................خاکنوشتـ .......... ـه................

در اینجا یک خاک که از خاک زاییده شده و به خاک برمیگردد ، مانند باقی خاکیان ، سعی میکند خاکی بنویسد و بس

................خاکنوشتـ .......... ـه................

در اینجا یک خاک که از خاک زاییده شده و به خاک برمیگردد ، مانند باقی خاکیان ، سعی میکند خاکی بنویسد و بس

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «کربلا» ثبت شده است

این که میگویند از این ستون به اون ستون فرجه یک دروغ محض است ، ستون که سهل است ، از عرفه ی سال گذشته تا عرفه ی امسال هم فرجی صورت نگرفت و هنوز هم در خیابان های شهر به دور از مولای خویش ، بی اطلاع از احوال مولای خویش قدم میگذارم و هنوز هم مثل سال قبل آن چنان که باید و شاید منتظر نیستم و اصلا منتظر بودن را هنوز یاد نگرفته ام .. 

دلم هوای تو کرده چرا نمی آیی ؟ ؟ ؟

آری همین چند شب پیش بود که آمده بودم جمکران برای تازه کردن نفسی و زنده کردن این دل مرده .. با خانواده آمده بودیم و با همسر .. از صدقه سری شماست که به اینجا رسیده ایم و بس !
آمده بودم که مشتی بزنی بر سینه ام که از جسم منجمد شده ام گرد و خاک بلند شود و اگر آهسته به حرکت بدنم نگاه کنی ، ذره ذره دانه های گرد و خاک گناه که بر روی قلبم نشسته بود را ببینی و ببینی که آقاجان گناه تمام وحودم را گرفته است که به اینجا پناه آورده ام ! 

دلم بهانه ی روی تو میکند هر دم !!

در این شهر شلوغ روز به روز از تو دور تر میشوم انگار ، وقتی هم که میخواهم به تو نزدیک شوم صدای بدقواره ای توی گوشم ندای دیگری میکند و دلم را هوایی میکند به هر جایی که تو نیستی و رنگ وبوی تو نیست .. امام زمان من ! 

ببار بر دل بی آب و خشک و مهجورم ... 

مولای من .. این شهر که سهل است ، تمام دنیا انتظارت را میکشد . این بار منظورم از این شهر و این دنیا لزوما مردم این شهر و این دنیا نیست ، مردم این شهر که بیشترشان دغدغه های دیگری دارند که مثلا تعطیلات کجا بروند و شامپوی موی سگشان را از کجا بخرند که هنوز بشود با این دلار گران ، ارزان خرید و بهترین رستوران این شهر کجاست و ...  ، مردم دنیا نیز دیگر ارزش بیان کردن ندارد چون به آنها هیچ هرجی نیست ، اینجا که در گوشمان یاد شما را میخوانند ، شهرمان اینگونه شده است ، آنها که در گوششان این چیز ها را نمیخوانند .. 
مولای من .. غربت ما در این شهر هر روز بیشتر میشود و امیدمان به شما روز به روز بیشتر که روزی میرسد که شما می آییی بجای فستیوال های مذخرف این روز ها در این شهر فستیوال تمام خوبی ها را راه می اندازیم ! سالم زندگی میکنیم ، خوب میشویم ، شما ما را خوب میکنید .. همه خوب میشوند ، حتی آن کسی که در گوشش یاد شما را نمیخوانند !

بهار بی تو پاییز است ! 

من را ببخش که فراموشت میکنم مولا .. فراموشی از بی هواسی است فقط ، خیال نکنی ذره ای محبتتان از دلم بیرون رفته است .. نه !!! امروز که عرفه بود تا اسم عمویتان عباس می آمد عرض ادب میکردیم که چشمتان به مراسم ما هم بیفتد .. امروز امیدمان به شما بود و ذکر عمویتان عباس .. 

