن بیست و یکمی میفهمی وقتی برادرزاده ات آب میخواهد ، دلت که میلرزد ، شاید خجالت بکشی از بی آبی .. ؟ توی قرن بیست و یکمی باید سکینه باشی ، باید رقیه باشی که نبود عمو را حس کنی و فریاد بزنی : دیگر آب نمیخواهم ، عمو برگرد . توی قرن بیست و یکمی تا به حال ستون خیمه ندیده ای که نبودش را حس کنی تا ببینی                          

             " آن خیمه ای که گیسو حورش طناب بود     شد سرنگون ز باد مخالف حباب وار "

توی قرن بیست و یکمی اما ، خودت را میبینی که میان روضه زار میزنی و اشک میریزی و امید داری این اشک پناه تو باشد . دردی که شاید زینب با آن همه بلایی که برش نازل شد ، نچشید ، درد توی قرن بیست و یکمی است . اینکه مملو از عشق حسین باشی و در میان هیات باشی و روضه خوان ، روضه میخواند و دیوار ها دارند فرو میریزند از شدت این ماجرا ولی قلب تو هنوز نرم نگشته است . هنوز داری چشمانت را قسم میدهی . دلت را فشار میدهی . تف و لعنت به همه جا میفرستی و به خودت ، که چرا چنین کردم و چنان ، چرا اینهمه گناه دلم را سنگ کرده است ؟ منی که انتظار این شب ها را میکشیدم که بمیرم برای حسین ، حالا چشمانم با من همراهی نمیکند ؟ در همین اثنا فکری به سرت میزند . آرام آرام زیر لب ، بدون اینکه کنار دستی ات بشنود ، دم میگیری ... حسین حسین حسین حسین قریب آقا ، مظلوم آقا ، ارباب بی کفن حسین ... نیاز نیست زیاد با خودت کلنجار بروی . چون اصلا " به ما نیست " که بخواهیم اشک بریزیم یا نه ! کافی است کمی خود را دلداری دهیم با ذکر یاحسین . ناگهان میبینی ، تویی که تا چند دقیقه پیش مرده بودی ، زنده شده ای . داری زار زار گریه میکنی ...

وقتی داخل هیات میشوی ، دنبال همدرد بگرد . به قیافه ی آدم ها خوب نگاه کن – نه ظاهرشان ، بلکه به عمق وجودشان نظاره کن- و کنار کسی بنشین که سینه سوخته باشد . حتی اگر ترس از ریا داشته باشی ، حتی اگر چشم در چشم سخنران و مداح و روضه خوان هم نباشی ، وقتی صدای گریه ی کنار  دستی ات گوش تو را لبریز کرد لاجرم دلت نرم میشود . یکهو میبینی موهای بدنت سیخ میشوند ، این یعنی روحت دارد پرواز میکند به روضه ی حسین . دیدی ،  اصلا " به ما نیست " که در چه سطحی از ایمان باشیم . کسی دیگر وسیله قرار گرفته است . کم کم که گریه ات میگیرد ، تو میشوی وسیله ای برای جاری شدن آن یکی کنار دستی ات و این داستان تا آخر هیات ادامه خواهد داشت . با یک کار گروهی همه با هم رهسپار کربلا میشویم .

بعد از 1400 سال داری تاریخ کربلا را ورق میزنی . داری روایت ورود به دشت کربلا میگویی .

از سر و روی این دشت ، واهمه میبارد . ترس از تو جدا شدن ، بیا برگردیم حسین ! این گفته ات حسین را دگرگون میکند ...

محرمی دیگر آمد و هنوز روی این زمین ، نفس میکشم ، خدا را شکر !

شکر خدا را که هنوز توان بر سینه کوفتن داریم و نم اشکی نه چندان قابل بر گونه هامان سکنی میگزیند ، خدا را شکر !

محرمی دیگر آمد و هنوز شهرمان بوی حسین میدهد و هیات هامان بوی کربلا ، داریم به کربلا میرسیم ، خدا را شکر !

شکر خدا را که دشمن فرهنگی را تا دندان مسلح میبینیم ، ولی هنوز خیل عزاداران حسین ، کمر دشمن را میشکند ، خدا را شکر !

محرمی دیگر آمد و دلم را کند از این دنیای دنی و بی معرفت ، داریم به آسمان میرسیم خدا را شکر !

