................خاکنوشتـ .......... ـه................

در اینجا یک خاک که از خاک زاییده شده و به خاک برمیگردد ، مانند باقی خاکیان ، سعی میکند خاکی بنویسد و بس

................خاکنوشتـ .......... ـه................

در اینجا یک خاک که از خاک زاییده شده و به خاک برمیگردد ، مانند باقی خاکیان ، سعی میکند خاکی بنویسد و بس

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مشهد» ثبت شده است

من تو مشهد هم همین حس رو داشتم

تو مشهد دوست دارم

بشینم تو صحن انقلاب

دم درِ ورودیِ مزارِ شیخ حر عاملی

بشینم رو پلّش

فقط نگاه کنم به گنبدِ طلاییِ آقا

جدیدا یه چیزی هم یاد گرفتم که بدجور تو این شرایط دل میسوزونه

بهتون میگم شما هم استفاده کنید

آیه 88 سوره ی یوسف

میگه :

یَا أَیُّهَا الْعَزِیزُ مَسَّنَا وَأَهْلَنَا الضُّرُّ وَجِئْنَا بِبِضَاعَةٍ مُّزْجَاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْکَیْلَ وَتَصَدَّقْ عَلَیْنَآ إِنَّ اللّهَ یَجْزِی الْمُتَصَدِّقِینَ

این دعای برادرای حضرت یوسفه وقتی گیر کردن پیشش

گفتن ، ای پادشاه !

متاع کمی با خودمون اوردیم

حق ما رو کم نکن و به ما صدقه بده

خدا صدقه دهنده ها رو دوست داره

و پاداش میده

(ببخشید اوون دوست داره رو از خودم گفتم)

دوست دارم رو برو ی این ایوان طلایی بشینم

بگم

ای پادشاه !

یکم خوبی دارم ( که شما دادید )

کلی بدی 

ببخش دزدی کردم 

بدی کردم

بد کردم

به کرمت لطف کن بهم

صدقه بده بهم

ما گدای درگاه شماییم 

خدا صدقه دهنده ها رو جزا میده

.

.

.

اینجوری با دلم بازی می کنم !





قرارِ اولِ سفر شد سمنان ، شاید یک ایستگاه برای شنیدن بوی نوروز یا چه بسا دیدن رنگ آن . رقص چوب در یکی از پارک های سمنان که از حق نگذریم زیبا بود . آنطرف تر عمو نوروز و کدخدای ده هم ایستاده بودند و هر از چند گاهی تکانی به دستشان می دادند که باز اگر از حق نگذریم شیرین بودند .

راه را ادامه دادیم تا به شاهرود رسیدیم و وقت شام و خواب هم شده بود پس شاهرود مکان مناسبی بود. شاهرود را که نگشتیم ولی شهریست دیگر برای خودش !

فکر کردم وارد نیشابور میشویم و یک گشتی داخل شهر میزنیم پس پیچیدم داخل خروجی آزادراه و همان ابتدای مسیر ایستادم ، دیدم کسی نه جلومان بود و نه عقبمان ؛ به مادر گفتم : می خواهید یک تماسی بگیرید ببینید بقیه کجا هستند ؛ از کمربندی رفته بودند .

120 کیلومتر تا مشهد مانده بوده که دیگر احساس خستگی کردم - بین خودمان باشد ، یکی دوباری هم احساس کردم گاردریل دارد به ما نزدیک میشود - خلاصه کمک خواستیم و حاجت روا هم شدیم . تا مشهد خوابیدم .

حسش نبود برای نماز مغرب و عشا حرم بروم بعلاوه غسل زیارت هم نکرده بودم ، پس ماندم و حرم نرفتم تا فردا ظهرش ! 


خدایی اش را بگویم ، ماشالله به ملت ! یا چه بسا باید گفت : به قربان آقام  رضا که اینهمه عاشق دارند . می گویند 12 میلیون زائر این تعطیلات مشهد رفته اند .