امروز عباس هم بود و در کنار مولایمان و جدتان حسین علیه السلام ایستاده بود و لابد وقتی حسین علیه السلام اشک تمام صورتش را گرفته بود ، عباس رگ غیرتش گرفته بود که نکند چیزی بر مولایم تنگ آمده است که اینگونه میگرید ، صدای حسین علیه السلام را که میشنید مطمئن میشد که نه ، دغدغه ی حسین این دنیوی های پست نیستند ، حسین دارد عاشقانه با خدا را به آیندگان آموزش میدهد که بدانید باید خدای خویش را به چه چیز ها و کس هایی قسم بدهید ..  عباس ولی وقتی صدای قسم های مولا را به رگ گردنش و لب های صورتش میشنید ، نمیدانم ، شاید تعجب میکرد که مولایم چرا این گونه دارد پروردگار خویش را قسم میدهد .. نمیدانم ، شاید او هم زیر لب داشت برای خودش روضه میخواند و من قرن بیست و یکمی که اصلا معلوم نیست چرا الان ناخواسته به نوشتن این متون کشیده شده ام ترجمه ی قاصری از درد دل عباس میکنم :

چرا رنگ لبت چون ارغوان است        گمانم جای چوب خیزران است
گمانم جای چوب خیزران است
گمانم جای چوب خیزران است
گمانم جای چوب خیزران است
گمانم جای چوب خیزران است
گمانم جای چوب خیزران است
.
.
.

این جور وقت ها مداح ها از شما عذر خواهی میکنند مولا .. مولا ببخش من را مانند تمام بخشش هایی که تاکنون داشته ای ... مولای من ، عرفه ورودی عاشوراست .. عاشورا از تو آغاز میشود مولا ..  من را بپذیر !



کتاب "نامیرا" تصویر گر رفتار سینوسی انسان ها در مواجه با فتنه است . هر کس ریشه و عمق دین را کمتر فهمیده باشد بیشتر در این روند سینوسی بالا و پایین میرود . بیشتر شک میکند و شاید در پایان با عقیده ی اصلیش کیلومتر ها فاصله داشته باشد .

در آیه 137 سوره ی نساء چنین آمده است که :

إِنَّ الَّذِینَ آمَنُواْ ثُمَّ کَفَرُواْ ثُمَّ آمَنُواْ ثُمَّ کَفَرُواْ ثُمَّ ازْدَادُواْ کُفْرًا لَّمْ یَکُنِ اللّهُ لِیَغْفِرَ لَهُمْ وَلاَ لِیَهْدِیَهُمْ سَبِیلاً


ترجمه : آنان که ایمان آوردند، سپس کافر شدند، بار دیگر ایمان آوردند و دوباره کفر ورزیدند، سپس بر کفر خود افزودند، قطعاً امیدى به آن نیست که خداوند آنان را ببخشد و به راه حقّ هدایتشان کند.


قطعا آنان که در این نبرد سینوسی شکست میخورند همانا امیدی به بخشش خداوند و هدایتشان نیست.


کتاب "نامیرا" شرحی بود بر پیمان شکنی کوفیان . کوفیان که متحدا اباعبدالله را به کوفه دعوت کردند ، در پایان آنقدر ریزش داشتند که از ایشان عده ی محدودی به یاری اباعبدالله رفتند . در داستان دعوت کوفیان از امام کسانی بودند که ابتدا شور بسیار داشتند ولی انگار شورشان ریشه در شناخت درست دین و امامشان نداشت و صرفا شوری بود گذرا . همچنین کسانی بودند که از ابتدا شور حضور و همرکابی امام حسین را داشتند و تا پایان هم بر این شور باقی ماندند . در این میان کسانی هم بودند که ابتدا دم از لزوم آرامش امت اسلام و اطاعت از خلیفه میزدند و در پایان به یاری مولایشان شتافتند و کسانی هم بودند که از ابتدا تا انتها دم از مخالفت و سرکوب حسین ابن علی و یارانش میزدند . در این داستان عکس العمل این 4 گروه در برابر شرایط خاص به خوبی به تصویر کشیده شده بود . 


کتاب "نامیرا" فتنه را نشان میدهد ؛ آنهنگام که به قومی فرود می آید حق از ناحق شناخته نمیشود . مردان باتجربه هر لحظه رنگ عوض میکنند و در پی آن جوانانی که صرفا دین را در غالب انسان ها یافته اند دگرگون میشوند ولی در این میان آنکس که دل به اصل دین بسته است ، راه درست را همواره نشان میدهد.