شکر خدا را که در این چندین و چند سال هر وقت فرو رفتیم از بی توجهی ، بالا گرفتیم از توجه بر حسین ؛

آنجا که دیگر حتی امیدی به بخشش پروردگار نداشتم ، دوکس به دادم رسیدند ، یک حسین و دومی صاحب شعر " هرکی کربلا میره از حرم رضا میره ... " . اصلا این طور بگویم ، هرچه خواستم از رضا گرفتم و هرچه نخواستم از حسین .  نمونه ، منه بی خیال نخواستم که محرمی شوم یا نخواستم هیاتی شوم یا نخواستم عاشق حسین شوم یا نخواستم بمیرم برای حسین ، از بس که سرم میجنبد در این زمینی ها و دغدغه هایم منزوی شده اند در این گستره ی پوچ تکنولوژی و علم و ثروت و سیاست و هرآنچه ارزش ندارد !

آری ، اگر به ما بود سالی به دوازده ماه هم سراغ روضه ی حسین نمیرفتیم ، ولی شواهد نشان میدهد که " به ما نیست " .

" به ما نیست " که نشسته ای پشت رایانه ات و سر فرو کرده ای در این دنیای پوچ که ناگهان از تارنوشته ای روضه ی حسین پخش میشود ، اول صدایش را سریعا کم میکنی مبادا تمرکزت به هم نخورد ، چندی بعد چون مادری که پسر از دست داده میگریی و زار میزنی فقط به لطف حسین !

اصلا " به ما نیست " وقتی که گوشی ات در گوش ، آهنگ دارد قلبت را تکان میدهد ، ناگهان خواننده ی درگوشَت صدایش لحظه ای کم میشود و ماشینی که از کنارت میگذرد نوای یا حسین در مغزت منتشر میکند ، " به ما نیست " که دلت یکهو پر میکشد برای یک نم اشک بر حسین ، آهنگ تکان دهنده را قطع میکنی و حسین حسین آرامت میکند . دیدی اصلا " به ما نیست " که فکر  و ذکرمان کجاست بلکه به لحظه ای ذکر یا حسین است .

وقتی که فشار زندگی -هم معنوی هم مادی- برایت فکر سالم نگذاشته است ، آنجا که در خیابان ها بدنبال پر کردن حسابت برای پاس کردن چک اول ماهت هستی ، آنجا که ایستاده ای در نوبت بانک که با آن صدای نخراشیده شماره ات را بخواند که ، شماره 38 به باجه 5 ، و آنجا که تلفن همراه کنار دستی ات زنگ میخورد با نوای : دمه غروب خورشیده ، چه بوی سیبی پیچیـ.. ، اصلا " به ما نیست " که دلمان ناگهان هوای یک سینه زنی مشتی را میگیرد .

اصلا و اصلا و اصلا " به ما نیست " وقتی صادقانه دلت هوای کربلا میکند . هوای بین الحرمین ، حرم عباس ، حرم حسین ...

 


مسلم بن عقیل اما ، فقط یک دغدغه بیشتر نداشت ، آنهم حسین . یار دعوت از سوی کسانی داشت که دلشان با حسین است و شمیرشان در گرو فرمان یزید . دلهایی که از ایمان پر نشده ، حکما با ضدش پر شده است . در غیر اینصورت شکم های بر آمده چه چیزی را بر دوش میکشند . دلی که به وعده ی زر بلرزد ، از ایمان خالیست . مردی که پیکان وجودش با کوچکترین خواسته ی همسرش جهت عوض کند ، از حق به ناحق ، مرد نیست ، نامرد است .

مسلم اما ، مرده مرد است ، آنجا که اشباح الرجال از کنارش فرار میکنند ، یک تنه در کوچه های سوت و کور کوفه قدم میزند ، آنچنان دل به خدا و حسین خدا داده است که چیزی برای از دست دادن ندارد . اصلا دلی نمانده است که مسلم ترس دزدیده شدنش را داشته باشد . او در میان کوفه ، دلش جای دیگر است . مسلم را پیامبر از دو جهت دوست میداشت ، یکی بخاطر پدرش عقیل و دیگری بخاطر حسین . یک قول را از دو زبان شنیدم ، یکبار در مسجد کوفه بر سر مزار مسلم بن عقیل و دیگر بار امشب ، شب اول محرم . گریه بر مسلم نشانه ی ایمان است و مومن کسی است که در رثای مسلم اشک میریزد . غریبی مسلم مرا به یاد عموزاده اش می اندازد . ظهر عاشوراست ، حسین تکیه بر شمشیر ، نوای " هل من ناصر ینصرنی " سر میدهد ، دیگر یاری برایش نمانده است ولی این غریبی کجا و آن غریبی کجا ؟ این جا یارانت تو را رها کرده اند و آنجا یارانت از عشقت پر کشیده اند ! غریبی شیرینیست ....