------------------------





-----------------------

از جاده ی جنوب که بسیار خسته کننده بود آمده بودیم ، پیشنهاد دادم برگشتنه از شمال برگردیم ؛ همه قبول کردند.

جاده ی گرگان ، تا نزدیکای گرگان آنچنان چنگی به دل نمیزد ولی کم کم دلربا شده بود . جایتان خالی همان حوالی ها که بودیم تابلوی " اکبر جوجه " رو دیدیم :) !........

جلوتر که رفتیم طبیعت به اوج زیبایی رسیده بود . انگشت تحیر در دهان مانده ، خداخدا میکردم که گروه بایستد تا عکس بگیریم !


شب را گرگان خوابیدیم . دیگر نای نفس کشیدن هم آنشب نداشتم . فکرش رو بکنید از ساعت 3 صبح تا ساعت 21 بیدار بودم و در این میان 8 ساعت مداوم رانندگی .... خدا کند پلیس راهنمایی رانندگی این نامه را نخواند .... فقط به ضرب نسکافه رانندگی می کردم . برای خودم شوفری شده بودم . مادر نسکافه برایم درست میکردند و من کم کم می خوردم ، لیوانش را هم کنار کیلومترشمار روبه روی عقربه ی بنزین میگذاشتم . سیاوش قمیشی و محسن چاوشی هم که می خواندند و من هم همیراهیشان می کردم ! رسما شوفر شده بودم .

من تشنه مثل خورشید ، بی سرزمین تر از باد ... ... ... بی پرده مثل فریاد  .


زیر پرچم سه رنگ ، واسه پرچم سفید ، من هنوز معتقدم ، باز باید جنگیــــــــــد .


گرگان یعنی جدایی گروه ها . سه گروه ماشین جدا شدیم از هم . یک گروه هم ، همان مشهد از ما جدا شدند .

ساعت 8:30 صبح بود که راه افتادیم . تا چشم من و پدرم به تابلوی پرتقال کوهی افتاد ، زدم کنار . خوردن داشت هاا !

ساری - قائم شهر - فیروز کوه - دماوند - ناهار - تهــــــــــــــــران => انتهای بابایی ، کم کم تابلو ها بسمت خانه و در پایان ، خانه !

بعد از قائم شهر امام زاده ابوطالب هم باصفا بود - از برادران امام رضا - و نماز را آنجا خواندیم .

و شمال بسیار با صفا بود و خوش آب و هوا . تازه فهمیدم چرا تا تعطیلی میشود مردم سرازیر یا چه بسا سرابالا میشوند به سمت شمال . با اینکه جاده هایش دستت را - یا فرمانت را - زیاد میچرخواند و یا با اینکه تابلو های دهتا دهتایی* دیر به دیر میرسیدند ولی همین آب و هوای خوب زنده ات میداشت + نسکافه ! :)


زیر آسمون خدا ، روی زمین خدا ، با پا و دست و بدنی که خدا بهمون داده ، تو طبیعت خدا زندگی می کنیم به این هوا که بندگی کنیم !

اینها همه بهانه است ! **

***

-------------------------

* مثلا الان زده 155 کیلومتر تا تهران ، 10 کیلومتر دیگر میشه 145 کیلومتر تا تهران . زیاد پیچ و خم می خوریدم ولی این دهتایی ها دیر به دیر میرسیدند !

**کعبه و بت خانه بهانه است ، آقا رضا رو عشق است و صحن و سراشو 

***عاشقانه هام با آقام رضا بماند برای بعد




بازم آرزوست ...

 
مسجد گوهرشاد ، آب های یخ زده ی حوض ، بارش رحمت خدا بصورت برف ، دل شیدای من ، دعا گوی همه .......
میگن :

" پنچره فولاد رضا برات کربلا میده               هرکی میره کرب بلا از حرم رضا میره "


نمی دانم چه سریه در پایان عذای حسین و وفات رضا ؟؟ برات می دهند شاید !!