کتاب "نامیرا" اثر صادق کرمیار ، سندی رمان گونه از نامردی کوفیان است و راهنمایی برای نجات از فتنه ها . با نزدیک شدن به انتخابات ریاست جمهوری سال 92 دوباره حق و ناحق است که در هم می آمیزد و زاییده اش گمراهی عده  ایست که در راه خویش استوار نشده اند . این کتاب توسط مقام معظم رهبری توصیه به مطالعه شده است و ایشان در این باره گفته اند : «هر کسی می‌خواهد فتنه‌ اخیر را بشناسد، این کتاب را بخواند» . 


این کتاب و این داستان و این جریان که قبل از حادثه ی عاشورا اتفاق افتاده است ، رویا نیست بلکه قبلا اتفاق افتاده و باز هم اتفاق می افتد . ما ای که این روز ها مهدی بیا مهدی بیا سر میدهیم باید مراقب پیش رو نیز باشیم . باید مراقب باشیم ، نشود که ما در سپاهی مقابل امام زمانمان حاضر شویم که در این صورت هر چه تا به حال مهدی بیا مهدی بیا رشته کرده ایم ، پنبه میشود . پنبه هم خوب میسوزد ، به آتش ضلالت نزدیک میشویم و زود نابود میشویم . پس باید از وقایع عاشورا پند بگیریم که عبد الله بن عمیر باشیم نه عمرو ابن حجاج !


والسلام

Friday 15 March 2013

====================

7:50 AM

فکه اما ، شبیه ترین مکان به کربلاست. خاکی که خون دست کم ١٢٠ شهید را مکیده است چنان لطیف شده است که پاهایت را نوازش میکند. جوان و نوجوان با سربند یا فاطمه اینجا به زمین افتاده اند و خون ایشان به آرامی به اعماق خاک فرو رفته است و ثمره ی آن  این شور تعریف نشدنی شده است .

به آرامی قدم میگذاری و تا به میدان اصلی برسی روضه ی حضرت قاسم گوش میدهی و قاسم های زیر پایت را تمنای شفاعت میکنی.

در این میان فکه بیشتر بوی کربلا میدهد. و لعن الله امتً قتلتکم ، آنهنگامی که دست جمعی زیارت عاشورا میخواندید . ما نیز بلا تشبیه عاشورایی میخوانیم و به یاد کربلا و به یاد بدن هایی که روی خاک داغ صحرای کربلا زیر سم اسب ها رفتند ، دیده را صفا میدهیم.

هنگام برگشت از این بهشت توصیف ناشدنی ، پاهای بی نعلت نیک میسوزد و ذهنت بدن هایی که اینجا افتاده بودند را تصویر میکند ...

 

بسم الله ...

و حالا که این همه مصیبت بر اهل بیت وارد کرده ، دارد به سجاد(ع) پیشنهاد می کند که اگر می خواهی در شام بمان ...

سجاد(ع) که حالا داغ پدر امانش نداده است می گوید : مارا به شهر و دیار خود ببرید و یزید چه بیشرمانه کجاوه ها را زیور بسته است برای آل الله ...

     ونمی دانم چه در دل زیــنب می گذرد ؟ وقتی ...

و حال که به عراق رسیده اند ، دلشان هوای کربلا کرده است ، همان جا که عزت گرفت از ترنم اشک آل الله ... ،

و زیــنب به یاد می آورد آن روز ها را ، که وقتی از کجاوه پایین می آمد ، علی اکبر اورا یاری نموده و عباس –قمر بنی هاشم-پاهایش را قدمگاه زیــنب کرده است و زیــنب چه با وقار و استوار قدم بر عرصه ی کربلا گذاشته است و چون پا بر خاک گذاشت از هیبت حیدری زیــنب ، خاک به وجد آمد و پرتاب کرد خود را مرغابی وار به اطراف پاهای زیــنب و حسینــ با دیدن خاک بر آسمان رفته ، نگاهش به ناگاه چرخیده است به سوی زیــنب ، نکند خواهر بر زمین افتاده باشد . همین گونه بود باقی کاروان حضرت یار و چه می کند اینها با حضرت یار . آری ؛

که ای صوفی شراب آنگه شود صاف                که در کوزه بماند اربعینی

آری ، حال که 40 روز از هل من ناصر حسینــ می گزرد ، زیــنب دیگر عادت کرده است به این افتادن ها .

و سجاد(ع) باید یکتنه کاروانی را تکیه گاه باشد ( که هست ) .

دیگر در این 40 روزه ، این کاروان هر محنتی را به جان خریده است . آنجا که رقیه مانده است در قافله ، اینجا هم زیــنب باید به دنبالش برود و دلداریش دهد ، تا شاید خار مغیلان ....

آری ؛ که ای صوفی...

دیگر زیــنب هیچ چیزی برای از دست دادن ندارد ، آنجا که فرزندانش را فدای برادر کرد ، تازه اول راهش بود .

حالا دیگر بلاکش آسمان ها شده است .

داشتم از رقیه میگفتم .

آری ..

آسمان بار امانت نتوانست کشید                       قرعه را بر قدم عمه ی سادات زدند

آری این زیــنب است که در تلاطم پرتاب سنگها باید سنگر رقیه باشد و رقیه چه لرزان پناه گرفته پشت چادر عمه ...

بماند .

حالا که به کربلا رسیده اند ،

                       بی درنگ راهی قتلگاه شده اند ، به زیارت پدر می روند ، به زیارت برادر می روند ، به زیارت همسر می روند،به زیارت رهبر می روند ، به زیارت امام میروند و ....

                                                                                           همه کسشان است دیگر .

و باز زیــنب ، وقتی در کنار قتلگاه قامت رشید بنی هاشمیان و جابر را می بیند ،

شاید دلش میگیرد

شاید هوای برادرش عباس کرده است

شاید می خواهد فریاد بزند :

" برادر نبودی پر معجرم سوخت        برادر نبودی که خاکسترم سوخت "

ولی نه ؛ زیــنب دیگر به اوج عرفان رسیده است ،

که ای صوفی شراب آنگه شود صاف          که در کوزه بماند اربعینی

و سجاد(ع) ، حالا که می خواهد راس پدر را دفن کند

حالا که قدم به گودال قتله گاه گذاشته است

حالا که پایش بر روی چند نیزه شکسته رفته است

حالا که به آرامگاه پدر رسیده است

و حالا که خم شده است بنشیند کنار مامن پدر

و حالا که شاید به ناگاه بر روی خاک با معرفت افتاده است

او نیز می خواهد فریاد زند ،

می خواهد تعریف کند آن هایی را که بر سرش آمده است .

شاید هم یاد عمویش عباس افتاده است ، شاید .

خدارا شکر که رقیه نیست که روضه خوانی کند برای پدر ، از سیلی بگوید و زخم صورت ؛

از قد خمیده بگوید و نماز های نشسته ی عمه ؛

--------- حال که نیست دیگر ، خدا را شکر ( عدو شود سبب خیر ) -------------------------------------

و حال که به مدینه رسیده اند ، سجاد(ع) ، بشیر بن جذلم را به سوی اهل مدینه فرستاده است تا مطلع کند آنان را از ورود اهل بیت .

یا اهل یثرب لا مقام لکم بها        قتل الحسینــ فادمعی مدرار

- ای مردم ! کدام از مردان شما بعد از کشتنش شاد گردند و کدام دل برای او نطلبد ؟ چه چشمی از اشک دریغ کند و از سیل روان خود جلو گیرد ؟....

این خطبه را سجاد(ع) در بین اهل یثرب خواند و بعد از آن راهی خانه ها شدند ... .

و حال که 1300 سال می گذرد ، به سال 1390 – دیماه – دارد محرم و صفر امسالمان نیز به پایان می رسد . خدا را شکر که باز توانستیم لختی را با حسینــ بگذرانیم . آن که حسینــ چه کرد ؟ و چه گفت ؟ چه خواست ؟ را من نمی دانم . فقط این را می دانم که عاشق شده ام . عاشق لباس مشکی ام ، چون بوی حسینــ میدهد شاید . عاشق فضای ذهنیم گشته ام که در سرسرایش آوای حسینــ حسینــ پیچیده است شاید .

 

حسینــ جانــ !

اصلا بعد از این دوماه ، انگار خون تازه در رگ هایمان جاری شده است . انگار شراب قلبمان صاف شده است از فشار و هیاهوی هیات های شما و لحن سخن گفتنمان شیوا شده است از تکرار نام عباس .

و انگار چشمانمان بینا شده است از ریزش بی امان باران .

حسینــ جانــ !

شده ای همه ی دارایی مان،

مرنجان دلم را که این مرغ وحشی       ز بامی که بر خواست مشکل نشیند

 

                                                                                                                      یا حسینــ